یکسره قصیده ها…

کلُّ صبحٍ و کلُّ اشـــــــراق ایا

تبکی عینی بدمع مشتاقی…

چون همیشه خسته ام،از عبور واژه ها

دفتری سیاه مشق،یکسره قصیده ها

ماه پاره ای درشت ،در میان این لجن

مرد آب قلب من،پاره پاره های تن

آسمان قلب من ؛عرصه ی کلاغ هاست

ردپای ساحلم ؛جای سم الاغ هاست

می نویسم از غزل؛زخم کاری دلم

می نویسم از غزال؛خنده های تلخ غم

بی خود از طلوع نگو؛این دروغ شاخدار

بی خود از سحر نگو؛این خیال آبدار

من گرفته ام زمین!هرچه بوده:بود.

من گرفته ام زمان؛دیگر این نبود!

بی خبر کجا روی؟مهر و ماه من نرو

ای تمام قلب من؛روشن از سیاه تو

هر چه می کنم غزل،راست تر نمی روی

هر چه می نویسمت ،به تر نمی شوی…!

ادامه مطلب →

به جای بهاریه

سالی دگر بمان و در این «انتظار» سحت؛

بَر کام ناشکفته به حســـرت خروش کن…

این جا زمین زمستان

حتی اگر بهاران

پژمرده غنچه زاران

از دوری تو باران

***

کِز کرده ام در این عید

با صدهزار تردید

درانتهای امسال

آیا شود تو را دید

***

دست از طلب ندارم

حتی اگر نیایی

سر گشته ام به سویت

آقا بگو کجایی…

ما اهل کوفه نیستیم. . .!

نیمه شبی پریدی به آسمان رسیدی
از آن کرانه جانا! بگوبگو چه دیدی

که کوفه شهر مرگ است
برای تو چه تنگ است
و مزد شیشۣه بودن
در این زمانه سنگ است

ادامه مطلب →