اسیدپاشی به آرمان سیدالشهدا

دیروقت بود، داشت به خانه بر می گشت که آن دو نفر را دید که در تاریکی شب و در گوشه ای دختر جوانی را تنها گیر انداخته بودند و با ایجاد مزاحمت به زور از او می خواستند تا سوار ماشین شود. به غیرتش برخورد، جلو رفت برای نجات دختر، معلوم نشد تیزی لعنتی را کی از جبیش درآورد و بعد … همه جا خون بود!

از بچه های هیأت بود، علی را می گویم؛ علی خلیلی. همان طلبه ی جوانی که در نیمه های شب وقتی ایجاد مزاحمت اوباش برای دختران جوان شهرش را دید بی تفاوت نماند، می توانست او هم شانه هایش را بالا بیاندازد و مثل خیلی از ماها یک « به من چه!؟» بگوید و بعد هم برود ردّ کارش، اصلاً اینطوری شاید هنوز زنده بود و حالا داشت پیرهن سیاهش را برای عزا آماده می کرد، اما …

امر به معروف و نهی از منکر، دوفریضه ی الهی و از ارکان شرع مقدس اسلام، و ضامن رشد و رستگاری جامعه است، و این طوری ست که خداوند متعال در قرآن کریم متواتراً مسلمانان را به اهتمام به این دو فریضه امر می کند، و اصلاً مسلمانان را بهترینِ امت ها می داند چون به این دو عمل می کنند(آل عمران، آیه 110). معصومین و پیشوایان دینی ما هم بارها بر ضرورت احیای این دو امر مهم و بر اهتمام جامعه ی مسلمانان برآن تأکید کردند، تا آن جا که اباعبدالله؛ حسینِ علی ع اساساً مراد از قیام مبارک خود را در نامه ای خطاب به محمد حنفیه اصلاح امت رسول الله و احیای همین دو فریضه می داند. این نامه را که یک جورهایی وصیت نامه ی حضرت خطاب به برادر بزرگوارشان است شیخ عباس قمی به اسنادش در کتاب شریف نفس المهموم آورده است.

علی را می گفتم، بعد از شهادتش خیلی ها متأثر شدند، قلب بسیاری از مومنین شکست، بچه های هیأتی حسابی غصه دار بودند، از این که می دیدند هم چنان و بعد از هزار سال راه و رسم پیشوایشان و آرمان قیام تاریخ سازش هنوز مظلوم و مهجور است. این طوری بود که نمایندگان مردم در مجلس شورا آستین بالا زدند برای تصویب طرحی در حمایت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، ماجرا اما به خیلی سال پیشتر بر می گشت، به همان سالهای آغازین پیروزی انقلاب 57 و به همان روزهایی که نمایندگان مردم در مجلس خبرگان قانون اساسی مشغول نگارش آن بودند؛ اصل هشتم؛ اصل هشتم قانون اساسی بیان می کند:” در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ دعوت‏ به‏ خیر، امر به‏ معروف‏ و نهی‏ از منکر وظیفه‏ ای‏ است‏ همگانی‏ و متقابل‏ بر عهده‏ مردم‏ نسبت‏ به‏ یکدیگر، دولت‏ نسبت‏ به‏ مردم‏ و مردم‏ نسبت‏ به‏ دولت‏. شرایط و حدود و کیفیت‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند. ” نمایندگان مردم در حقیقت بدنبال تصویب قانونی بودند که تعیین شرایط و حدود و کیفیت این بند مترقی از قانون اساسی را تبیین کند.

آمنه بهرامی، دختری که در سال 83 و در پی یک ماجرای عشقی یک شبه تمام زیباییش را از دست رفته می دید، یک روانی از خدا بی خبر روی صورت آمنه اسید پاشیده بود! حکم دادگاه معلوم بود: قصاص! اما ناگهان قشقرقی برپا شد، دار و دسته ی رییس جمهور وقت با شلوغ کردن ماجرا و طرح مسایل حقوق بشری و این مزخرفات دست آخر آمنه را وادار کردند تا از حق خود برای قصاص مجرم کوتاه بیاید، هم چنان که رییس جمهور وقت_ محمد خاتمی بعدها در صفحه شخصی اش نوشت:« امروز وقتی در خبرها آمد که «آمنه» در کمال بزرگواری، آموزگاری کرد و از حق قصاص خود گذشت بر همه ثابت شد که در برابر سنگدلی و بی‌آزرمی و نفرت‌پراکنی و خودخواهی و کینه‌توزی هنوز می‌توان از مهربانی، شرافت و احترام به زندگی، دیگرخواهی و بزرگ‌منشی هم سراغ گرفت و …» از این حرفها! شاید آن روزها اگر آن حکم قصاص اجرا می شد این ماجرا اینقدر کِش پیدا نمی کرد.

ادامه مطلب →

خون و دلتنگی

برای نشریه هیأت نوشتم:

دلتنگی، حرف اول هر مقاله ایست برای محرم؛ و حرف آخر آن، جان های ما بیشتر از زمین های خشکیده این روزها چشم انتظار باران اند؛ کجایی اشک‌ریزان محرم …؟!

حتی اگر تمام مشایخ علما یکصدا خشکسالی های پی در پی این سال ها را ناشی از مدیریت نادرست منابع آب و هدررفت بیش از اندازه ی آن در کشاورزی و چه ها بدانند، ما که می دانیم علت العلل این همه؛ گناه های ماست. ما که خوب خوانده ایم از زبان شما: ” و بکم یُنزّل الغیث! و بکُم یُمسک السماء أن تَقعَ علی الأرض! ” و به اختیار شماست اگر باران می بارد، و به خاطرخواهی شما آسمان ها بر سرِمان هوار نمی شود! این ابرها پیشواز محرم شما در آسمان ها گرد آمدند، و کوچه هامان را آب و جارو می کنند؛ برای محرم حسین ع ، سلام حضرت باران!

بچه ها دور هم جمع می شوند_ محرم ها که می رسد؛ هرکسی یک گوشه ی کار را عهده می گیرد، این همه ذوق؛ این همه شور؛ این رقابت تنگاتنگ برای نوکری حسین ع ! محشر دوباره به پا می شود در روضه های شما، چقدر خاطرخواه داری حضرت ارباب! و این طوری ست که من به خود می بالم، و دست و پا گم می کنم وقتی خود را وسط این همه نوکر دوباره پیدا می کنم. ممنونم! از این که این گوشه کنارها راهمان می دهی؛ وسط نوکرها، نوکری عین پادشاهی ست اگر برای شماست!

هم چنان معتقدم: توفیق می خواهد ستون نویسی برای شما، و این طوری ست که باز هم می نویسم: منت‌پذیر حضرت اربابم برای این همه لطف، این همه ذره پروری، و این همه آقایی! و هم چنان منت‌پذیر شماییم برای این همه باران، در آستانه ی این اشک‌ریزان عزا، ممنون که به احترام روضه هاتان چشم پوشی می کنید از گناه های ما، و ممنون که باز هم رحم می کنید به ما به احترام پیرغلام هاتان.

ادامه مطلب →

بوی ماه مهر!

 

چند سالی هست در نشریه ی استقبال از ورودی های دانشگاه چاپ می شود،

بوی ماه مهر

هر سال مهر که می رسید دل چرکین بودم و نگران، نگران از به سر آمدن تابستان و تمام شدن اوقات فراغت، و باز هم مدرسه و تخته سیاه؛ مشق شب و آقامعلم ها! بزرگتر هم که شدیم قصه همین بود همان تخته سیاه و همان نیمکت ها، فقط اسم ها عوض شده بودند؛ دانشگاه ! هر سال مهر که می رسید هوا رو به سردی می رفت ،مادرم لباس های گرمم را آماده می کرد و آغاز می شد برگ ریزان درخت ها! نیمه ابرهای پاییز را دوست داشتم خاصه اگر باران نم نم می کرد، و از خانه تا مدرسه را می دویدم با خش خش برگها و نم نم انگشت های باران، هنوز هم؛ از خانه تا دانشگاه! هر سال مهر که می رسید منتظر بودم تا تلویزیون رژه ی نیروهای نظامی را نشان دهد، و آن همه موشک و تانک و توپ. شیفته ی تانک ذولفقار و  موشک شهاب سه بودیم و لحظه شماری می کردیم تمام رژه را تا نوبت به شهاب سه برسد و بعد با دقت گوش کنیم که مجری برنامه از مشخصات آن می گفت. بعد یاد می کرد از آنها که رفتند تا امروز ما برای دیدن شهاب سه هایمان ذوق کنیم.گاهی اســـم هم می آورد، و من همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم، هنوز هم. امروز هم می خواهم این شماره را تقدیم کنم به همه ی آن ها که رفتند و شهید شدند. بی مناسبت هم نیست باز هم مهر رسیده است!
مهر رسیده و بازهم مدرسه و دانشگاه و بازهم دانشجویان ورودی جدید، ورودی های93. می دانم تازه از هفت خان ثبت نام دانش  گاه عبور کرده اید و لابد هنوز هم خسته اید و سرتان گیج می رود. تازه به راهروها و دپارتمانهای تو در توی دانشکده مهندسی رسیده اید! دوستان شما در بسیج دانشجویی دانشگاه روزهای گرم تابستان را می دویدند تا تدارک استقبال از شما را ببینند، تا راهنمایی تان کنند و نگذارند آب در دلتان تکان بخورد! جا دارد این جا به همه شان خداقوت بگویم. بچه ها! باورکنید سخت است شب تا صبح را در ترمینال اتوبوس ها سر کنی و انتظار بکشی دانش  جویان شهرستانی را؛که حالا که می رسند خوش آمد گویی کنی و راهنمایی شان … . راستش هنوز هم مهر که می رسد ذوق و شوق دارم ، برای شروع کلاس  ها و دیدن دوستانم و آشنا شدن با دوستان جدید و باز هم بسیج دانشجویی و دفتر دانشکده،آن گوشه ی راهرو دپارتمان ها . هنوز هم لحظه شماری می کنم تمام رژه را تا شهاب سه ها را ببینم و هنوز هم آرزوی دیدن شهدا را، و باز هم برگ ریزان پاییز و روزشماری برای رسیدن بهار. «بهار»؛ نه سبز شدن برگ ها، که سبز شدن دل ها! منتظر رسیدن بهار… آی ای بهار ! تو از کدام سمت می آیی … ؟!

فرهنگ : روی دیگر تاریخ و وجه نامرئی و روایت نشدنی آن

ارشک

سکوت و وحشت و ویرانی ؛ این ها یادگاران اسکندر بود . آن روزها که هرکسی از کنار سوخته های پاسارگاد می گذشت جز نومیدی و فراموشی صدایی نمی شنید . زبان آریاها از بیرسمی و بیداد نوادگان اسکندر بند آمده بود ؛ نفس های سرزمین شان به شماره افتاده بود …

 ارشک بود ؛ سرکرده ی اَپَرها . هم پیمان شده بود با هفت خاندان دیگر ایرانی ؛ برای بیرون ریختن خارجی ها از سرزمین شان . در اپرشهر خودمختار شد و اعلام استقلال کرد ، و آنقدر کوشید تا به یاری هفت خاندان همه ی سلوکیان _ نوادگان اسکندر را به تدریج از ایران بیرون کرد . بعد از این که خورشید آریا در باختران و در ویرانه های تخت جمشید غروب کرده بود ؛ این بار از خاوران و از سرزمین خورشید _ خورآسان ؛ دوباره خواست !

***

ایرانی ها در حکومت اعراب شهروندان درجه دو محسوب می شدند : موالی. بیرسمی و بیداد نوادگان اُمیه که خود را جانشینان رسول خدا هم می دانستند چیزی کمتر از نوادگان اسکندر نداشت . از همه بدتر این که زبان مردم سرزمین آریا _ «فارسی» هم رو به خاموشی و فراموشی همیشگی داشت . هم چنان که در سرزمین فراعنه شد . مردم مصر هم از پسِ حمله ی اعراب آیین سخن گفتن پدرانشان از سرشان افتاد . از ویرانه های هفت شهرها ( مدائن ) نسیم مرگ می وزید . بازهم خورشید آریا در باختران غروب کرده بود …

بعد از نماز عید قربان سیاه جامه به تن کرد ؛ در عزای حسین ع . و پیکر مطهر جناب یحی را _ که هفت سالی بود به جرم اعتراض به آل امیه به دروازه های شهر آویزان بود _ به خاک سپرد . خودمختار شد و اپرشهر را به عنوان تختگاه برگزید ، اپرشهری که آن روزها و به نام و نشان شاپور ساسانی « نوشاپور (= نیشابور) » خوانده می شد . ابومسلم بود ؛ از سرزمین خورشید ! و با سیاه جامگان خراسان به پا خواست ؛ به خون خواهی حسین ؛ زید و یحی . در نبردی که سردارانش در حوالی اصفهان و با اعراب و عمّال بنی امیه داشتند وقتی در اواخر جنگ همه را هزیمت کرده بودند ؛ دستور دادند قرآن ها را به سرِ نیزه کنند ؛ به تحقیر و تمسخر آل امیه ! و این را به حساب کین خواهی از نبرد صفین نوشت ، و وقتی بقایای اعراب را از نهاوند و قادسیه بیرون ریختند به حساب کین خواهی از شکست یزدگرد و رستم . دست آخر هم دمشق تختگاه پسران امیه را گشود و دودمان قاتلین پسر پیغمبر و غاصبین خلافت رسول الله را انداخت .

فارسی هم به گویش دَری بین مردم پیچید و تا قرنها بعد ایرانی ها می کوشیدند فارسی را به گویش اهالی خراسان (دَری) صحبت کنند .

ادامه مطلب →

بررسی اجمالی اختلافات شیعه و سنی در چند قرن اخیر_1

از تیمور تا نادر

امیر تیمور

امیرتیمور:شخصیت ملی ازبکستان

از آن روزها که جز ویرانی ؛ جنگ و کشتار در سراسر این سرزمین نمی توان حرف دیگری نشان کرد ، روزهایی که این کهن بوم و بَر عرصه ی تاخت و تاز چنگیز ؛ هولاکو و دست آخر تیمور بود . فرهنگ و تمدن ایرانی رو به زوال و انقراض قطعی داشت و جمعیت کشور در اثر قتل عام هول انگیز سالهای مغول ، «کله منار» های بلندبالای تیمور و بیماری ها و خشکسالی ها  به طور فزاینده ای رو به کاهش داشت . ایران و سرزمین آریا نفسهای آخرش را می شمرد …

خدمت “خواجه علی سیاهپوش” رسید ؛ «امیر تیمور» . در روزهایی که بیشتر آسیا از پسِ چکمه های او و سپاهیانش در آتش می سوخت ، از مسکو تا عثمانی . خواجه علی از او خواست تا اُسرایی که از نبرد روم و عثمانی گرفته به او ببخشد ، و او بخشید_ در کمال ناباوری ! کُلاً فرد معتدلی نبود تیمور ، و این جوری بود که با این که از کشتار و خونریزی لذت می برد این یک بار اُسرا را به پیشوای متصوفه بخشید . و او همه شان را در «محله ی رومی» ها در اردبیل اسکان داد . همه شان هم بعد تر و به پاس جانشان از خواجه علی به آیین تشیع گرویدند . خبر مثل توپ صدا کرد ! در سراسر ایران پیچید ، این که کسی توانسته بود نه تنها مردم اردبیل را از فرمان قتل عام بِرهاند بلکه بسیاری از اُسرای بیچاره را هم از چنگ تیمور نجات داده بود . و این اگرچه یک جورهایی بیشتر حاصل شخصیت روانی و نامعتدل تیمور بود تا مثلاً کاریزما و هنر خواجه علی ، اما باز هم در سراسر ایران و برای مردم نا امید و بی چاره  به مثابه یک « راه نجات » تلقی شد . به این ترتیب بسیاری از مردم از دور و نزدیک روانه ی اردبیل شدند و در سایه ی خواجه علی و مذهبش _ تشیع _ پناه گرفتند .

«تکیه بر تعصبات مذهبی» ؛ این شاید تنها “فرمولی” بود که در آن سالهای ویرانی و وحشت می توانست مردم سرزمین آریا را بار دیگر کنار هم جمع کند . و از سربند ماجرای خواجه علی و تیمور اخلاف او به خوبی متوجه  این فرمول شده بودند . این طوری بود که شاه اسماعیل صفوی توانست با شعار « لعن ملاعین ثلاث » تبریز را و در فترت سالهای ویرانی و اختلافات خانگی تیموریان به تدریج همه ی ایران را باردیگر با هم متحد کند .

ادامه مطلب →

بازی عوض شده !

چند خطی درباره ی آینده ی تشکلهای دانشجویی؛ برای یکی از نشریات نوشتم :

52910D3C-4429-B70F-8BED-735CCD2F3C21

وزارت علوم سهم اصلاح طلبان بود . و آن ها در این سهم خواهی از تعاونی اعتدال هوشمندانه اول از همه سراغ آن را گرفتند . از طرفی این که دانشگاهیان هماره به عنوان قشر روشنگر و پیشرو جامعه ضریب قابل توجهی از رسانه های مملکت و یا اپوزوسیون را در اختیار داشته ، و از سوی دیگر نگاه ابزاری به دانشجو و استفاده ی از آنها به عنوان پیاده نظام و اهرم فشار بر حکومت ، همه و همه مطالب روشنی ست که باعث طمع ورشکستگان سال هشتاد و هشت به آن شد. این طوری بود که بعد از عدم اعتماد نمایندگان ملت به توفیقی و میلی منفرد به خاطر بازیگری شان در فتنه ی هشتاد و هشت ؛ فرجی دانا را پیش فرستادند برای گرفتن رأی اعتماد ؛ و مابقی شان پشت سرش به وزارت خانه آمدند .

پیاده نظام های دانشگاهی شان هم به خط شده اند . همان ها که سالهای دوران احمدی نژاد را با سکوت تاکتیکی و البته فترت حاکی از یأس و نومیدی از بی توجهی مردم گذرانده بودند ، حالا دوباره زبان باز کردند و بازگشته اند . مطلب هم زیادی روشن است ! به نظر نمی رسد بازیِ از پیش باخته ای را شروع کرده باشند . بدیهی ست احمدی نژاد رفته ؛ و حالا خوشمان هم نیاید همان حضرات هشت سال پیش به وزارت خانه برگشته اند _ اگرچند با لباس اعتدال . و به این ترتیب این جماعت ناجور از حالا به پشت و پناه وزارت شمشیرهاشان را رو کشیده اند برای فتح دانشگاه !

 به این ترتیب پیش بینی احوالات دانشگاه و تشکلهای دانشجویی در آینده ی نزدیک نباید مطلب پیچیده ای باشد : پیاده نظام هاشان که از پیشترها مشغول تدارک و تعبیه ی نقشه های نو ؛ و عضوگیری و تعمیق بدنه ی دانشجویی بودند. و از طرف دیگر هم  وزارت خانه_ آنچنان که از قبل برنامه ریزی شده بود _  به اصلاح طلبان رسید ، و حالا این پیاده نظام با این ساز و برگ از چنان عقبه و حمایت به ظاهر قانونی هم برخوردار است . آن سوی ماجرا هم که خودتان می دانید ! جریانات و تشکلهای دانشجویی اصیل و متعهد به انقلاب اسلامی وضع ناگواری دارند . از طرفی نبود مخالف و رقیب جدی کف دانشگاه ، و در  طرف دیگر تخیل ابدی بودن اعتماد مردم و گفتمان غالب جامعه ، غنا و محتوای تشکلهای ما را به ضعف و سستی کشانید. این جوری ست که دست کم در آینده ی نزدیک  انتظار واکنش و یا طرح و برنامه ی روشن برای مقابله _ و یا معامله _ با این وضع نو از سوی این تشکلها قدری دور از ذهن و مع الاسف « فضایی » ست !

ادامه مطلب →

تایم : فیسبوک به زودی هشتاد درصد از کاربرانش را از دست خواهد داد !

فیسبوک یک مرض است ؟!نشریه ی تایم _ و البته دیگر رسانه های خبری _ به تازگی نتایج پژوهش تازه ای درباره ی فیسبوک را منتشر کرده اند . برای من که تازگی داشت و البته جالب بود ! در زیر ترجمه ی خبر مربوط به آن را از نشریه ی تایم می خوانید :

 

بر اساس مطالعات تازه : فیسبوک به زودی هشتاد درصد از کاربرانش را از دست خواهد داد .

شبکه های اجتماعی درست مثل یک بیماری شیوع پیدا می کنند و سپس می میرند .

به گفته ی پژوهشگران دانشگاه پرینستون : رشد فیسبوک به سمت یک پایان سریع حرکت می کند ، درست شبیه یک بیماری و یا یک عفونت که خیلی سریع شایع می شود و بعد به طور ناگهانی می میرد . آن ها برای بررسی  چرخه ی عمر شبکه های اجتماعی از مدل بیماری ها استفاده کردند .

مدل بیماری ها می تواند برای فهم استقبال عمده از شبکه های اجتماعی و سپس مهاجرت متعاقب آن به کار رود . پژوهشگران دپارتمان مکانیک و هوافضای دانشگاه پرینستون از همین روش برای ارائه ی تحقیقشان که در هفدهم ژآنویه منتشر شد استفاده کردند .

به روزرسانی مدلهای بومی روی بیماری های منتشر شده نشان داد برای بازیابی سلامت ( recovery ) می باید با اعضای غیربیمار رابطه برقرار کرد _ مثلاً افرادی که عضو فیسبوک نیستند ( مردم سالم ) .پژوهشگران هم چنین پیش بینی می کنند فیسبوک یک سقوط سریع را تجربه خواهد کرد بطوری که بین سالهای 2015 تا 2017 بیش از هشتاد درصد کاربران خود را از دست خواهد داد .

نخستین اینکه کاربران فیسبوک جذابیت خود را نسبت به آن در گذر زمان از دست خواهند داد _ اگر مدلها درست باشند .هم چنین پژوهشگران می نویسند :« ایده ها درست شبیه بیماری ها نشان داده شده است که به طور مُسری بین مردم پخش خواهد شد و به این ترتیب به طور موفقیت آمیزی می توانند مثل مدل های اپیدمی توصیف شوند . »

شما می توانید شرح  این پژوهش را از اینجا مطالعه کنید .

در “چکیده ” ی این مقاله می خوانیم :

در یک دهه ی گذشته شاهد رشد سریع شبکه های اجتماعی ( OSNs  )  از قبیل مای اسپیس و فیسبوک بودیم .در این مقاله ما کوشیده ایم با استفاده از مدل های اپیدمی این استقبال و یا عدم استقبال مردم از شبکه های اجتماعی را توصیف کنیم ، به این ترتیب ” استقبال ” به عنوان « بیماری » و ” عدم استقبال ” به عنوان « بازیابی سلامت » معرفی شده اند .

بعد از ترجمه :

1)    جالب این جاست که « دپارتمان مکانیک و هوافضا» ی دانشگاه پرینستون هم چه تحقیقی انجام داده اند !

2)    کامنت های ملت زیر این پست نشریه ی تایم هم خواندنی ست :

ادامه مطلب →

سفر به اطراف عشق آباد !

اول ترم که یک جورهایی مجبور شدیم درس” اصول مهندسی سد ” را با استاد تازه کارش برداریم اصلاً خیال نمی کردیم اوضاع این طوری پیش برود . ماجرا از این جا آب می خورد که این درس تازه ارائه شده بود و اغلب بچه هام به همین خاطر و به دلیل نداشتن شناخت کافی از حضرت استاد ترجیح داده بودند از دیگر دروس اختیاری ارائه شده استفاده کنند و درس به همین خاطر محتملاً به حد نصاب نمی رسید … این جوری بود که آقای مدیر گروه که اصلاً دلش نمی خواست کلاس های ارائه شده ش کنسل شوند با کلی تبلیغات و سخن پراکنی (!) ما را برای انتخاب آن مجاب کرد . حالا که البته این ها را می نویسم خیال می کنم آن حرف ها و تبلیغات آقای مدیر گروه پُر بی راه هم نبوده و اصول مهندسی سد جالب تر از آنی بود که خیال می کردیم !

***

“سد دوستی” در شمال شرق ایران ، درست روی مرز ایران و ترکمنستان قرار دارد . « هریر رود » یکی از مهمترین حوزه های آبریز کشور افغانستان است ، که می آید و می آید تا به مرز ایران و ترکمنستان می رسد و حالام بر اساس پروتکل های بین المللی خط القعر این رودخانه مرز بین ما و ترکمن هاست . سد ؛ سال 84  به بهره برداری رسید و حالا روی لوح یادبودش امضای ” سید محمد خاتمی ” و ” صفرمرادعلی نیازوف ” رؤسای جمهور وقت ملتین جا خوش کرده است .

از این ها که بگذرم صبح قرار ما هفت صبح بود ، درست روبروی دانشکده ، و البته قرار بود همان ساعت هفت هم راه بیافتیم . راه درازی بود ، تا سرخس ، و از آن جام تا سد دوستی . البته این که مثل همیشه معطل جماعت خواب مانده بودیم ! و این طوری بود که ” هفت”مان شد هفت و نیم ! جالب تر این که خود حضرت استاد هم با تأخیر تشریف اوردند و ما متعجب از آن همه تأکیدات پیشتر ایشان برای حرکت به موقع و چه ها ! اغلب بچه ها از دانشجویان ارشد دانشکده بودند و شاید ما کارشناسی ها هفت – هشت نفر بیشتر نبودیم . این طوری بود که اردو یک جورهایی حسابی سال بالایی بود !

ادامه مطلب →

أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا . . .

تصادفی بود شاید این که به این کریمه ی مبارکه برخوردم :

وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً  ، أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا٬  فَفَسَقُواْ فِيهَا ، فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ ، فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا ( اسرا ـ ۱۶ )قبر معاویه در سوریه 

وقتی که اراده کنیم دیاری را هلاک کنیم : نازپرورده هاشان را وا می گذاریم ، و این چنین آنان فسق می کنند در آن . پس مُحق عذاب خواهند شد و یکسره زیر و زبرشان می کنیم …

به نظر می رسد حضرت پرورگار در این آیه ی مبارکه یکی از فرمول های هلاکت ملل مختلف را برای مردم تبیین فرمودند . راستی جالب است ! حکومت نازپرورده ها ! و به قول فرهنگ ما : مرفهین بی درد ! این که خدا از همه ی صفات حاکمان فاسق فقط ‌«نازپرورده »‌ بودن آن ها را به رخ کشیده است . و اصلا ً انگار از همین جاست که مشکل شروع می شود . یک جورهایی شبیه روایتی که دروغ را کلید همه ی گناهان می دانست ، به نظر می رسد کلید همه ی گناهان حاکمان ـ‌ و یا دقیق تر و متناسب نص :‌ ـ فسق حاکمان، نازپرورده بودن شان است .  با یک بررسی تقریبی تاریخ هم این چنین مطلبی روشن تر می شود . ببینید :

داستان درست از روزی شروع شد که خلیفه ی سوم به علت کهولت سن ـ و یا هر دلیل دیگری ـ نمی توانست ـ و یا نمی خواست ـ مانع سو‌‌ءاستفاده های اطرافیان و قوم و قبیله اش از بیت المال شود . این طوری بود که همه ی انضباط مالی و سخت گیری های شدیدی که در دوران عمر بر آل امیه می گرفت فراموش شد و کسی مثل مروان بر گرده ی امور مملکتی سوار شود . این طوری بود که بنی امیه و مثلا ً فردی مثل معاویه مجال ثروت اندوزی و ریخت و پاش های آن چنانی از بیت المال بدست آوردند . معاویه در دوران خلافت ابوبکر به حکومت شام منصوب شده بود لکن در این سالها و در دوران عمر با سختگیری های وی فرصت چندانی برای حرکت های غیرقانونی نداشت . مورخین نمونه های فراوانی از برخوردهای تند عمر با معاویه را نوشته اند . و بعدتر هم معاویه چنان کرد که می دانید …

اصلا ً آدم گاهی که تاریخ صدر اسلام را می خواند ناخودآگاه به ذهن متبادر می شود چقدر خوب تر می شد حضرات خلفای راشدین بی خیال کشورگشایی هاشان به بهانه ی گسترش اسلام ! می شدند . این طوری شاید هیچ وقت آن پول های کذایی واریز خزانه ی مدینه نمی شد و آل امیه کمتر برایش دندان تیز می کردند . رقم های نجومی آن چنانی که شاید شما هم بعض ارقام آن را شنیده باشید :مثلا یعقوبی می نویسد : فقط مالیات بقایای امپراتوری ایران ۶۵۵ میلیون درهم بوده است !

مغیرة بن شعبه این اواخر حکومت معاویه والی کوفه بود . البته معاویه نقشه ی عزل او را در سر داشت ، این جوری بود که مغیره وقتی صندلی ش را در خطر دید راه افتاد سمت شام برای لابی کردن ! بعد از کلی پایین – بالا کردن اوضاع تصمیم گرفت از ناحیه ی آقازاده ! ی خلیفه ـ یزید ـ وارد شود . و رفت که با او لابی کند .. نوشته اند که مغیره اولین کسی بود که پیشنهاد خلافت یزید را پس از معاویه علنی  کرده است . یزید هم که اول حسابی جا خورد ، بعد تر هم به مغیره گفت : یعنی تو خیال می کنی چنین چیزی ممکن است ؟! و مغیره هم که تا توانست پاچه ی مبارک آقازاده را خاراند ! و تا بلد بود برای یزید نوشابه باز کرد ! بعد تر هم وقتی به کوفه برگشت یک سری آدم بی کار جمع کرد و به هر کدام ۳۰ هزار درهم داد تا همراه پسرش به سمت شام بروند و از خلیفه به صورت خودجوش خواهش کنند هرچه سریعتر تکلیف جانشینی خود را با انتخاب یزید یکسره کنند . ابن اثیر در « کامل التاریخ » می نویسد وقتی این جماعت خودجوش به کاخ سبز معاویه رسیدند ، معاویه که می دانست مغیره چه مارمولکی ست ! از پسر مغیره  پرسید : پدرت دین این جماعت را چند خریده ؟! و پاسخ داد : ۳۰ هزار درهم . معاویه خندید و گفت : ارزان خریده است !!

ادامه مطلب →

از سلف تا خوابگاه

به مناسبت روز دانشجو برای یکی از نشریات نوشتم:

اسمش روش است خوب : خواب + گاه ٬یعنی جایی که باید خوابید ! و همین طوری ست که خیلی از وقت بچه های خوابگاهی به خواب و استراحت می گذرد !  منهای بچه های ورودی، و البته شبهای ملکوتی امتحان ! ورودی ها که تازه پاشان به دانشگاه باز شده و اغلب شوخ و پر انرژي ! و تازه کلی حرف دارند که باید تا صبح به هم بزنند . این البته برای وقتی ست که جوی استیکی،گیم پدی چیزی دمِ دست نباشد تا یک دست گیم بزنند ! و یا این که مثلاً وایرلس خوابگاه قطع شده و یا بچه ها بی خیال پیدا کردن رفقای ندیده ی تازه شان در فیسبوک شده باشند !

شبهای امتحان هم که خودتان می دانید ! حکایت ناقص بودن جزوه و پیدا کردن سال بالایی ها ، یا همکلاسی خرخونی که جواب مسایل فضایی استاد را از بر باشد ، و البته استرس ! اصلا این طوری ست باورکنید این که آمار بیماری های قلب و عروق این همه توی مملکت بالا رفته ، باورنمی کنید ؟! لابد شب امتحان ندیدید یا دانشجو نبودید !

داستان سال بالایی ها قدری متفاوت تر و البته پر آب دیده تر ! است . بچه هایی که حالا سالهاست حرف هاشان را باهم زدند و بهانه ای جز درس و یا فیسبوک برای شب نشینی هاشان پیدا نمی شود . سالی یک بار مگر ، آن هم شب یلدایی چیزی پیش بیاید و سلف محترم دانشگاه لطف کند تخمه نمکی ،‌کدو بوداده ای چیزی بچه ها را مهمان کند و این طوری بهانه ای برای شب نشینی بچه ها دور هم جور کند .  تازه آن هم مگر کف گیر سلف محترم به تهِ دیگ نخورده باشد . . . !

گاهی هم پرسه زدن توی کوچه پس کوچه های چرم سازی ، و یا امامزاده عبدالله ـ به فراخور موقعیت ژءوپلیتیکی خوابگاه ! که این آخری با توجه به سرمای اغلب ناجوانمردانه ی شهرتان کم تکرار می شود !

این طوری ست که ضعف برنامه ریزی به شدت توی خوابگاه ها حس می شود . اصلا می دانید این زیر پوست دانشگاه که نوشته اند یعنی همین جا . خوابگاه های دانشگاه نمودار روشنی از اوضاع فرهنگی و نشاط و سرزندگی بچه هاست . همین طوری ست که مثلاً فیسبوک پای ثابت شب نشینی های خوابگاه می شود . سرگرمی ! دنبال رفقای ندیده چرخیدن و لایک کردن اباطیلی که می نویسند !

معضل دمپایی هم که حالا سالهاست به پای ثابت مشکلات بچه های خوابگاه تبدیل شده و در همین راستا (!)‌ گردهمایی ها و نشست های مشورتی فراوانی برای چاره جویی و هم اندیشی برای حل این  بحران برگزار شده است ! و صاحب نظران و متفکران ایده ها و برنامه های متنوعی برای ریشه کنی این بحران خانمان سوز(!) ارایه کرده اند ! هرچند هم چنان آش همان آش است و همان کاسه !

ادامه مطلب →