مرد پرنده ای

ارزشی غیرمنتظره که از دل جهالت خاست!

images

« مرد پرنده ای» داستان آشفتگی های ذهن است، ذهن آشوب زده ی مردی که روزگاری فوق ستاره ی فیلمهای هالیودی بوده و حالا سالهاست که کُرک و پرَش ریخته و دیگر حتی نزدیکترین کسان‌ش او را جدی نمی گیرند. ریگِن تامسون_ نقش اول فیلم_ دست و پا می زند؛ تقلّا می کند، و می کوشد تا شهرت و اعتبار بر باد رفته ی خود را باز پس گیرد. و این بار با یک نمایش، و نه در هالیود؛ که در برادوی و بر روی سکوی تئاتر.

دوربین روی دست فیلم خیلی خوب توانسته از پسِ نمایش آشفتگی های ذهن تامسون برآید، روایت پیوسته و به ظاهر بدون کات فیلم، فُرم دشواری ست که ایناریتو _ کارگردان_ برای روایت قصه اش برگزیده و از حق که نگذریم بی عیب و نقص به نظر می رسد. این که دوربین می کوشید تا تمام وقت در کنار بازیگران و بویژه نقش اول ماجرا باشد و قصه را از دید آن ها روایت کند ایده ی مبتکرانه و جالبی ست که خاصه با فرم روی دست آن، و لرزش های طبیعی، به جا و به اندازه ی دوربین به ترتیب جالبی توانسته ما را به اعماق ذهن به هم ریخته و بیمار او راهنمایی کند. اگرچند که تکنیک بالای فیلمبرداری بی تردید یکی از ویژگی های برجسته ی فیلم است که دست آخر هم توانسته تا جایزه ی اسکار بهترین فیلمبرداری را برای امانوئل لوبزکی تصویربردار زبردست آن به ارمغان بیاورد، اما این سبک روایت بی تردید خالی از اشکال هم نیست. این که ما مجبوریم برای کات نشدن تصویر؛ بازیگران را در نماهای طولانی و به طرز پیوسته ای؛ مثلاً در راهروهای دور و دراز تئاتر همراهی کنیم، یا ثانیه هایی در و دیوار خالی را تماشا کنیم تا بازیگر بعدی از راه برسد!

ادامه مطلب →