یک اذان مُشرکانه!

قصه ای بی تو سر رسید اما
دلبری های تو فراوان است!
تازه از راه تو رسیده نسیم
عمر آن رو به پایان است

می روم بی تو تا اتتهای افق
تا نهایت، کنار یک خورشید
قصه هایی که گفته ام، مانده
ناله هایی که در هوا پیچید

بی تو کنج یک سکوت سیاه
مانده ام، بی امید فردایی…
شب دراز است! قلندرا! بگذر
صبح آرامشی تماشایی…

ای که جاری شبیه بارونی
در کویر دل قیامت کن!
حکم قد قامت نمازم باش!
مشرکانه اذان روایت کن!

تازه تازه خیالت را
نقش آسمان دلم کردم
نازنینم! بخند و بخوان!
تا از این راه رفته برگردم!

ادامه مطلب →

حج عاشقانه است !

274172_750

عاشقی دعوی کمی نیست ، هرکسی می تواند  چنین ادعا کند . لیک پای  « آورد »  که می رسد ، این ” بیستون ” است که مدعی را رسوا می کند . و عاشق را ” مُهر عاشقی “می زنند  ،  و این چنین است که شهره ی شهر می شود ؛ عاشق ، و ثبت می شود _ تا همیشه _ نامش بر جریده ی دوام . عاشقانه سروده شد ! این خط آخر هر عاشق پیشه ایست ؛ چه ؛ می دانید : عاشقی جرم کمی نیست !

 ابراهیم عاشق بود . نمی دانم باور کنید : شاید هم مدعی بود _  و یا این که معشوق چنین خیال می کرد . و اسماعیل ” آورد ” او … پدرمان _ ابراهیم _ ولی ثابت کرد که ” مدعی ” نیست ؛ و دست آخر هم در آتش این عشق سوخت و . . . خندید ! و اصلاً سرِّ این که آتش نمرود چنان سرد شد _ که می دانید ؛  همین بود . و عاشقانه اش سروده شد ، و ماندگار ماند تا همیشه بر جریده ی دوام .

” حج ” استعاره است ، کنایتی از عاشقانه ی پدرمان _ ابراهیم  .  آن روزها که سرگشته ی این عشق ، آواره ی بیابان ها ی حجاز بود . و این ” سرگشتگی ” که می دانید : « درد مشترک » همه ی عاشقانه هاست . سرّ این که حالا هزار ها سال است که مردم آواره ی بیابان های حجاز اند همین است . و این کوتاه کردن موها ” داغ عاشقی ” ! گفته بودم که : عاشقی جرم کمی نیست ! تو اگر مدعی باشی « آوردگاهی » در انتظار توست ، شبیه ” بیستون ” . و اگر سرفراز شدی ” داغ ” می خوری ؛ داغ عاشقی ! و شُهره ی شهر می شوی ! « حاجی » !

خوش به حالشان ! آن ها که این روزها ” آواره ” ی این ادعا شده اند _در ست شبیه ابراهیم . و باید هروله کنند هفت بار ، بین صفا و مروه را ، تا نشان دهند « بی قرار » اند ، بیقرار یار …

 و ابراهیم دلش لرزید _ اگرچه سرفراز شد _ همان دم که می باید کارد بر گلوی اسماعیل می گذاشت ، بیستون است دیگر ! چاره چیست !؟! گفته بودم عاشقی جرم کمی نیست ! خدا بخشید او را ، که می دانست : نه ! این کار ، کار ابراهیم نیست ! عاشقانه ی ابراهیم ختم به خیر شد _ پایان شاهنامه خوش است ! _ و گوسفندی دوای دل – لرزه های ابراهیم …

ادامه مطلب →

بهاریه

عاشقانه ای مناسب این روزها:

سیه ابر بی چاره آواره تر

زمستانه نم نم کنان می گدشت

و من زیر باریدنش نابگاه

به اکراه ایستاده ام …

به گوشم صدای نفس های گرم کسی می رسید  ؛

و حتی قدم های دور از منش ؛

نفس های باران تو را می کشید !

 

[ … تو معنای پرواز پروانه ها

من از ترس باران کتک خورده ام

تو افسونگر شهر افسانه ها

فسونم کن این جان به در برده ام … ]

و شب یکسره خیس و تر ؛ بی امان می گذشت …

***

سپیده سررسید ،

بهاران رسید !

ادامه مطلب →

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

در طولانی ترین شب سال؛ شب یلدا …

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

غم ها و غصه های دلم بی شمار شد

باران به سبزه های دلم خورد و روز بعد

دیگر هوای دلم بی بهار شد

خو کرده ام به غزل های هیچ و پوچ

از بس که  دلم گرم کار شد

این آخرین توان سرائیدن من است

خرده مگیر که قافیه ام قار و قار شد!

در روزگار بی تو نفس می کشم ببین:

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

ادامه مطلب →

شب دراز است و . . . !

شب به کام من و تو بیدار است

دل این شب به ترّحم تار است

و صـــدای نفــــس باد ز دور

ورد بیداری این هر دار است

چک چک بارش و شب توفانی

امشب این ابر سیه بی کار است!

جاده تا صبح و من خستگی ها

گر چه تاصبح دلم بیمار است

هیس حریفا!کم کن از قصه ما

گو کسی در پس این دیوار است!

ادامه مطلب →

یکسره قصیده ها…

کلُّ صبحٍ و کلُّ اشـــــــراق ایا

تبکی عینی بدمع مشتاقی…

چون همیشه خسته ام،از عبور واژه ها

دفتری سیاه مشق،یکسره قصیده ها

ماه پاره ای درشت ،در میان این لجن

مرد آب قلب من،پاره پاره های تن

آسمان قلب من ؛عرصه ی کلاغ هاست

ردپای ساحلم ؛جای سم الاغ هاست

می نویسم از غزل؛زخم کاری دلم

می نویسم از غزال؛خنده های تلخ غم

بی خود از طلوع نگو؛این دروغ شاخدار

بی خود از سحر نگو؛این خیال آبدار

من گرفته ام زمین!هرچه بوده:بود.

من گرفته ام زمان؛دیگر این نبود!

بی خبر کجا روی؟مهر و ماه من نرو

ای تمام قلب من؛روشن از سیاه تو

هر چه می کنم غزل،راست تر نمی روی

هر چه می نویسمت ،به تر نمی شوی…!

ادامه مطلب →

غزل شکسته

خم شد الف به وزن عروضی به سان دال

من ماندم و دلـــــــم و شعر بی مجــــــال

دیگر نه شور حماســــه کند دلم

دیگر نه حال عروضی به سر کنم

من ماندم و شکسته غزل ها به یاد تو

ای گوشــــــــــه ی دلـــــــــم آبـــــاد  تو

این واپسین توان سخن را نظـــاره کن

هر دم خیال عارض خود را شماره کن

پیرم. سرم به عشق جوانی نمی رود

خم شد تنم .به فکر معانی نمــی رود

آری ببین که شعر لبم هم شکسته شد

سیر مفاعل این غزل هم گسســته شد

اصلاً غزل نشد که دلم خوشی کـند

این بهتر آن که همان خاموشی کند!

بهار 89 سرودم