شعر آیینی

می شود گفت آن چه ما امروزه به عنوان ” شعر آیینی ” می شناسیم قدمتی به درازای همه ی ادبیات فارسی و تاریخ شعر و شاعری این سرزمین دارد . از گذشته های دور شعرای مسلمان و حق طلب این کهن بوم و بر کوشیده اند تا ناب ترین صناعات ادبی و زلال ترین پاره های ذوق و احساس خویش را برای توصیف حضرات آل الله به کار بندند و این همه میراث گران سنگ فرهنگ و تمدن بشری را فراهم آوردند . شعرای بزرگی هم چون خاقانی شروانی ، وحشی بافقی ، سنایی غزنوی ، ناصر خسرو ، اوحدی ، باباطاهر عریان ، ابوسعید ابوالخیر و. . .  بسیاری دیگر از شعرای این کهن بوم و بر در مدح و منقبت آل الله و خاصّه  حضرت اباعبدالله مرتکب اشعار دلپذیر و نمایانی شدند .

خوب روشن است این که بررسی دوانین همه ی این حضرات و مثلاً ارائه ی نمونه هایی از سروده هایشان کار وقت گیر و هزینه بَری ست ، و البته این که از حوصله ی این مقال خارج . آن چه دست مایه ی اصلی این نوشتار است آشنایی مختصری با شعر آیینی به بهانه ی هیأت و ایام عزای آل الله است . به این ترتیب فقط مختصر نظری به دوانین سه تن از مشایخ و بزرگان ادب پارسی و سبک عراقی _ یعنی حضرات سعدی ، حافظ ، و مولانا می پردازیم .

نگفته روشن است این سه تَن ، نه تنها چکاد شعر و معرفت این سرزمین اند ، که به جرأت می توان نوشت مشهورترین شعرای ادبیات فارسی به شمار می روند . خیال نمی کنم فارسی زبان و پارسی گویی در سراسر جهان وجود داشته باشد که با شعر و مرام این حضرات آشنایی نداشته باشد .

سعدی و مولوی هردو از شعرای قرن هفتم هجری بوده اند و البته معاصر هم ، لکن هیچ سند روشنی مبنی بر ارتباط این دو در دست نیست ، و این منهای سخن افسانه سرایان است . این دو در یکی از پر التهاب ترین اعصار تاریخ این مملکت می زیسته اند : حمله ی چنگیز خان مغول و انقراض سلسله ی خوارزمشاهیان . و حضرت مولانا  و پدر بزرگوارشان از بیم تاخت وحشیانه ی مغول ها ترک دیارشان _ بلخ _ می کنند و به قونیه پناهنده می شوند . نیز این که گفتنی ست هر دو بزرگوار از برادران اهل سنت و از مشایخ کیش خویش بوده اند . بهرترتیب آن چه جالب است کثرت نام و نشان اباعبدالله در سراسر آثار حضرت مولاناست ، و البته آن غزل معروف دیوان شمس که با مطلع « کجایید ای شهیدان خدایی » آغاز می شود . و این در حالی ست که در همه ی آثار جناب سعدی اثر از نعت و منقبت حضرت اباعبدالله دیده نمی شود _ یا این که من ندیده ام ! و این در حالی ست همین جناب سعدی در رثای خلیفه ی بغداد که بدست مغول ها کشته می شود ( و با کشته شدن ش سلسله ی عباسی پس از نزدیک شش قرن منقرض می شود ) قصاید بلند-بالایی به فارسی و عربی سروده است !

حضرت حافظ هم که یک قرن بعد – یعنی قرن هشتم هجری _ زندگی می کرده . و آن چه مُسلم است به آیین تشیع مفتخر بوده است . غزل معروف حضرت ایشان هم در رثای اباعبدالله و شهدای کربلا با مطلع « زان یار دلنوازم ، شُکری ست با شکایت » آغاز می شود و از حق نگذریم یکی از شورانگیز ترین مراثی حضرت ارباب است .

ادامه مطلب →

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود …

یکی از نکاتی که در نقد شعر و نوشته های ادبی مطرح است « صمیمیت » و « صداقت »  شاعر و یا نویسنده است در بیان احساسات خود . این چنین است که مثلاً  در سرودن اشعار آیینی در توصیف حضرات آل لله امثال منِ بی سروپا راه به جایی نمی بریم و باید « محتشم » بود و از حضراتشان اجازه داشت و  سپس سرود . و الّا هر چقدر هم که بخواهی فیلم بازی کنی عاقبت دستت پیش مخاطب رو خواهد شد ، این نکته ایده ی اصلی سروده ایست که در زیر می خوانید :

 لبریزم از غزل … اما نمی شود

این دل برای تو تنها نمی شود

می خواستم غزلی نذرتان کنم

می خواستم بگویم … اما نمی شود

با استعاره ای به وسعت دریا شبیه تان

نامت ولی درون غزل جا نمی شود

گشتم در آسمان غزل های دفترم

خورشید روی تو پیدا نمی شود…

بی دست و پاست شاعر این واژه ها؟ ببین :

جز نام تو برای کسی پا نمی شود

اصلاً چرا دروغ ؟! ساده تر سرا :

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود

اصلاً غزل سرودن از گریه هایشان

 بی اذن و رخصت  مولا نمی شود …

ادامه مطلب →

بهاریه

عاشقانه ای مناسب این روزها:

سیه ابر بی چاره آواره تر

زمستانه نم نم کنان می گدشت

و من زیر باریدنش نابگاه

به اکراه ایستاده ام …

به گوشم صدای نفس های گرم کسی می رسید  ؛

و حتی قدم های دور از منش ؛

نفس های باران تو را می کشید !

 

[ … تو معنای پرواز پروانه ها

من از ترس باران کتک خورده ام

تو افسونگر شهر افسانه ها

فسونم کن این جان به در برده ام … ]

و شب یکسره خیس و تر ؛ بی امان می گذشت …

***

سپیده سررسید ،

بهاران رسید !

ادامه مطلب →

برای تو قلبم غزل ساز شد …

خاطره ای که یکی از دوستانم تعریف کرد ، بهانه ای شد برای سرایش این غزل؛

شکر خدا را که در پناه حسینم …

برای تو قلبم غزل ساز شد

و شعر از همین نکته آغاز شد

تمام غزل آسمان گریه کرد

خدا هم برایت غزل ساز شد

نفس تا نفس سینه بی تاب تو …

قلم با نوای تو دم ساز شد

کنارِ تن بی سر اکبر ت

وجود تو سرمست پرواز شد

کمر تا نکن سرو بالا بلند … !

علم خم شد و بی سر آغاز شد …

کتک خوردن آیه ی ان یکاد …

و بغض تو از کوچه هم باز شد

نی از پیچش زلف تو ناله کرد …

همان دم برای غزل؛ ساز شد

خرابه خراب از طلوع سری

که با طفل خود قصه همراز شد

من از شاعران غزل گویتم…

و شعر از همین نکته آغاز شد !

ادامه مطلب →

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

در طولانی ترین شب سال؛ شب یلدا …

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

غم ها و غصه های دلم بی شمار شد

باران به سبزه های دلم خورد و روز بعد

دیگر هوای دلم بی بهار شد

خو کرده ام به غزل های هیچ و پوچ

از بس که  دلم گرم کار شد

این آخرین توان سرائیدن من است

خرده مگیر که قافیه ام قار و قار شد!

در روزگار بی تو نفس می کشم ببین:

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

ادامه مطلب →

کمک کنید کمی چون شما باشم …

امسال تابستان و در مشهد سرودم ؛ به مناسبت شهادت جواد بن رضا منتشر می کنم. ضمنا چند وقتی هم بود که شعری منتشر نکرده بودم.

کمک کنید کمی چون شما باشم

کنار صحن ایوان طلا باشم

پریده پلک دلم زشوق تو ارباب

دعا کنید چون شما رضا باشم

دلم گرفته نمی ابر و باران کو؟

نوشته همیشه با صفا باشم

شهنشه بی مدعای تنهایی

و من همیشه تو را چون گدا باشم

«عنایتی بنما بعد این سفر آقا

سریع زائر ایوان کربلا باشم *»

دعا کنید که با گریه هایتان بروم

و تا ابد گرفته از این گریه ها باشم

مرا به نام نوکری تو می خرند

اگرچه خسی زیر دست و پا باشم

*: دوست فاضلی سرود و به شعر روسیاهم افزود.

مشهد –تابستان 1390

درد قافیه

درگیر یافتن قافیه بودم برای «حسینیه»؛ که آن تک مصرع bold سروده شد.جان این شعر همان مصرع است: عادت کرده ایم به دروغ و دغل.برای خاطر مولا بس است ! کدام انتظار…

خودکار و کاغذ و قلم و قصه بی شما

افسانه ساز غم دوری من اند

با این سوال معما گونه هر طلوع

خورشید از پنجره ام شانه می کشد:

«تا کی طلوع می کنم از پشت دره ها

بر سرزمین زمستان گزیده ای

کش انتظار ظهور بهار نیست…؟»

* * *

از گفت و گوی بی هدفم توی کوچه ها

تا جست و جوی هدف دار غصه ها

از غربت غریبانه ی بقیع

تا پرسه های دلم کنج کربلا

حتی محرم بی حضورتان …

بی تو تمام دلم یک حسینیه است!

آشفته واژه ی بی مدعای شعر …

آری ببین تمام غمم «درد قافیه» ست!

ادامه مطلب →

عنکبوت پیر

ایام فتنه ی 88 سرودم.به مناسبت سال روز حماسه ی عظیم 22 خرداد می گذارم.آن زمان مرادم از «عنکبوت پیر» شیخنا استوانه نظام بود.هرچند امروزگار به ماشین تسلیت گو برای فوت «پیر پاتال» های هم سن وسال خودشان بدل شدند!نمی دانم امروز این نماد را با که تطبیق دهم؛نظر شما چیست؟

بر قامت زمین؛

ای دل نگر که ز هر گوشه ی افق

تاری تَنَد  سترون و نُه توُ مهین،

تا دَر کُنَد زمین وزمان را درون قبر

تا خود شود یگانه خداوندگار دین

این عنکبوت پیر.

###

ای دل! بزن تو دوبار نوای چنگ؛

تاری بکن به پا و بزن قصه بر به سنگ.

ای دل!بکن دوباره تو یاد از نبرد دیر.

آری!دوباره زن ترانه ی «پهلوان قرن»؛

آن استوار وسترگ آدم نترس،

یادی کن از حکایت آن «آسمانیان» ؛

در این هجوم قهرآگن نوین.

ای تو تننده ی کبیر!

بر قلب من نگر که ز هر ضربه ی خودش

آرد دوباره نوای خمینی کبیر…

تا کی به دور زمین خواهی وتَنی؟

ای عنکبوت شوم!

ما مرد کوشش و محکم به هر هجوم،

ما وارث همیشه ی خون سیاوش و

آن تیشه ی قدیمی فرهاد بوده ایم.

شب دراز است و . . . !

شب به کام من و تو بیدار است

دل این شب به ترّحم تار است

و صـــدای نفــــس باد ز دور

ورد بیداری این هر دار است

چک چک بارش و شب توفانی

امشب این ابر سیه بی کار است!

جاده تا صبح و من خستگی ها

گر چه تاصبح دلم بیمار است

هیس حریفا!کم کن از قصه ما

گو کسی در پس این دیوار است!

ادامه مطلب →

یا ایتها العزیز! … و جئنا به بضاعت المزجاه

بر گرفته از takhribchimajazi.ir

این قطعه هر چند رو سیاه و بی سر وپاست _ مثل خودم _،

امّانذر فاطمه… که این بضاعت مزجات ماست …

گریه ی ابر سیـــه پوش عزادار امشب

گر غلط من نکنم بهر عزای مادر است

می چکد اشک چـــــکان از دو پر چشـــم تو ابــــــــر

بی کس است ابر چو من یا که هم او در به در است

غیر این گوهــــــــــــر دردانه مرا نیست متــــــــاع

گرچه این بیع _ زمانی ست _ دگر بی ثمر است

عیــــــــب از این رود روان رخ من یار مگیر

هر که از حال من و مادر ما بی خبر است

دل شب دید و ندید اشک دو چشمان ترش

محرم سرّ دلش نفخه ی باد سحــــر است

شور سرمستی این قافله تنها تو بدی

مادری بهر پــــــدر،از برای پسر است…

ادامه مطلب →

7 سال.پیش منتشر شده است _ [2,034 بازدید]
در دسته : سروده ها برچسب : .