انّی مهاجر الی ربی _ 2

این وجیزه را ودیعه داشته باشید تا انشالله به زودی مصّور شود !

میثم و دوچرخه اش

میثم و دوچرخه اش

یکی شان میثم بود و دیگری امیر محمد . از صبح کارشان همین بود : دوچرخه ی نمره بیست احتمالا پدربزرگ را حمل می کردند دور تا دور روستا ، طفلکی ها پایشان که به رکاب نمی رسید ! میثم چرخ جلو رامی گرفت و محمد چرخ عقب را ؛ و می راندند . و مدام صدای موتور در می آوردند : ویییییژژژ!! و لابد در خیالشان موتور سواری می کردند ! حاج آقا وحید می گفت : مثل ماجرای هفت کور «من او »ی امیرخانی این ها هم عاقبت سر از پاریس در می آورند؛ و الله اعلم ! برق می زد نگاهشان . وقتی از میثم پرسیدم : چند سالته ؟ پاسخ داد : دو ! _ کلاس چندمی ؟ بازهم : دو … !  و روز آخر از امیر محمد پرسیدم : این چند وقته خوش گذشت ؟ بازم بیایم ؟ سرش را پایین انداخت ؛ از شدت حیا ، و این یعنی بله ! خیال می کنم همین رضایت امیرمحمد برای ما کافی ست ، تحقیقا نگاه حضرت حق _ جل جلاله _ به خنده های این طفل معصوم هم چون مولایمان علی ست …

حاج آقا وحید را می گفتم . تورّم حاج آقا بود امسال در اردو ! حاج آقا وحید و سه روحانی دیگر همراهمان بودند .هرچند  روح الله پایه یک حوزه بود و به قول دانشگاهی ها : ورودی ! دوربین حرفه ای اش را به دور گردن می انداخت و مشغول سوژه کردن ملت بود ! از حق نگذریم عکس هایش از مناظر اطراف ده و از بچه ها بسیار دل چسب بود . او و وحید کار فرهنگی می کردند ؛ و از حق نگذریم این بخش از اردو نسبت به سالهای پیش بسیار عالی تر بود . هر چند اوستا معتقد بود این ها بهانه ایست برای از زیر کار در رفتن ، و به آن می گفت : کار فرنگی! روزی بعد از ظهر ، نزدیکای غروب بود که به همراه روح الله به مزارع گندم دیم اطراف ده رفتم . بسیار زیبا بود ، گندم ها زیر درخشش خورشید تماشایی شده بودند ، و جاده ی ده به سمت افق خورشید _ تا بیکران انگار _ کشیده می شد . مناظر تماشایی آن جا شد سوژه ی عکاسی روح الله …

محمد وحید هم که از همه کوچکتر بود پایه دو . محمد وحید اما قند مکرر اردو بود ! به زحمت پشت لبهاش سبز شده بود و اصرار داشت حتما عبا به تن کند و در دست تسبیح بچرخاند  ؛ و لابد از شوق ، چه من این همه اشتیاقش را به حساب چیز دیگری نمی گذارم . شیطنت های خاص خودش را داشت ، به مقتضای سنّش، که از همه کوچکتر بود .و از  بخت بد این که همه را به نام روحانیت و به نام بسیج ممکن بود بنویسند مردم ده ! هر چه تذکر می خورد بی ثمر بود ، او کار خودش را می کرد ! ترک بود و صراحت شیرینی در بیان داشت . راستی به او گفتم اگر روزی مرجع تقلید شوی من اول مقلدت خواهم بود !خاصه اگر در حکم نماز صبح تجدید نظر کنی !

ماموریت امسالمان ساخت چهار چشمه ( واحد شمارشش است ! ) دستشویی بود برای مسجد ده . هر چند نسبت به پروژه ی پارسال خیلی سبک تر شده بود اما حسابی رمق می گرفت . و من سخت نگران این بودم تا انتهای اردو کار به اتمام نرسد .بچه ها حسابی توان می گذاشتند . خبر خوب امسال حضور حمزه در اردو بود . ملقب به حمزه لودر ! مشهور است به انجام کارهای سنگین ، و به اصطلاح کندن کار ؛ با قیافه ای که به قول خودش : چندان کاریزماتیک نیست ! و شیوه ی کاریِ فورس ماژور ! وصف خلوص و صفایش از عهده ی قلم شکسته ی من برنمی آید  . و می بخشد انشاءلله، که واژه ها خیلی حقیرند …

ادامه مطلب →

از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ 2

اتفاقاتی این چند روزه افتاد که برآن شدم لحن مابقی خاطرات را تغییر دهم این گونه که می خوانید :

واحد کت کراکر پالایشگاه آبادان

ماجرای شام را که نوشتم ؛ ضمنا یادآوری کنم نام آن رستوران هم «تپلی » بود ! تا دوستان اگر بازهم گذرشان افتاد به اهواز خاطرشان باشد از آنجا غذا تهیه نکنند. نیز همان شب دنبال راوی جدیدی رفتیم که به جمع ما قرار بود افزوده شود در اهواز ، و راستش من به غایت خوشنود بودم از اینکه شب آخرم بود با دوستان و مجبور نبودم روزهای بعد ایشان را تحمل کنم ؛ بنا به دلایلی که … بماند !دو شب در خرمشهر ماندیم ؛ مع الاسف با وجود اینکه زمان زیادی هم در آنجا بودیم نام و نشان چندانی از خرمشهر برده نشد ؛ این موضوع خاصه چند روز بعد و وقتی که با دوستان رهآورد به پالایشگاه آبادان رفتیم بیشتر اهمیت پیدا کرد؛ آنجا بود که عبدالحسن بنادری برایمان صحبت کرد ، و زیبا هم صحبت کرد ، از جنگ گفت و از جنگ در ابادان ، و گلایه کرد از این که کاروان های راهیان می آیند و از این جا به اروند و شلمچه می روند و در آبادان فقط چیپس می خرند ! عبدالحسن بنادری روزهایی هم نفرسوم لشگر انصارالحسین بوده و کتاب زیبا _ و البته گران قیمتی ! _ هم نوشته با عنوان « سرباز سالهای ابری » که همین تازگی ها خواندم ش .بعد از آن هم بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتیم که انصافا بسیار مناسب بود، تماشای پیشرفت و صنعت ایرانی تماشایی بود ؛ از حق نگذریم یکی از بهترین خاطرات عید امسالم بازدید از پالایشگاه بود.

شب اول که از استان به سمت خرمشهر حرکت می کردیم در اتوبوس ؛ بحث مفصلی راه انداختم بین بچه ها ؛ که خوب هم استقبال شد ، درباره ی آزاد اندیشی و آزادی بیان ، به سبک تقی ، او که پالایشگاه آبادانامسال نبود ولی خاطرش بود ، و البته کارهایی که از ایشان آموخته بودیم ، مانند همین بحث انداختن در اتوبوس. راستی متأسفم از این که روزها در دانشگاه کمتر به این موضوع پرداخته ام ، و معتقدم این ضعف ضربه های مهلکی به بدنه ی دانشجویی تشکل وارد می کند ، وقتی محتوا نباشد ماهیت تشکیلات شباهت چندانی پیدا می کند به شرکت سیاحتی – زیارتی ؛ هم چنان که این روزها دارد .

از تقی کم نوشتم ؛ سال گذشته آن چنان او را بابت نماز شب خواندن هایش تحسین کردم که خودش می گفت نفس مرا نواختی ! و من امسال خیلی خوشبخت بودم از اینکه اولین روزی که با دوستان رهآورد بودم ؛ برای مرتبه ی دوم ما را به منطقه ی اروند برای بازدید بردند ؛ «مرتبه ی دوم » برای من ، که یک بار پیش تر با دوستان دانشگاه رفته بودم . آن جا کسی تصادفا من را شناخت و البته تقی را می شناخت و به زودی گفت که او هم الآن در اروند است ، و من این چنین موفق به زیارتشان شدم. گفتنی است «کسی » که هم من و هم تقی را می شناخت نه من می شناختم و نه تقی ! نمی دانم : شاید از عالم غیب مأمور بود ! بعد هم کلی گب زدیم کنار رود و درباره ی جانورانی بحث کردیم که شبیه ماهی بودند اما در خشکی می خزیدند و دست آخر ندانستیم که بچه قورباغه اند یا چه ؟! همین بحث را دیروز که با دوستان راهیان به اروند آمده بودم با حسن داشتم ، ایشان معتقد بود این ها « نیم سلولی »اند !

در بازدیدمان از منطقه ی اروند گروهی از هنرمندان ناشنوا همراهی مان می کردند؛ آن ها  به گروه «آوای بی صدا » معروف بودند. راوی برایشان از خاطرات جنگ تعریف می کرد و سرپرست شان آن خاطرات را با زبان اشاره برای بچه ها ترجمه می کرد و آن ها که انگار « سراپا گوش » می شنیدند . اینان هرچند ناشنوا بودند اما توانسته بودند ارتباط خوبی با سایر بچه های جشنواره برقرار کنند و اغلب دوستان از مصاحبت با آنها خاطرات دلپذیری دارند.در طول مدت جشنواره و در محل موزه ی جنگ خرمشهر  با هنرمندی تمام سرودها را با ایما و اشاره اجرا می کردند که بسیار مورد توجه مردم و حاضرین قرار می گرفت ؛ از حق نگذرم آن چنان هنرمندانه اجرامی شد که خود من بسیار متأثر شدم.

عصر همان روز کارگاه خوانش و نقد آثار بود ؛پیش از آن اما در همان محل گروه آوای بی صدا مشغول تمرین و اجرای آزمایشی سرود هایشان بودند؛ بعد از پایان کارشان سرپرست گروه برایمان از گروه تعریف کرد و از خاطراتی که با بچه های ناشنوا داشته ؛ مثلا از نحوه ی استفاده ی بچه ها از موبایل ، که ایشان می گفت تنها می توانند اس ام اس بدهند.بعد از آن هم با تشویق های ممتد حضار بدرقه شدند . وبلاگ جالبی هم دارد این گروه که می توانید در اینجا ببینید .

ادامه مطلب →

کرمانشاه:1390

آقا

وجیزه ای ناقابل پیش کش آقا

صف این قدر دراز بود که به کلی نا امید شدم از تو رفتن .هر چند نمی ارزید تا دم در استادیوم بروی و دست خالی برگردی؛این بود که ایستادم انتهای صف.اگر بشود به ش بگویی صف!راستش البته دیر هم از خواب بلند شدم بودم ،صبح جمعه ای بود و بالاخره از خیر خوابش نمی شد گذشت ! مدتی نگذشته بودکه گفتند همراه داشتن موبایل ممنوع است و من که بی خبر از همه جا همراه اولم همراهم بود!به صرافت افتادم که چه کنم با این شیء ممنوعه که نهایتا به ذهنم رسید مثل فیلم ها زیر خاک پنهانش کنم !این بود که همان اطراف زیر شمشادهای  وسط بلوار گذاشتم ش و کلی برگ ریختم روش ،و توکل کردم و علی للهً!به قول مرحوم مولانا :با توکل زانوی اشتر ببند!بازار نامه نویسی هم بیرون سالن داغ بود .

در کشاکش صف بودم و فشار جمعیت .جماعتی که ساعتها کوبیده بودند و زحمت این توی صف ایستادن را به جان خریده بودند به عشق آقا، ونمی شود وصف کرد فشار این جمعیت را برای کسی که تا کنون خود نچشیده باشد و آنکه چشیده  بی نیاز است از وصف.فشار صف که تمام شد نوبت بازرسی ها رسید .پیرمردی کنارم بود.بنده خدا همان دم در فرستادنش پی کارش ؛بی چاره کارت ملاقات نداشت.و بنده خدا چه التماسی می کرد که ساعتها توی صف بوده برای همین لحظه…بالاخره داخل سالن شدیم .گروه باستانی کار ها  مضغول چرخ زدن و کباده کشی _ و به قول آقا :«نیم گود» اجرا کردن _ بودند محضر آقا ،که انگار چند دقیقه ای بود آمده بودند و با دقت تماشا می کردند.کلی فضای سالن را اشغال کرده بود همین گروه باستانی کار ها  و همین که کارشان تمام شد و رفتند فضا باز شد و من هم که دم در نشسته بودم تا وسط های سالن پیش رفتم.بیشتر سکوها و کف سالن شش هزار نفری در اختیار آقایان بود و گوشه ای از سکوهای استادیوم را هم داده بودند به خانم ها.بنر ان طرف سالن هم خیلی جالب بود ،سایه ای از رزمنده ها که با ستون پیش می رفتند تا سه نقطه و بعد هم ایه ی عند ربهم یرزقون .بعد از باستانی کارها سردار جعفری خوش آمد مختصری گفت و بعد هم سردار عظیمی فرمانده ی سپاه کرمانشاه سخنرانی کرد .از بازی دراز گفت و شاهو .و از شیاکوه و دالاهو.بنر بزرگی هم از عکس شهید اشرفی اصفهانی و شهید عراقچی این طرف و آن طرف سالن زده بودند.جالب بود برایم جمله ی شهید عراقچی ؛که گفته بود : حتی اگر شهید هم شدم راضی نیستم برای تشییع جنازه ام نماز اول وقت به تاخیر بیافتد.بعد هم که نوبت به سخنرانی آقا رسید .ایشان هم بسیا ر دقیق بحث واژه سازی و نهاد سازی را برا ی انقلاب مطرح فرمودند.این اما موضوع بسیار دقیق و به جایی بود که جای بحث و کنکاش فراوان دارد .

ادامه مطلب →

انّی مهاجر الی ربی …

این مطلب را زود تر از این ها می باید می نوشتم که فرصت نمی شد.غرض از این نوشتار عرض ارادتی هست به تمام دانشجویان و کسانی که به سوی خدا « هجرت » می کنند …

نمایی از مدرسه حاج کریم حسنی و دیوار حیاطش که بچه های اردو جهادی کشیدند.دیواری که بعدها سفید کاری شد و نرده هایش نصب شد و ... خلاصه تکمیل شد!

همان اولین روز احسان درآمد که :«به قول امام : تنها كساني با ما تا آخر خط مي مانند كه درد فقر و محروميت را چشيده باشند.»پُر بیراه هم نمی گفت ،خانه های کاه گلی و لباس های پاره ی  مردم دهات تجسم عینی بود از فقر و محرومیت.

با مینی بوس راه افتادم و رسیدم به گل تپه.راستش این اولین مسافرت من با مینی بوس بود! اولین چیزی که نظرم را جلب کرد صف دور و دراز مردم بود مقابل عابر بانک کشاورزی ،برای گرفتن یارانه هاشان،تازه اینجا گل تپه بود و تا قراتلو چندین کیلومتر دیگر باید می رفتم .سجاد با وانت آمد دنبالم و همان اول کار رفتیم فروشگاه مصالح ساختمانی و بار زدن سیمان ؛تمام سر و هیکلم خاکی شد!

قراتلو :مدرسته حاج کریم حسنی.آفتاب تند می تابید و بچه ها زیر تیغ تیز ش مشغول کار بودند.گعده ای کوتاه با حسن داشتم و بعد ضد زنگ زدن نرده های حیاط مدرسه را به من سپردند.سخت نمی نمود؛هرچند:ولی افتاد مشکلها!یکی دو روزه تمامش کردیم و یا به قول مصطلحش «گربه شور»! این دوره ی آخر طرح هجرت بود  و اصل کار را بچه ها قبل از ماه مبارک تمام کرده بودند.چهار روستای چورمق و قراتلو و قراگودره و قهورد .دوره ی اول دختر ها هم بودند و برای مردم ده کلاس می گذاشتند.روستایی ها آنچنان

اوستا حسین کنار دستشویی های کنار مدرسه قراتلو که خودش ساخته.

با ذوق و حسرت از این کلاس ها تعریف میکردند  ، و از تأثیری که روی بچه هاشان گذاشته که چشمانشان برق می زد! اما دور آخر فقط پسر ها بودند و آمده بودند تا باقی مانده ی کار عمرانی مدرسه ی قراتلو و چورمق را تمام کنند.برای قراتلویی ها دیوار کشیده بودند دور تا دور حیاط مدرسه شان ، از ترس گرگ! که آمده بود و یکی از بچه های چورمق را تکه کرده بود و یکی از بچه های خودشان را هم گاز گرفته بود.من آن بچه را دیدم ،و  خنده هایش را ،از این که می دید مدرسه شان در و پیکر دار شده و دیگر نباید از گرگ بترسد.هرچند :یکی از بچه ها به طنز می گفت این با ر آقا گرگه همه ی دانش آموزان مدرسه را گوشه ی دیوار حیاط جمع می کند و ترتیبشان را می دهد!خیلی ماجرای مهمی بود این گرگ ،کانّ مهمترین ماجرای دهاتشان.خواهران می گفتند بچه های ده موقع یاد گرفتن جمع و منها هم مثالشان به جای سیب و مداد و … گرگ بوده است،کابوس بچه های ده  شده بود این گرگ مادر مرده!برای چورمق هم مدرسه شان را رنگ کرده بودند و وسط مدرسه تیغه کشیده بودند تا از شش کلاس مدرسه فقط دو کلاس باقی بماند.مدرسه ای که آن روزها فقط نُه دانش  آموز داشت…

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر چهارم

سفر چهارم: اِسراء

صبح دمید.کار نیمه تمام دیروز را قرار بود تمام کنیم .پس به سمت دهلاویه یادمان شهید مصطفی چمران راه افتادیم .بازدید از یادمان و بعد هم موزه ی آن خیلی سریع می باید انجام می شد.تازه می خواستند مستند شهید رانمایش دهند که اعلام شد بچه های دانشگاه ما حرکت کنند و ما هم به صرافت رفتن ؛که حسن درآمد  :مستند را ببینیم!و ما هر چه در باب اردو و کار جمعی و لزوم تبعیت از تصمیم فرمانده قصه بافتیم؛نبافتیم:گل لقد کردیم!نهایتاً کوتاه آمدم ونشستم با حضرات مستند تماشا کردن،ملال انگیز تماشای مستندی بود که پیشتر بارها دیده بودم…!

راه افتادیم به سمت فکه.

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر سوم

سفر سوم : خورشید سر بریده

شب رسیدیم اهواز برای استراخت و خواب.حسینیه ی تمیز و مرتبی بود بر خلاف خرمشهر ؛و اسدی فخرمی کرد به این که اینجا را خود هماهنگ کرده.اما این خوشی دیر نپایید تا معلوم شد ای دلَ…نه :ای اسدی غافل!حسینیه حمام ندارد!که حالا بماند ماجرای گرمابه و دعای قبل از خواب حمید و…!شب بساط بحث مثلا آزاد با حضور حاج آقا زارع گرم بود و البته دیگر بازارها!جمعی از بچه ها هم مشغول «نید فور اسپید» بازی کردن با لپ تاپ بودند و حامد که اساسی جو گرفته بودش:«چه شتابی می گیره!»

آفتاب دمید و روز دوم اسفار آغازید.

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر دوم

سفر دوم:وصل تراب

برف شدید ی بارید و چند ساعتی معطل شدیم تا اتو بوسها بیایند که خدا را شکر:آمدند! قیافه ی مصطفی با آن بی سیمش به دست تماشایی بود جداً، و تا انتهای اردو چقدر زحمت کشید که بماند…

شب رسیدیم خرمشهر و همانجا ساکن شدیم.برای نماز صبح هنگام اذان که  بلند شدم ،آرش و محمد و اسدی مشغول نماز شب خواندن بودند .می بالم و بی اغراق فخر می کنم به فرمانده مان …دعایمان کن در قنوتت آنجا که از خدا خواهی…

صبح رفتیم یادمان منطقه عملیاتی کربلای چهار،یادمان جدیدی بود و تازه امسال برای راهیان راه ا ندازی شده بود.به یاد شهدای کربلای چهار و آن همه غواصی که اینجا ناظر وجه الله شدند…

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر اول

سفر اول:«شیا کوه»

دعوا سر پتو بود. هارت و پورتی هم داشتند چند تا از بچه ها برای جشن پتو و این داستان ها ؛که منتها این قدر بچه ها خستته بو دند که این فریاد ها به حایی نرسید! شوخی نبود که،سه کیلو متر از حسینیه شهدای تخریب تا دو کوهه را دل شب دویده بودیم.ساخت مان گردان مقداد،طبقه دوم .کنار دیوار حایی دست و پا کردم برای خواب ،پاشدم ،چشمم افتاد بالای سرم روی دیوار؛به کاغذی که چسبیده بود.

***

سرد بود و سفید بود ،برف! همه جا زیر پتوی برف آرام خوابیده بو د.گیلانغرب،شیا کوه !  ن روزها آنقدر ها هم آرام نبود. غرش جنگنده های بعثی تن  شیاکوه را می لرزاند و از خواب آرامش می خواست. رزمندگان اسلام در حال طرح ریز ی عملیاتی بودند برای تامین امنیت گیلانغرب و قصر شیرین. صدای کسی می آمد در آن سرما،سفید یک دست شیاکوه را با جا پاهایش خط خطی می کرد.

***

کاغذ؛ پوسترمعرفی شهید عبدالوهاب قنبری بود،«شهادت:سال 61؛دارخوین». قبلترش رفته بودیم حسینیه گردان تخریب که سه کیلو متری با دو کوهه فاصله داشت .برنامه ی جالبی بود: توی مسیر اطراف با انفجار ات و نمایش شب عملیات حسابی ملت را سر ذوق آوردند.

توی حسنیه هم سخنران از همت گفت و از توفیق ما ؛و این که هر کدام مان را یکی از شهدا طلبیده اند.سخت به فکر رفتم ؛ با این حساب کدام شهید طلبیده بود مرا…؟

ادامه مطلب →

تو تمنای این دلی!

نا محرم بود حتی آفتاب در آن میان.

آسمان آن روز مشهد ابری بود  وانگار  خورشید  نا محرم .مردم بودند و امامِ شان .خیابان امام رضا پر از جماعتی بود که آمده بودنند  تا به امام شان بپیوندند.و چه فرقی می کند نام این امام  چیست؟امام رضا یا امام خامنه ای؟سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم …

ادامه مطلب →

درخشش از ستاره بیاموز…

قم بودم مهمان ستاره هایش.ستاره هایی که در شهر نمی بینیم،به خاطر آلودگی اش یا نور چراغ های شهر و یا …نمی دانم. قم منطقه ای کویر یست و شب کویر که میدانید:لبخند نواز شگر خدا!اصلا مگر ستاره فقط در آسمان است؟!
همان روز اول رفتیم دیدار آیت الله نوری از آن ستاره هایی که چرایش را نمیدانم اما در زمین جا مانده اند…از عدالت گفت  از اینکه مردم مصر هم به دنبال آن اند.جالب یود:ابتدا جایمان نبود با چه ضاجراتی  بالا جایمان کردند! پیش از ما گروهی از سپاه آمده  وغرق کرده بودند حسینیه را.نماز که شد آنقدر جماعت زیاد بودکه دو دسته شدیم:اول جمعی از پاسدار ها ظهر وعصر دو رکعتی شان را به نماز ظهر ایشان اقتدا کردند وما در حیاط منتظر… رسم ایشا ن است :به مهمانان شان کتاب هدیه می کنند،همین که کتابها را آوردند پاسدار ها مثل ندید _بدید ها ریختند و بردند و … مثل نفت ،که می برند و می خورند…!

ادامه مطلب →