انصراف از یارانه تا فرهنگ راستی و درستی

خبر ناگواری بود . ثبت نام مجدد بیش از نود و پنج درصد ملت برای دریافت یارانه، و این در حالی بود که دولت محترم خیال می کرد در بدترین حالت دستِ کم ده درصد مردم انصراف دهند؛ آن هم با آن همه حرف و حدیث و توصیه های آقای رییس جمهور؛ و البته تبلیغات گسترده و یک بند تلویزیون، هرچه  بود اما فایده نکرد و به قول شاعر: از قضا سرکنجبین صفرا فزود !! هیچ ایرانی معقول و معتدلی از شنیدن هم چه خبری خوشحال نشد . از این که اوضاع اقتصادی مملکت از این که هست بدتر شود ، و یا از این که دولت محترم نمی تواند نقشه ها و برنامه هاش را برای بهبود معیشت مردم اجرا کند، مسلماً این ها خبرهای خوبی نیست ! بگذریم از این که این ماجرا دست مایه ی خوبی شد برای سیاسیون برای تو سر و کله ی هم زدن ! و مقصر تراشیدن ! و لابد از سرِ دلسوزی .

از این ها که بگذریم این ماجرا به خوبی نشان داد مردم به وعده و وعیدهای دولت اعتماد ندارند و نمی خواهند نقد زندگی شان را به نسیهء آنها رهاکنند. واقعیت این جاست که این سالهای اخیر اوضاع اقتصادی آنقدر ناجور شده بود که بعضی تحلیلگران؛ اعتصابات کاری و یا حتی شورش های اجتماعیِ طبقات فرودست را خیلی دور نمی دانستند، هرچند انتخابات اخیر توانست امیدهای رفته ی خیلی ها را دوباره زنده کند_ و این اصلاً خاصیت چرخش قدرت در جامعه است. بهرحال مردمی که با تمام تنگ ها و سختی ها با کلی امید و آرزو حماسه ی آن چنانی انتخابات خرداد گذشته را آفریدند؛ منتظر بودند دولتِ نو فکری به حال اوضاع خراب اقتصادی و سفره های کوچک شده شان کند. دولت که ازطرفی قیمت حاملهای انرژی را از قبل از عید اضافه کرده بود و از طرف دیگر با اعتقاد به اقتصاد لیبرال و بازار آزاد فکر چندانی به حال تنظیم بازار و افزایش قیمت ها نکرده بود؛ حالا پیشنهاد انصراف از یارانه هم می داد! خوب معلوم بود ملت با یک حساب سرانگشتی نمی توانستند با اعتماد به وعده های سرخرمن دولت بی خیال یارانه شوند. لابد ایراد از دولت بود ، از این که نتوانسته بود اعتماد مردم را جلب کند ، از این که نتوانسته بود ملت ساده دل و خوش قلب را با خود همراه کند، از این که . . . چایی نخورده پسرخاله شده بود!

***

apis

مجسمه ای از گاو آپیس ؛ موزه لوور

گاو آپیس گم شده بود! و داریوش که پایه ی اعتقاد و ارادت مصری ها به او را می دانست دستور داد عملیات تجسس برای یافتن او آغاز شود ، و حتی برای پیدا کردنش جایزه ی بزرگی تعیین کرد! نه از روی ایمان و اعتقاد البته ؛ چه این که داریوش از مزدیسنان بود ، و از پیروان راستین اصلاحات زرتشت . او به خوبی می دانست اهورامزدا تنها آفریدگار آسمان و زمین و پروردگار جان هاست، و این را بارها و بارها نوشته بود. اگرچند به اقتضای سیاست مجبور بود او را خدایان خدا بنامد، و اصلاً در پادشاهی هفتاد و دو ملتِ او چه بسیار اقوام و مردمانی بودند که بی خبر از تعالیم موحّدانه ی پیامبر؛ هم چنان درگیر اوهام و خرافات بدوی شان بودند ، و داریوش لاجرم می خواست آن مردمان را و قلبهای آن ها را با خود همراه کند. این البته اساس سیاست خارجی هخامنشیان تا آن روزها بود . پیشترها و در دوران کمبوجیه هم وقتی گاو آپیسِ قبلی مُرد؛ دستور داد تا برایش تابوت مُرصع آن چنانی بسازند و تشییع جنازه ی باشکوهی هم برایش تدارک دید ! بهرحال داریوش به خوبی می دانست هیچ چیزی بیشتر از راستی و درستی نمی تواند پادشاهی پهناورش را در کنار هم یکپارچه کند و مردمان گونه گون را در گوشه کنار کشور به او نزدیک کند، و این سنت عموزاده هایش _ کوروش و کمبوجیه _ و آن چنان که گفتم اساس سیاست خارجی آن ها بود. به دیگر سخن هخامنشیان بیشتر از زور سرنیزه هاشان؛ به نیروی راستی و درستی قلب های مردم را با خود همراه می کردند. و این طوری بود که داریوش در کنار کتیبه ای که در کنار کانال سوئز نوشت خود را بنده ی نیت الهه ی بزرگ مصری ها معرفی می کرد و یا مثلاً به داتیس که مأمور سرکوبی شورشیان یونانی بود می نوشت که به معابد و مراکز مذهبی مردم گزندی نرساند؛ و به این ترتیب مردم جزیره ی دلوس که از خوف جنگ به کوه ها پناه برده بودند؛ به اعتبار فرمان شاه بازگشتند و در معبد آپولون معتکف شدند. . .

ادامه مطلب →

فرهنگ : روی دیگر تاریخ و وجه نامرئی و روایت نشدنی آن

ارشک

سکوت و وحشت و ویرانی ؛ این ها یادگاران اسکندر بود . آن روزها که هرکسی از کنار سوخته های پاسارگاد می گذشت جز نومیدی و فراموشی صدایی نمی شنید . زبان آریاها از بیرسمی و بیداد نوادگان اسکندر بند آمده بود ؛ نفس های سرزمین شان به شماره افتاده بود …

 ارشک بود ؛ سرکرده ی اَپَرها . هم پیمان شده بود با هفت خاندان دیگر ایرانی ؛ برای بیرون ریختن خارجی ها از سرزمین شان . در اپرشهر خودمختار شد و اعلام استقلال کرد ، و آنقدر کوشید تا به یاری هفت خاندان همه ی سلوکیان _ نوادگان اسکندر را به تدریج از ایران بیرون کرد . بعد از این که خورشید آریا در باختران و در ویرانه های تخت جمشید غروب کرده بود ؛ این بار از خاوران و از سرزمین خورشید _ خورآسان ؛ دوباره خواست !

***

ایرانی ها در حکومت اعراب شهروندان درجه دو محسوب می شدند : موالی. بیرسمی و بیداد نوادگان اُمیه که خود را جانشینان رسول خدا هم می دانستند چیزی کمتر از نوادگان اسکندر نداشت . از همه بدتر این که زبان مردم سرزمین آریا _ «فارسی» هم رو به خاموشی و فراموشی همیشگی داشت . هم چنان که در سرزمین فراعنه شد . مردم مصر هم از پسِ حمله ی اعراب آیین سخن گفتن پدرانشان از سرشان افتاد . از ویرانه های هفت شهرها ( مدائن ) نسیم مرگ می وزید . بازهم خورشید آریا در باختران غروب کرده بود …

بعد از نماز عید قربان سیاه جامه به تن کرد ؛ در عزای حسین ع . و پیکر مطهر جناب یحی را _ که هفت سالی بود به جرم اعتراض به آل امیه به دروازه های شهر آویزان بود _ به خاک سپرد . خودمختار شد و اپرشهر را به عنوان تختگاه برگزید ، اپرشهری که آن روزها و به نام و نشان شاپور ساسانی « نوشاپور (= نیشابور) » خوانده می شد . ابومسلم بود ؛ از سرزمین خورشید ! و با سیاه جامگان خراسان به پا خواست ؛ به خون خواهی حسین ؛ زید و یحی . در نبردی که سردارانش در حوالی اصفهان و با اعراب و عمّال بنی امیه داشتند وقتی در اواخر جنگ همه را هزیمت کرده بودند ؛ دستور دادند قرآن ها را به سرِ نیزه کنند ؛ به تحقیر و تمسخر آل امیه ! و این را به حساب کین خواهی از نبرد صفین نوشت ، و وقتی بقایای اعراب را از نهاوند و قادسیه بیرون ریختند به حساب کین خواهی از شکست یزدگرد و رستم . دست آخر هم دمشق تختگاه پسران امیه را گشود و دودمان قاتلین پسر پیغمبر و غاصبین خلافت رسول الله را انداخت .

فارسی هم به گویش دَری بین مردم پیچید و تا قرنها بعد ایرانی ها می کوشیدند فارسی را به گویش اهالی خراسان (دَری) صحبت کنند .

ادامه مطلب →

بررسی اختلافات شیعه و سنی در چند قرن اخیرـ۲

روزهای اتحاد

حالا سالها از روزگار تبرزین به دوشان مخوف صوفیه می گذشت . مملکت در آتش تعصبات و کینه های مذهبی می سوخت . اگرچند که روزگاری این خشونتهای متعصبانه فقط محدود به « سُنی کشی » بود ، بعدتر اطوار تازه تری گرفت و به زودی بین شیعیان و بین ساکنین و مردم یک شهر هم رواج پیدا کرد : « شهرجنگهای حیدری- نعمتی » !
“نعمتی ها ” فرقه ای از متصوفه بودند که نسب نامه و سلسله ی شیوخ خود را به «شاه نعمت الله ولی» عارف و صوفی نامدار قرن هشتم می رساندند . اگرچه در روزگار تشکیل و اعتلای حکومت صفویه در ایران مجبور شدند کاسه کوزه هاشان را جمع کنند و از ایران به هندوستان مهاجرت کنند ؛ اما این سالها و در اواخر دوران ضعف و انحطاط صفویه توانسته بودند بار دیگر به ایران باز گردند . دولت صفویه که خود از دل خانقاه ها برخواسته بود و پادشاهان آن خود را به سنت صوفیه “صوفی اعظم” و قطب و قبله ی عالم می دانستند چشم دیدن دیگر ” قطبها” و مشایخ دیگر متصوفه را نداشتند. این طوری بود که تا می توانستند به خانقاه ها و متصوفه ی دیگر سخت می گرفتند و این البته تا حد زیادی نظر فقها و متشرعه ی شیعه که آن روزها اغلب در دربار سلاطین صفوی متنفذ و صاحب رأی هم بودند تأمین می کرد . فقهای شیعه معتقد بودند قطب و غوث و ولی و مرشد و اعظم و دیگر عناوین و القاب مطَنطَن دیگری که متصوفه برای مشایخ خود برمی گزیدند منحصر در وجود امام عصر و ائمه ی شیعه ست . بهرحال هرطور که بود این جماعت نعمتیه در بازگشت ایران و مطابق احوال غالب آن روزهای مردم این سرزمین مجبور شدند مذهب تشیع را برای خانقاههای خود انتخاب کنند و بهر ضرب و زوری که بود نسب نامه ی سلسله ی  شیوخ خود را تا علی بن موسی و امیرالمؤمنین علی ع برسانند .
«حیدری»ها هم احتمالاً از پیروان یکی دیگر از اقطاب دیگر صوفیه بودند و قدر مسلم اینکه در مسأله ی جانشینی و سلسله ی مشایخ خود با نعمتی ها درگیری و نزاع پیش گرفته بودند .
این البته به نظر موجه ترین تئوری برای ریشه و تاریخچه ی این درگیری ها بود ؛ اگرچند که دیگر احتمالات و روایات هم قابل اعتنا هستند . بهرحال هرچه بود درگیری ها و شهرجنگهایی که خیلی زود و در اکثر بلاد و شهرهای این سرزمین با عنوان جنگهای حیدری-نعمتی رایج شد کمترین ارتباطی با تشکیلات صوفیه و یا درگیری بر سر جانشینان شاه نعمت الله و دیگر مشایخ صوفیه نداشت .
این درگیریها اغلب با بهانه های مذهبی و بدبختانه و در این روزها اغلب بین شیعیان و شهروندان یک شهر در می گرفت و اغلب حوالی دهه ی اول محرم به بهانه های واهی و مسخره ؛ حیدریها و نعمتی های شهر به جان هم می افتادند و شهر را معرض قتل و غارت و هلاک می ساختند . اکثر شهرهای مهم مملکت به دو بخش حیدری خانه و نعمتی خانه تقسیم می شد و حتی کلانترهای جدا داشت : کلانتر بخش حیدری و کلانتر بخش نعمتی !!
حکّام و اُمرای وقت هم که این درگیری ها دست آن ها را در عیاشی و چپاول اموال مردم باز می گذاشت واکنش خاصی نشان نمی دادند و احیاناً آتش بیار معرکه هم بودند .
خوب این آنارشی فزاینده روشن بود خیلی زود به “بن بست” می رسد ؛ و رسید ! امنای مذهب و رؤسای عوام به زودی فهمیدند برای نجات مملکت از « نکبت » پادشاهان قجر و از وابستگی و ویرانی روزافزون کشور باید بی خیال تعصبات مذهبی شوند و برای رهایی اسلام و مسلمین از زیر یوغ اجانب آستین بالا بزنند .و این لابد متأثر از آشنایی با ترقیات تازه ی غرب و احوال ممالک فرنگ بود. نهضت تنباکو شاید نقطه ی عطف و نمودار احوالات تازه ی اجتماعی این مردم بود . نهضتی که در آن و شاید برای اولین باردر این چندصدسال اخیر مردم این کهن بوم و بر بی خیال تعصبات قومی-مذهبی و دسته بندی های حیدری-نعمتی باهم و بر ضد انگلیسی ها متحد شدند و البته نقش امنای مذهب و مرجعیت شیعه در این باره انکار نشدنی ست . فتوای تاریخی میرزا رضای شیرازی یک جورهایی تلاش تازه ای بود برای اتحاد دوباره ی مردم سرزمین آریا :« الیوم ؛ استعمال توتون و تنباکو بأی نحوکان ؛ در حکم محاربه با امام زمان است »

ادامه مطلب →

بررسی اجمالی اختلافات شیعه و سنی در چند قرن اخیر_1

از تیمور تا نادر

امیر تیمور

امیرتیمور:شخصیت ملی ازبکستان

از آن روزها که جز ویرانی ؛ جنگ و کشتار در سراسر این سرزمین نمی توان حرف دیگری نشان کرد ، روزهایی که این کهن بوم و بَر عرصه ی تاخت و تاز چنگیز ؛ هولاکو و دست آخر تیمور بود . فرهنگ و تمدن ایرانی رو به زوال و انقراض قطعی داشت و جمعیت کشور در اثر قتل عام هول انگیز سالهای مغول ، «کله منار» های بلندبالای تیمور و بیماری ها و خشکسالی ها  به طور فزاینده ای رو به کاهش داشت . ایران و سرزمین آریا نفسهای آخرش را می شمرد …

خدمت “خواجه علی سیاهپوش” رسید ؛ «امیر تیمور» . در روزهایی که بیشتر آسیا از پسِ چکمه های او و سپاهیانش در آتش می سوخت ، از مسکو تا عثمانی . خواجه علی از او خواست تا اُسرایی که از نبرد روم و عثمانی گرفته به او ببخشد ، و او بخشید_ در کمال ناباوری ! کُلاً فرد معتدلی نبود تیمور ، و این جوری بود که با این که از کشتار و خونریزی لذت می برد این یک بار اُسرا را به پیشوای متصوفه بخشید . و او همه شان را در «محله ی رومی» ها در اردبیل اسکان داد . همه شان هم بعد تر و به پاس جانشان از خواجه علی به آیین تشیع گرویدند . خبر مثل توپ صدا کرد ! در سراسر ایران پیچید ، این که کسی توانسته بود نه تنها مردم اردبیل را از فرمان قتل عام بِرهاند بلکه بسیاری از اُسرای بیچاره را هم از چنگ تیمور نجات داده بود . و این اگرچه یک جورهایی بیشتر حاصل شخصیت روانی و نامعتدل تیمور بود تا مثلاً کاریزما و هنر خواجه علی ، اما باز هم در سراسر ایران و برای مردم نا امید و بی چاره  به مثابه یک « راه نجات » تلقی شد . به این ترتیب بسیاری از مردم از دور و نزدیک روانه ی اردبیل شدند و در سایه ی خواجه علی و مذهبش _ تشیع _ پناه گرفتند .

«تکیه بر تعصبات مذهبی» ؛ این شاید تنها “فرمولی” بود که در آن سالهای ویرانی و وحشت می توانست مردم سرزمین آریا را بار دیگر کنار هم جمع کند . و از سربند ماجرای خواجه علی و تیمور اخلاف او به خوبی متوجه  این فرمول شده بودند . این طوری بود که شاه اسماعیل صفوی توانست با شعار « لعن ملاعین ثلاث » تبریز را و در فترت سالهای ویرانی و اختلافات خانگی تیموریان به تدریج همه ی ایران را باردیگر با هم متحد کند .

ادامه مطلب →