برای انتخابات

بمناسبت روز بزرگداشت سعدی :

ما گدایان خیل سلطانیم ؛ شهربند هوای جانانیم . . .

برای یکی از نشریات نوشتم :

انتخابات ریاست جمهوری را می توان مهم ترین روی داد سیاسی مملکت دانست که هر چهار سال یک بار رخ می دهد . حالا ؛ این روز ها و در فاصله ی کمتر از دوماه مانده به برگزاری انتخابات بحث های انتخاباتی و گمانه زنی ها پیرامون شخصیت ها و نامزدهای انتخاباتی تقریبا به نقل اکثر مجالس و محافل سیاسی کشور تبدیل شده است . در این باره گفتنی هایی هست ، بخوانید :

1. انتخابات در کشور ما مظهر « حماسه ی سیاسی » و معیار و میزانی برای سنجش مقبولیت نظام و مظهر مردم سالاری دینی است . بدیهی ست مجرّد این مسأله کافی ست تا اهمیت انتخابات ریاست جمهوری را روشن کند . اما شرایط و اقضائات زمانی باعث شده است تا انتخابات ریاست جمهوری یازدهم به اذعان اکثر کارشناسان مسایل سیاسی اهمیتی بیش از پیش پیدا کند . این اهمیت از دو جنبه قابل بررسی ست : نخست از لحاظ بین المللی و در شرایطی که دشمنان این انقلاب و مردم طراحی های خطرناکی برای فاصله انداختن و دل سرد کردن مردم از نظام اسلامی انجام داده بودند ؛ از یک سو تحریم های سنگین و بی سابقه و به قول خودشان « فلج کننده » و از سوی دیگر فشار های گسترده ی سیاسی و رسانه ای برای منزوی کردن نظام و انقلاب اسلامی . هرچند پیشتر و در راهپیمایی بیست و دو بهمن و با مشارکت گسترده ی مردم شکست خورده بودن طراحی های آن ها روشن شد ، اما انتخابات می تواند معیار عددی و کمّی غیرقابل انکار دیگری باشد برای اثبات این مدعا .

و دیگر از لحاظ ملی ؛ انتخابات ریاست جمهوری یازدهم اولین انتخابات ریاست جمهوری پس از انتخابات سال هشتاد و هشت است ؛ انتخابات مهمی که با حضور گسترده و مشارکت حداگثری مردم می توانست به مایه ی اقتدار مملکت بدل شود ؛ که با فتنه گری و هم داستانی برخی عناصر فریب خورده و یا خودفروخته ی داخلی با اجانب به کام مردم تلخ شد .

همه ی این عوامل و ده ها دلیل ریز و درشت دیگر می تواند لزوم مشارکت حد اگثری و حضور گسترده ی مردم در انتخابات پیش رو را ثابت کند ؛ نکته ای که به زعم رهبری عالیقدر در درجه ی اول  و مهم ترین نکته در انتخابات پیش روست …

2.  فارق از حضور گسترده ی همه ی مردم و همه ی سلایق سیاسی متعهد به نظام و انقلاب در پای صندوق های رأی ؛ نکته ی دیگری که حائز اهمیت است « تعیین کننده بودن » رأی مردم است . این انتخاب در حقیقت می تواند سرنوشت چهار ساله ی پیش روی مردم و مملکت را رقم بزند . در نظام اسلامی مردم برگزار کننده ی انتخابات هستند ؛ هیأت های اجرایی و هیأت های نظارتی خود مردم و معتمدین و خوشنامان محل هستند . این موضوع از آن رو اهمیت پیدا می کند که برخی از دشمنان انقلاب و برخی از فریب خورده های داخلی ( انشالله !) با طرح موضوعاتی هم چون « انتخابات آزاد » و یا «مهندسی » انتخابات سعی بر القای تردید و دودلی و انکار این حقیقت را دارند . هم چنان که امام راحل فرمودند : میزان رأی ملت است .

ادامه مطلب →

فاطمیه ی 91

ترتیب زمانی اتفاقات زیر از خاطرم رفته ، و درست به همین علت است که این ها را می نویسم . این خاطرات از شیرین ترین و در عین حال درس آموز ترین تجربیات من است . و به قول کاظم قلم چی (!) کم رنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها پایدارترند . برای نوشتن این خاطرات محظورات فراوانی داشتم ؛ من جمله این که بسیار ی از کسانی که در این خاطرات از آن ها نام باید برده می شده هم چنان هم در قید حیاتند (!) و خوب لابد راضی نبودند نامی از آن ها برده شود . بنابراین شیوه ی «مخفف یک حرفی » را به کار بستم که هم تعدّد آدم ها معلوم شود و هم در خاطر خودم نام ها تا حد زیادی حفظ شوند …

Image3125(3)

همین ابتدا بگویم بسیاری از برادران اهل تسنن د ر دانشگاه ما تحصیل می کردند ؛ و اصلا ً شاید بدلیل نزدیکی دانشگاه به غرب کشور بود ، و این حتماً از برکات نظام اسلامی ست که به اهل تسنن هم چون شیعیان امکان تحصیل و اشتغال می دهد . و بالأخره این جمله که همه تان می دانید و آن این که « اختلاف بنداز و حکومت کن » ترفند قدیمی غربی ها برای سواری گرفتن از ممالک شرقی بوده و هست ، خاصه این روزها که با پرورش گروه های افراطی در هر دو مذهب ، سعی بر دل زده کردن مردم از دین را دارند ، این همان نسخه ایست که در اروپا و بر سر مسیحیت اجرا کرده بودند .

بهر حال ماجرا از آن روز و درساعت گمانم نزدیک دو و نیم بعد از ظهر بود که شروع شد : « ن » با من تماس گرفت ، و خبر را گفت . بغض صدایش پشت گوشی ترکید  و پیدا بود خیلی احساسی شده است . راستش اولین قضاوت  من نسبت به این ماجرا _ در حالی که هنوز اصل واقعه را ندیده بودم _ درباره ی همین تماس « ن » بود . به نظرم این همه احساسات طبیعی نبود . درست خاطرم هست که بسیاری از بچه ها در حال « دویدن » بودند از دانشکده به سمت خوابگاه ، و ما هرچه آن وسط لابی ( « لابی » کلمه ای ست فرانسوی ، و معادل انگلیسی آن : foyer و معادل فارسی را نمی دانم ! _ محض اطلاع ! ) دانشکده دوستان را دعوت به آرامش و پرهیز از هرگونه اقدام عجولانه می کردیم … فایده نداشت ! این شد که خودم هم راه افتادم به سمت خوابگاه . همه آن جا بودند : از مسولین حراست و انتظامات و تا مسول نهاد دانشگاه ، و البته همه ی بچه های مذهبی و دغدغه مند دانشگاه . بهت زده شدم . هرکسی گوشه ای کز کرده بود و مشغول گریه بود ؛ اوضاعی بود آن جا ! از این همه احساسات پاک متأثر شدم ، و راستش این « متأثر شدم » اوج تقلای زبانی من است برای بیان حس آن دقایق من . هرچند بازهم احساس خطر می کردم ، از این همه احساسات ! هر لحظه احتمال حرکتی خود سرانه می رفت . بهرحال به پیشنهاد حضرت حاج آقای رستمی بنا شد هیأت دانشگاه آن شب به محل نمازخانه ی خوابگاه بیاید . بعضی ها می گفتند سخنان دیشب حاج آقا پناهیان در مسجد دانشگاه زیادی تحریک آمیز بوده است و این موجب این حرکت شده بود . بهرحال هرچه بود بحث داغ پیگیری ماجرا و پیدا کردن عامل آتش سوزی بود .

هیأت آن شب در نمازخانه ی خوابگاه برگزار شد ، همین که میکروفن به دست مداح رسیده بود شروع کرده بود به ذکر لعن و نفرین …! و حالا بیا و جمعش کن !! راستش هنوز هم نمی دانم آن بی شعور را چه کسی آن شب دعوت کرده بود . بهرحال این ماجرا هم نفت دیگری بود بر آتش این ماجرا . پس ازآن تلاش نیروهای حراست و اداره ی اطلاعات استان برای کشف عامل آتش سوزی آغاز شد . ناگفته نماند بعد از ماجرای هیأت آن شب خوابگاه چند پرچم کوچک دیگر و به صورت محدود در چند چای دیگر خوابگاه هم سوزانده شده بود . و حتی کسی چند صفحه از یکی از قرآن های نمازخانه را سوزانده بود ( معاذالله …) و این ماجرای آخری مثلاً قرار بود محرمانه بماند ؛ هرچند خیلی زود متوجه شدیم فقط خواجه حافظ شیراز است که بی خبر است ! همین جا هم نکات فراوانی وجود داشت ، کسانی از این ماجرا خبردار می شدند که نباید . بهرحال ماجرا رفته رفته پیچیده تر می شد …

ادامه مطلب →

سنگ قبر کانت

Zwei Dinge erfüllen das Gemüt mit immer neuer und zunehmender Bewunderung und Erhfurcht, je öfter und anhaltender sich das Nadenken damit beschäftigt: der bestirnte Himmel über mir, und das moralische Gesetzt in mir

دو چیز همواره وجود مرا سرشار از بیم و امید می کند ؛ و این دو همیشه بر وجود ما می تابد :

آسمان پرستاره ی بالای سرم ؛ و قوانین اخلاقی درونم .

سنگ قبر کانت

و این لفظ « آسمان » را به جای heavens (آلمانی : Himmel ) نوشتم و می دانید که هیونز به معنای آسمان نیست… :

در ادیان مختلف به عنوان سرزمین خدایان در نظر گرفته شده است ؛ و جایگاه فرشتگان و مرگ . به طور سنتی بالاتر از آسمان قرار دارد .(*)

کانت نیهلیست نبوده است . همین یک نوشته می تواند برای اثبات این مدعا کافی باشد . یا این که لااقل به طور رسمی تاریخ جعل نام « نیهلیسم » را سالها پس از مرگ کانت نوشته اند ، بنابراین او نمی توانسته چنین باشد . هرچند بهرحال پرواضح است فلسفه ای که او پی افکند ناگزیر از رسیدن به « بن بست absurd » و دست آخر انکار آسمان ها ( نیهلیسم ) بود . و شد . انکار معرفت ، انکار روح و یا حتی خدا در آثار کانت آغاز مسیر تازه ای بود برای دل بریدن از آسمان ها ( heavens ) ، که محتملاً باعث و بانی آن کانت بود .

جعل و اعتبار اصطلاحات پدیده و پدیدار از دیگر نظریات او بود ؛ می توان تشابهاتی میان این دو اصطلاح و آن چه که حکمای اسلامی به عنوان ماهیت و وجود می شناسند یافت ، هرچند کانت معتقد بود شناخت حقیقی پدیده فارق از اعتقادات و زمینه های شخصی فرد میسر نیست ، و این فتح بابی بود برای انکار معرفت از ریشه و اساس ، کاری که اخلاف کانت به تامّه انجام دادند و به بن بست رسیدند . به نظر می رسد کانت هم دست آخر به همین بن بست رسیده بود . وقتی که پیش روی خود و در مقابل چشمانش چیز قابل اطمینانی وجود نداشت … به این ترتیب او مجبور بود دوباره نگاهی به آسمان بیاندازد و آسمان پرستاره ی بالای سرش را تماشا کند ؛ هرچند دیر ؛ خیلی دیر و روی سنگ قبرش …

ادامه مطلب →

مرحوم پسته !

 

برای یکی از نشریات نوشتم . آن ها هم با این کاریکاتور زیبا که اثر کاریکاتوریست خوبشان است منتشر کردند :

مرحوم آجیل

 

 

همین که گران می شود می خریم ! ببینید خودتان دیگر :  این از صف مرغ ، آن هم از صف سکه و صف دلار ! راستی وقتی در خبرها می خواندیم ملت اون ور آب (!) برای خریدن مثلاً «ویندوز ایکس پی»  _ و یا چه _  شب را پشت در بسته ی مغازه سر کردند خنده مان می گرفت … که شاهد از غیب رسید ! کاش دست کم  « ویندوز » بود آخر ؛ کمتر حرص می خوردیم !ما ملت خوشمان می اید اصلا ً که سر صف بایستیم . می خواهد صف « نذری»  باشد و یا صف مرغ !  چه می دانم ؟! ریشه های تاریخی اش را هم لابد باید از دهه ی شصت جستجو کرد ؛ همان زمان که از مرغ گرفته تا تخم مرغ (!) و تا حتی نفت «کوپنی»  بود و مردم باید صف می کشیدند تا بخرند . اصلا ً این همه حرص و ولع برای چه ؟!  باور کنید هنوز هم نمی فهمم آن جماعتی که شب را تا کلّه ی سحر پشت در مغازه سر می کردند برای خرید سکه؛  دقیقاً دنبال چه بودند ؟!  و این طور ی می شود که« تقاضا » می رود بالا ، ظرفیت های «عرضه» هم که محدود است ( و یا محدود ش کرده اند: و مثلاً انبار کردند برای وقتی دیگر !) و این می شود تورم ! قیمت می رود روی شاخ آهو !

سنت های خوبی داشتیم آن قدیم تر ها ، می گفتند سزای گران فروش« نخریدن»  ا ست . هرچند که آن ها هم فراموش مان شده اند . مثل خیلی چیزهای دیگر …

آن طرف ماجرا هم قصه ی آبدار (!) دیگری ست: آن طرف ماجرا یعنی ماجرای « عرضه» . این که تازگی ها توی این مملکت همه یاد گرفته اند انبار کنند جنس هاشان را ؛  برای روز مبادا !  و  گذشت ان روزهایی که «احتکار»  جرم بود . این روزها خیلی ها «این کاره» شده اند  _ از ایران خودرو  و سایپا گرفته تا حاجی بازاری های دیروز که کلی هم درس خوانده اند و «مکاسب»  پاس کرده اند !  باز خدا پدر حاجی بازاری ها را بیامرزد که مکتب رفته اند و لابد می دانند «ویل للمطففین » یعنی چه ؟! با این تازه به دوران رسیده ها که از صدقه سری « وبا » میلیاردر شده اند و از سبزی فروش تبدیل شده اند  به «بیزینس من » چه کار کنیم ؟ ! آداب و رسومی داشت کاسب کاری ، به اسم حاجی بازاری ها قسم می خوردند روزی … «رسوایی » ده نمکی را ببینید !

بگذریم از آن طرف ماجرا ؛ که دستمان کوتاه است . فکر نمی کنید وقت آن رسیده که به سنت  قدیمی هامان رجوع کنیم ؟! باور کنید پُر بیراه هم نمی گفتند هان ! نخرید ! پسته نخرید ! راستی باغ کی را آباد می کنیم ؟! و اصلاً کاش باغی آباد می شد با این گرانی ها . نمی دانم این «دلالی» چه صیغه ایست دیگر ؟!

ادامه مطلب →

حتی اگر به بمب اتم هم دست بیابد …

جک استراو

جک استراو مُعرّف حضورتان هست ! وزیر خارجه ی سابق انگلستان که او را بیشتر به خاطر لبخندهای ملیحی (!)  که به عمو کمال خرازی ما تحویل می داد به یاد می آوریم . تازگی ها مقاله ای نوشته در روزنامه ی تلگراف انگلیس با این عنوان : ایران حتی اگر به بمب اتم هم دست بیابد این ارزش شروع یک جنگ را  نخواهد داشت (Even if Iran gets the Bomb, it won’t be worth going to war ) و بعد هم سردبیر روزنامه به عنوان سوتیتر جمله ی « همدلی کردن بهتر از تقابل با ایران جواب می دهد ، کشوری که مدت هاست با آن بدرفتاری کرده ایم  ! » را برگزیده است ؛ و مثلاً خواسته صلح طلبی کند ؛ و یا چه می دانم ؟! به قول حضرات تنش زدایی(!)  کند . دیدم حرف های بدی نزده ،و هم چنین بی مناسبت هم نیست ( بهرحال این روزها تیم مذاکرده کننده ی ایرانی در آلماتی قزاقستان پای میز مذاکره با 5+1 نشسته بودند . ) ؛  گفتم گزارشی از آن را برایتان بنویسم ؛ بهرحال روزگاری او هم وزیر بوده و برای خودش « کیا – بیایی » داشته است ! و حالا هم لابد « فعال سیاسی » هست دیگر ! و تازه این که در دوران خود او بود که مذاکرات هسته ای ایران با تئورکای اروپایی به ابتکار عمو کمال (!) و سایردار و دسته شان  شروع شد ، و ختم شد به سعد آباد . . .

جایی برگشته گفته که ایرانی ها چیز زیادی که نمی خواهند : نخست این که از حقوق کامل هسته ای خود تحت نظارت و قوانین آژانس بهره مند باشند ، آن هم در منطقه ای که سه قدرت اتمی دیگر در آن هست _ اسراییل ، هند و پاکستان که تازه اسراییل عضو npt  هم نیست ( این ها را همه خودش تنهایی ! گفته )

 و دو این که از تحریم های بین المللی ( خاصه امریکا especially by the US ) خلاص شود .

جای دیگری هم نوشته : اصلاً نرمالیزاسیون(!)  ( Normalisation ) روابط با ایران جایزه ی برزگی ست برای جامعه ی جهانی ، او می تواند یک ظرفیت بزرگ درست کند برای شرایط کشورهای ناآرام همسایه اش ؛ نظیر سوریه ؛ لبنان ؛ اردن ؛ عراق ، تروریست های اجیر شده ؛ کشور های خلیج فارس و افغانستان . و یک اولویت بسیار ضروری هم برای دولت انگلستان تلاش برای بازگشایی سفارت های خود در تهران و لندن است .

و افزوده : من هرگز راضی به مواجهه با ایران مسلح به سلاح هسته ای نبودم ؛ و این را بارها در مذاکراتم به این کشور گفته ام . بهترین قضاوت خودم این است که رهبرعالی ایران ؛ حضرت آیت الله خامنه ای که مدیریت مسایل هسته ای را بر عهده دارد ؛ احتمالا بخواهد یک ظرفیت فکری برای سیستم سلاح های هسته ای بسازد ؛ اما این را متوقف خواهد کرد که در کوتاه مدت این سیستم تبدیل به واقعیت شود . اگر من اشتباه می کنم تحریم های بیشتر ی راجع به ایران پیش گرفته شود ؛ اما در هرصورت این می تواند باعث گسترش (proliferation ) سلاح های هسته ای در خاورمیانه شود ؟ نه ، به نظر من ! چرا که کشورهایی نظیر ترکیه مصر و یا عربستان فاصله ی زیادی برای دستیابی به سلاح های هسته ای دارند ؛ مطالعات دقیق ما در کالج  پادشاهی لندن نشان می دهد .

ادامه مطلب →

نگاهی به صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز

سفارش یکی از دوستان بهانه ای شد برای تجدید خاطره با « صد سال تنهایی » ؛ و این نوشتار  که می خوانید :

«اندکی خیال  برای مشکل حیاتی ما ؛ می تواند زندگی را به معنای متعارفی باورپذیر کند . این ؛ دوستان من  !  معمای تنهایی ماست ! »

گابریل گارسیا مارکز ؛ پیش از دریافت نوبل

100years

صد سال تنهایی مشهور ترین و به عقیده ی بسیاری بهترین کتاب نویسنده ی مشهور کلمبیایی گابریل گارسیا مارکز است ، هم چنین او برای این کتاب موفق به دریافت جایزه ی ادبی نوبل در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو شد .به اعتقاد بسیاری او در این کتاب سبک  « رئالیسم جادویی » را ابداع کرده است . داستانی که در آن همه ی فضاها  و شخصیت ها واقعی و حتی گاهی حقیقی هستند ، اما ماجرای داستان مطابق روابط علّی و معلولی شناخته شده ی دنیای ما پیش نمی روند . در بسیاری از فرازهای داستان با یک جادوی انکار ناشدنی مواجهیم که نقش کلیدی در پیش بُرد داستان دارد . صادقانه بگویم : تصور می کنم اگر این « جادو » نبود در بسیاری از فراز ها « قصه » حرفی برای زدن ندارد . به بیان واضح تر این که  : تصور می کنم این « جادوگری » ست که داستان را نجات داده است . لحظه ای تصور کنید اگر از متن ماجرا عنصر جادو را حذف کنیم چه اتفاقی می افتد ؟ در آن صورت با یک داستان عادی و کُند ، و در بهترین حالت یک « درام » معمولی طرف هستیم . در آن صورت شاید تنها نقطه ی اتکای داستان فقط ماجرای سرهنگ و جنگ های داخلی کلمبیا باشند که محتوای کافی برای « قصه » شدن دارند .

برای بررسی این داستان ناگزیر از بررسی شخصیت و شرایط زندگی گابریل گارسیا مارکز هستیم ؛ و به بیان روشن تر این که خیال نمی کنم بدون شناخت زندگی مارکز و شرایط زندگی او بتوان درک درستی از داستان بدست آورد . بنابراین بگذارید این دقایق نظریه ی « مرگ مؤلف » را نادیده بگیریم و اندکی به توضیحات خود او درباره ی داستانش توجه کنیم . راستی اصلاً مگر می شود شخصیت بزرگ و حاشیه داری هم چون «گابریل گارسیا مارکز » را نادیده گرفت ؟! او آنقدر بین مردمش محبوب است که مردم او را « گابو » صدا می زنند .  بهرحال « گابو » بیشتر از این که یک نویسنده باشد ، یک ژورنالیست است و یک فعال سیاسی ، کسی که در مقطعی از زندگی اش از وطنش تبعید شده و سال ها بعدتر وقتی مردم به او پیشنهاد ریاست جمهوری کلمبیا را داده بودند نپدیرفته بود .و اصلاً به نظر می رسد اعضای آکادمی به خاطرهمین ویژگی ها بود  ( و البته در کنار ارزش ادبی اثر ) که صدسال تنهایی چشمشان را گرفت  ! بهرحال خود مارکز آن روز پیش از دریافت  جایزه نوبل گفت :

« من به جرأت فکر می کنم واقعیت خارج از اندازه ی این اثر _ نه فقط بیان ادبی آن _ است که سزاوار توجه آکادمی ادبی نوبل شده است . واقعیتی که نه تنها روی کاغذ ؛بلکه در بین ما زندگی می کند و مسؤل مرگ و میر تعداد بی شماری از ماست . و این یک منبع تغذیه کننده ی خلاقیت است ؛ پر از غم و اندوه و زیبایی، برای غم و نوستالژی یک کلمبیایی، و یک رمزنگاری بیشتر از یک ثروت خاص. شاعران و گدایان ، نوازندگان و پیامبران، رزمندگان و اراذل، همه ی موجودات از آن واقعیت لجام گسیخته ؛ همه ی ما باید بپرسیم ، اما اندکی از تخیل برای مشکل حیاتی ما ؛ می تواند زندگی را به معنای متعارف باورپذیر کند . این ؛ دوستان ! معمای تنهایی ماست ! »

ادامه مطلب →

حضرت آیت الله . . .

آن روزها دانش آموز بودیم و دبستانی ، که از طرف مدرسه بُردنمان محضر حضرت آیت الله خوشوقت ، و البته  که آن وقت  چندان از مقامات و درجات این عالم ربانی سر درنمی آوردیم ؛ بچه بودیم بهرحال . . . سخنرانی کردند برای مان ، خاطرم هست که فرمودند : طوری با خودتان محاسبه کنید که خداوند اگر یک بنده ی گناهکار روی زمین دارد ، آن منم ! و چیزهای دیگر . . .  که متأسفانه فراموششان کردم . بعد هم ما برای شان سرودی را که معلم قرآن مان با ما کارکرده بود ؛ اجرا کردیم ، به روشنی خاطرم هست که شروع کردم به خواندن همراه با بچه ها :

رؤیای نیمه شبم ! تاب و تبم ! چرا نمی آیی … ؟!ayatollah-khoshvaght-08

هجر تو می کُشدم ، می کِشدم ، به سوی تنهایی …

ای تمنای دل من ! لطف خود کن شامل من …

من فدای گیسوی تو ؛ و آن کمان ابروی تو …

و حضرت آیت الله زار زار اشک می ریخت … و من که نمی فهمیدم ( و نمی فهمم هنوز … ) و خیال می کردم لابد حرف بدی زده ایم و یا کار غلطی مرتکب شدیم که ایشان رنجه شده اند … سرآخر هم صف کشیدیم تا از دستان ایشان یک پنجاه تومانی تبرک و یادگاری بگیریم ؛ خاطرم هست مدیرمان می گفت : موقع گرفتن پول دست آیت الله را ببوسید ! و من که باز نمی فهمیدم با اکراه خم شدم برای دست بوسی ، هرچند ایشان دست شان را پس کشیدند . . .

توفیقی بود بهرحال زیارت ایشان ، که بخاطر اساتید بزرگوارمان نصیب مان شد .

این اواخر اما اتفاقات تلخی درباره ی ایشان رخ داد ؛ ماجرا از  پخش سخنرانی ایشان در تلویزیون راجع به حضرت رقیه شروع شد ، که  فرموده بودند ممکن است حضرت رقیه فرزند یکی دیگر از شهدای کربلا باشد ، هرچند در اصل حادثه تردیدی نیست . این اظهار نظر علمی و روشن اما با اعتراض بسیار و سیل تهمت ها به جانب ایشان همراه شد ، از جانب خشک مغزهایی که . . . نمی دانم ! باور کنید هرچه می کشیم از دست هم اینان است .علی (ع) هم از همین جماعت شاکی بود : « قطع ظهري اثنان: عالم متهتک و جاهل متنسک…» ببینید : مرحوم شیخ عباس قمی در نفس المهوم تقریبا همه ی روایات معتبره راجع به فرزندان و همسران سیدالشهدا را گرد آورده است ؛ در هیچ یک از این روایات نامی از رقیه نمی بینیم . سکینه ؛ فاطمه و حتی فاطمه ی مثنی را از دختران سیدالشهدا (ع) ذکر کرده اند ، هرچند نامی از رقیه نیست . گرچه خود شیخ عباس هم بعد تر ماجرای شام و خرابه را روایت کرده است . راستی برای خودم هم مدت هاست این سوال پیش آمده که این نام از کجا آمده است ؟! شاید از روضه الشهدا . نمی دانم ! دوستان صاحب فضل اظهار نظر کنند . در این باره بیشتر بخوانید.

بهر حال حضرت آیت الله هم رفت ، و تهران استاد اخلاق دیگری از دست داد …

پیام تسلیت رهبرکبیر انقلاب در پی رحلت حضرت آیت الله خوشوقت :

ادامه مطلب →

از ده نمکی تا اسپیلبرگ !؟!

سینما بلد نیستم ، منتقد هم نیستم ، چیزکی به ذهنم رسیده که می نویسم :

از دهنمکی تا اسپیلبرگ با طعم خاتمی

داستان زندگی آبراهام لینکلن که دست مایه ی فیلم تازه ی اسپیلبرگ شده ، آقای کارگردان و فیلم ش را در دوازده رشته ی مختلف نامزد دریافت جایزه ی اسکار کرده است ، به این ترتیب این فیلم یکی  از بخت های نخست دریافت اسکار است . اما فیلم آن چنان که منتقدین نوشته اند بسیار «آمریکایی » ست ، و یا آن طور که بی بی سی نوشته بود « ادای دین » اسپیلبرگ است به تاریخ امریکا . طبیعی ست اگر کسی به فرض مثال می خواست چنین فیلمی در این مملکت بسازد ( مثلا فرض کنید داستان زندگی شهید رجایی ) مسلماً به اولین چیزی که متهم می شد « سفارشی » ساز بودن و یا فیلم « دولتی » ساختن بود . این چنین نیست ؟! موضوع « سفارشی » و به شدت شدیداً(!) « دولتی » داستان زندگی رییس جمهور مقتول امریکا را در نظر بگیرید : نه تنها به چنین چیزی متهم نمی شود که تشویق هم می شود ، کلاهشان را به احترام آقای کارگردان بر می دارند و تازه جایزه هم می دهند . و دیگر این که بازی تماشایی و به اصطلاح « زیر پوستی » دنیل دی لوییس از آقای رییس جمهور قهرمانی وطن پرست و در عین حال خانواده دوست نمایش می دهد . این رندی اوست ؛ و نه _ اصلاح می کنم : _ هنر مندی آقای کارگردان است . کارگردانی که کنار ساختن فیلم هایی نظیر « ایندیانا جونز » و یا « جنگ دنیاها » و یا حتی تر (!) « پارک ژوراسیک » ، لینکلن را ساخته و « نجات سرباز رایان » را ، تا نشان دهد ابایی از « سفارشی » ساختن ندارد ؛ که آن را وظیفه ای برای خود می داند . و راستی مقایسه کنید این دو فیلم آخر را ؛ تلاش کارگردان برای « باور پذیر » کردن قهرمانان داستان و قابل قبول کردن آن ها برای مخاطبین . و این که نمی دانم ، اما سکانس آغازین فیلم بدجوری مرا یاد سکانس ابتدایی « نجات سرباز رایان » انداخت ، چه از حیث فُرم ؛ و چه از لحاظ محتوا . یک شروع شلوغ و جنجالی ، و پرهزینه که همان ابتدای کار نفس را در سینه ی مخاطب حبس می کند .

نکته ی بامزه ی دیگری که به نظر می رسید تاکید و تصریح آقای کارگردان بود بر نشان دادن یهودی بودن لینکلن ، به یاد بیاورید آن سکانس تماشایی و آرام بخش را که لینکن پس از آن همه دلهره و اضطراب و تصویب اصلاحیه ی سیزدهم از آرزوی دیرینه ی « قدم زدن در خیابان های سرزمین مقدس » برای همسرش تعریف می کرد ، پا گذاشتن جای پای داوود و سلیمان در اورشلیم . و این آن چنان که می دانیم تصادفی (!!!) نیست . به یاد بیاورید اما حضراتی را که روزگاری به خیال مذاکره با امریکا و مثلاً چراغ سبز نشان دادن به آنها آبراهام لینکلن را « شهید » می نامیدند . نمی دانم شاید هم اعتقادشان بود و یا این که یک جورهایی هول شده بودند مقابل « کریستین امان پور » !

و البته دقت و لطافت کارگردان را در انتقال مفاهیم مقایسه کنید با آن آخوند تابلویی که ده نمکی وسط فیلم ش کاشته برای هدایت دخترک بی حجاب ! ( رسوایی / مسعود ده نمکی ) فارق از البته باز ی تماشایی اکبر عبدی .

ادامه مطلب →

پس از یک ماه

دکتر حمیدی شیرازی کتابی دارد به نام « پس از یک سال » ، و طبعاً عنوان این نوشتار تقلیدی ست از آن جناب ، و کنایتی از این یک ماهی که چیزی ننوشتم . و متأسفم از این که بدلایل فنی چند روزی هم وبلاگم بالا نمی آید و البته ممنون از دوستانی که مُجدّانه (!) پیگیر اوضاع بودند .

نوشتن یک جور عادت است و شاید « نیاز » ، دست کم برای نویسنده ها ؛ و من در این یک ماه دوری می شود گفت یک جورهایی « خُمار » بودم ! درست مثل آن بندگان خدایی که چند روزی هست متریال نزده اند ! با این تفاوت که این یک ماه نشان داد می توانم بیش از یک ماه هم ننویسم ، هرچند آن بندگان خدا را بعید می دانم ! بیش از این خواهم نوشت بحول لله . هم چنین در این روزها و در سومین سال فعالیت وبلاگم خیال دارم دستی هم به سر و رویش بکشم ( باصطلاح ) تا نو-نوار شود این شب عیدی . بالاخره عیدانه هم  که می دهند !هرچند نگرانم این « پاچه گیری » آقایان عیدانه ی ما را ببُِرد !

روزهای بزرگی گذشت ، سال روز انقلاب اسلامی . و روزهای حضور پرشکوه مردم . راستی این همه مردم کف 22Bahmanخیابان دقیقا دنبال چه بودند ؟! عادت کرده ایم ما ؛ به این همه مُعجزه . راستی عجیب است … و این عادت خطرناک است ؛ که نه ؛ ترسناک است . وَ مُِهلک است . بی چاره می کند انسان را . دیشب  تلویزیون « ملک سلیمان » را دوباره پخش می کرد . سلیمان نبی پس از آن همه معجزه و اشاره بازهم مجبور بود با مشرکان و دشمنان خدا بیاویزد . خودش هم تعجب کرده بود از این که این جماعت با دیدن این همه نشانه ایمان نمی آوردند ، تا این که نور « ایلیا » ظاهر شد و ماجرا ختم به خیر شد . اسدلله غالب است دیگر … به این فکر می کردم که نادیده گرفتن معجزات خدا نتیجه ای جز رویارویی با ولی خدا ندارد . و این مردم نمی فهمیدند که با چه کسی کارزار می کنند … حکایت ماست ؛ می ترسم از این که این  « نادیده گرفتن » عاقبت کار دستمان دهد ؛ مگر «ایلیا » دست گیری کند …

معظمٌ له ؛ رهبر انقلاب هم در آخرین فرمایشات شان این چنین به این موضوع اشاره کردند : « اين خيلى پديده‌ى عجيبى است، اين خيلى حادثه‌ى مهمى است. ما به خيلى از پديده‌ها عادت كرده‌ايم؛ همچنان كه به طلوع خورشيد عادت كرده‌ايم و خيال ميكنيم كه اين يك چيز حتمى است، لذا به اهميت آن توجه نميكنيم…»

همین مختصر را داشته باشید تا بعد !

پ.ن : حمیدی شیرازی در پس از یک سال غزلی زیبا دارد با این مطلع : شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد … بخوانید !

یاس یعنی مهربانی بر همه …

کم توفیقم در نوشتن ، درس و بحث و دانشگاه … می بخشید ان شالله fatemeh-zahra

 مشکی ها مان را درآوردیم تا محرم و صفر تمام شد ؛ و مطابق رسم معهود تبریک فرارسیدن ماه ربیع و … ؛ که یکی از دوستان اما پیامکی فرستاد با این مضمون که : تازه ایام مصیبت و غم شروع شده است ؛ پیکر رسول الله هنوز روی زمین مانده بود که در خانه ی علی را زدند … ایام محسنیه و … بعد هم دعوتمان کرد هیأتشان برای اقامه ی عزا . و من هم در پاسخ همان حدیث مشهور نبوی را یادآوری کردم که :« هرکس فرارسیدن ماه ربیع را . . . » و مثلاً «نهم» ربیع را . . .
تا این که امروز و در مقابلم ؛ و  وقتی در حال گذشتن از خیابان بودم ،مادری _ که دست پسر کوچکش در دستش بود _ تعادلش به هم خورد و زمین افتاد … نزدیک بود همان وسط خیابان بغضم دهن باز کند . . . موافقم با محمدرضا ، هنوز پیکر رسول الله روی زمین مانده بود . . .