خون و انقلاب

به مناسبت ایام محرم نوشتم:

درک شرایط امروز منطقه بدون آگاهی از تاریخ ساده نیست، هزار و چندصد سال پیش و بعد از شهادت سیدالشهدا در دشت کربلا، اعراب و امپراتوری وسیع‌شان در سرازیر سقوط قرار گرفت، اگرچند که در یک برهه ی کوتاه و درعهد عبدالملک مروان توانستند با اعمال زور و خشونت بی قید و بند و با سرکوب مخالفان شرایط را به نفع خود و تا حدی آرام کنند، اما این خون مطهر سالار شهیدان بود که می جوشید و دست آخر هم دودمان آل امیه را به باد داد. کمتر از چند دهه و بعد از قیام جناب زید و یحیا و دیگر قیام های مردمی علیه حکومت شام، سرانجام و در زمان ابومسلم ایرانی بساط امپراتوری وسیع اعراب ورافتاد و او توانست بعد از کمتر از صد سال پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی؛ ایران و تمام خراسان را از سیطره ی اعراب مستقل کند، به این ترتیب اعراب هرچه را در عهد خلفای راشدین‌شان صاحب شده بودند یک‌باره باختند. این «پیچِ پرماجرایِ تاریخ»، سریعتر از آنچه اعراب خیال میکردند تمام شد، و این قوم بیابان‌گرد گمنام؛ تقریباً به همان سرعتی که در تاریخ پیدا شده بودند؛ محو شدند. در این میان اما آنچه بیشتر و پیشتر از تمام حوادث سده ی اول، سقوط و انحطاط امپراتوری اعراب را سرعت داد؛ خونِ مطهر سیدالشهدا و قیام تاریخ سازشان در نیمه های قرن بود.

دو امپراتوری بزرگ عصر تمام جهان را بین خودشان قبضه کرده بودند: بلوک شرق و غرب. ایران ما هم آن روزها و در تقسیم بندی های عصر بخشی از بلوک غرب و حیاط خلوت یانکی ها در منطقه بود. تیره‌گی و تاریکی؛ تنها صدایی که به گوش می رسید. بیداد و وحشت و مرگ، این ها تمام میراث جنگ سرد برای بشریت بود، این اما باز هم خون مطهر حسینِ علی ع بود که جوشید، بعد از هزار سال، و این مردم مسلمان ایران بودند که بازهم و با رهبری یکی از نوادگان سیدالشهدا؛ یخِ تاریخ را شکستند: انقلاب 57 آغاز «پیچِ تازه ی تاریخ» بود!

حساب همه جایش را کرده بودند، فتح «موصل» با وجود خریدن فرماندهان نظامی و مقامات سیاسی کار دشواری به نظر نمی رسید، کُردها هم که از قبل و با ابتکار امریکایی ها در جریان عملیات بودند قرار نبود دخالت و یا مقاومت خاصی از خود نشان دهند، بعد از آن هم و بدون تقریباً مانع چندانی می توانستند ظرف چند روز به بغداد برسند و این پایتخت مهم اعراب را هم ضمیمه ی متصرفات‌شان کنند. همین طور هم شد! موصل ظرف چند ساعت سقوط کرد، و بعد تروریست های داعشی به سرعت به سوی بغداد روانه شدند. این اما تمام ماجرا نبود! بیشتر از 4 میلیون نفر از جوانان عراقی برای جنگ با داعش ثبت نام کردند، سد محکمی از بچه شیعه ها! تروریست ها حسابی گیج شده بودند: این ها دیگر از کجا پیدایشان شد؟! فتوای تاریخی حضرت آقای سیستانی، تمام نقشه هاشان را نقش برآب کرد؛ حساب اینجایش را نکرده بودند!

ادامه مطلب →

علی اصغرهای زمان

زیر یکی از پُست هاش و در جواب کامنتی که از او خواسته بود: در این موشک باران مراقب باشد؛ مبادا بلایی سرش بیاید، نوشته بود: ” آرزوی من شهادت است!” حسابی متأثر شدم _راستش را که بخواهید، و غبطه خوردم به حال و هواش. جوانی هم سن و سال خودم، دانشجوی رشته ی پزشکی؛ این که بر چه مرام و مسلکی بود؛ نمی دانم، هرچه بود مَرد بود! جگر داشت و زیر باران توپ و تانک داوطلبانه و در بیمارستان غزه به مداوای زن و بچه های بی گناه و به خاک و خون کشیده شده می پرداخت. بیرون بیمارستان هم بیکار ننشسته بود و یک گروه داوطلب خیریه تشکیل داده بود_ با چند تا دیگر از جوانهای هم سن و سال خودش، که دوره می گشت و در پناهگاه ها به امورات مردم بیچاره رسیدگی می کرد.

سنگ اگر بودی از تماشای این عکس ها چهارستون بدنت می لرزید، رسانه ها و شبکه های اجتماعی پُر شده بود از تصاویر بچه های بی گناهی که جلوی چشم جهانیان به وحشی ترین شکل ممکن سلاخی می شدند. ماجرا اما به این سادگی ها نبود: این عکس ها «استیضاح» بشریت بود، استیضاح فرزندان آدم، نه استیضاح؛ که استهزا، استهزای انسانیت؛ استهزای تمدن بشری! این طوری شد که قلبهای خیلی ها شکست، دل هاشان لرزید، نه این جا؛ و نه در غرب آسیا، از ایالات متحده تا شرق دور، و تا استرالیا! مردم به خیابان ها آمده بودند، دل شکسته بودند و خشمگین؛ به خشم آمده بودند از تمسخر انسانیت، از ترور حقیقت پیش چشم دولت‌هاشان؛ و از سکوت مرگبار مدعیان بشریت و تمدن و دموکراسی و … چه‌ها، این صدای مردم بود! صدای فرزندان آدم، برای این که نشان دهند انسانیت را، برای این که اثبات کنند دروغ می گویند کسانی که دَم از مرگ وجدان می زنند، برای این که خوب فهمیده بودند دولت‌هاشان هیچ غلطی نمی کنند_ نه این که نخواهند؛ نمی توانند! و برای این که می دانستند با گُرگ مذاکره نمی کنند: توبه ی گرگ مرگ است!

خودش می گفت کفن ها را دیده، کفن هایی که شکم گنده های سعودی به عنوان کمکهای بشردوستانه(!) برای مردم غزه فرستاده بودند_ ” شادی ” را می گویم، همان دانشجوی پزشکی فلسطینی؛ می گفت ما غذا می خواهیم و دارو برای زندگی، نه کفن برای مُردن! از او پرسیدم: چرا سران گروه های مقاومت شرط نتانیاهو برای آتش بس ( یعنی خلع سلاح کامل ) را نمی پذیرند؟ و البته که او به خوبی می دانست مذاکره با این وحشی ها بی معنی ست. می توانستم برق چشمانش را تصور کنم وقتی از « قهرمانان»شان می گفت_ از رزمنده های گروه های مقاومت که در جبهه ها مثل فرشته ها جلوی این وحشی ها قد عَلَم کردند …

ادامه مطلب →

اسیدپاشی به آرمان سیدالشهدا

دیروقت بود، داشت به خانه بر می گشت که آن دو نفر را دید که در تاریکی شب و در گوشه ای دختر جوانی را تنها گیر انداخته بودند و با ایجاد مزاحمت به زور از او می خواستند تا سوار ماشین شود. به غیرتش برخورد، جلو رفت برای نجات دختر، معلوم نشد تیزی لعنتی را کی از جبیش درآورد و بعد … همه جا خون بود!

از بچه های هیأت بود، علی را می گویم؛ علی خلیلی. همان طلبه ی جوانی که در نیمه های شب وقتی ایجاد مزاحمت اوباش برای دختران جوان شهرش را دید بی تفاوت نماند، می توانست او هم شانه هایش را بالا بیاندازد و مثل خیلی از ماها یک « به من چه!؟» بگوید و بعد هم برود ردّ کارش، اصلاً اینطوری شاید هنوز زنده بود و حالا داشت پیرهن سیاهش را برای عزا آماده می کرد، اما …

امر به معروف و نهی از منکر، دوفریضه ی الهی و از ارکان شرع مقدس اسلام، و ضامن رشد و رستگاری جامعه است، و این طوری ست که خداوند متعال در قرآن کریم متواتراً مسلمانان را به اهتمام به این دو فریضه امر می کند، و اصلاً مسلمانان را بهترینِ امت ها می داند چون به این دو عمل می کنند(آل عمران، آیه 110). معصومین و پیشوایان دینی ما هم بارها بر ضرورت احیای این دو امر مهم و بر اهتمام جامعه ی مسلمانان برآن تأکید کردند، تا آن جا که اباعبدالله؛ حسینِ علی ع اساساً مراد از قیام مبارک خود را در نامه ای خطاب به محمد حنفیه اصلاح امت رسول الله و احیای همین دو فریضه می داند. این نامه را که یک جورهایی وصیت نامه ی حضرت خطاب به برادر بزرگوارشان است شیخ عباس قمی به اسنادش در کتاب شریف نفس المهموم آورده است.

علی را می گفتم، بعد از شهادتش خیلی ها متأثر شدند، قلب بسیاری از مومنین شکست، بچه های هیأتی حسابی غصه دار بودند، از این که می دیدند هم چنان و بعد از هزار سال راه و رسم پیشوایشان و آرمان قیام تاریخ سازش هنوز مظلوم و مهجور است. این طوری بود که نمایندگان مردم در مجلس شورا آستین بالا زدند برای تصویب طرحی در حمایت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، ماجرا اما به خیلی سال پیشتر بر می گشت، به همان سالهای آغازین پیروزی انقلاب 57 و به همان روزهایی که نمایندگان مردم در مجلس خبرگان قانون اساسی مشغول نگارش آن بودند؛ اصل هشتم؛ اصل هشتم قانون اساسی بیان می کند:” در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ دعوت‏ به‏ خیر، امر به‏ معروف‏ و نهی‏ از منکر وظیفه‏ ای‏ است‏ همگانی‏ و متقابل‏ بر عهده‏ مردم‏ نسبت‏ به‏ یکدیگر، دولت‏ نسبت‏ به‏ مردم‏ و مردم‏ نسبت‏ به‏ دولت‏. شرایط و حدود و کیفیت‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند. ” نمایندگان مردم در حقیقت بدنبال تصویب قانونی بودند که تعیین شرایط و حدود و کیفیت این بند مترقی از قانون اساسی را تبیین کند.

آمنه بهرامی، دختری که در سال 83 و در پی یک ماجرای عشقی یک شبه تمام زیباییش را از دست رفته می دید، یک روانی از خدا بی خبر روی صورت آمنه اسید پاشیده بود! حکم دادگاه معلوم بود: قصاص! اما ناگهان قشقرقی برپا شد، دار و دسته ی رییس جمهور وقت با شلوغ کردن ماجرا و طرح مسایل حقوق بشری و این مزخرفات دست آخر آمنه را وادار کردند تا از حق خود برای قصاص مجرم کوتاه بیاید، هم چنان که رییس جمهور وقت_ محمد خاتمی بعدها در صفحه شخصی اش نوشت:« امروز وقتی در خبرها آمد که «آمنه» در کمال بزرگواری، آموزگاری کرد و از حق قصاص خود گذشت بر همه ثابت شد که در برابر سنگدلی و بی‌آزرمی و نفرت‌پراکنی و خودخواهی و کینه‌توزی هنوز می‌توان از مهربانی، شرافت و احترام به زندگی، دیگرخواهی و بزرگ‌منشی هم سراغ گرفت و …» از این حرفها! شاید آن روزها اگر آن حکم قصاص اجرا می شد این ماجرا اینقدر کِش پیدا نمی کرد.

ادامه مطلب →

خون و دلتنگی

برای نشریه هیأت نوشتم:

دلتنگی، حرف اول هر مقاله ایست برای محرم؛ و حرف آخر آن، جان های ما بیشتر از زمین های خشکیده این روزها چشم انتظار باران اند؛ کجایی اشک‌ریزان محرم …؟!

حتی اگر تمام مشایخ علما یکصدا خشکسالی های پی در پی این سال ها را ناشی از مدیریت نادرست منابع آب و هدررفت بیش از اندازه ی آن در کشاورزی و چه ها بدانند، ما که می دانیم علت العلل این همه؛ گناه های ماست. ما که خوب خوانده ایم از زبان شما: ” و بکم یُنزّل الغیث! و بکُم یُمسک السماء أن تَقعَ علی الأرض! ” و به اختیار شماست اگر باران می بارد، و به خاطرخواهی شما آسمان ها بر سرِمان هوار نمی شود! این ابرها پیشواز محرم شما در آسمان ها گرد آمدند، و کوچه هامان را آب و جارو می کنند؛ برای محرم حسین ع ، سلام حضرت باران!

بچه ها دور هم جمع می شوند_ محرم ها که می رسد؛ هرکسی یک گوشه ی کار را عهده می گیرد، این همه ذوق؛ این همه شور؛ این رقابت تنگاتنگ برای نوکری حسین ع ! محشر دوباره به پا می شود در روضه های شما، چقدر خاطرخواه داری حضرت ارباب! و این طوری ست که من به خود می بالم، و دست و پا گم می کنم وقتی خود را وسط این همه نوکر دوباره پیدا می کنم. ممنونم! از این که این گوشه کنارها راهمان می دهی؛ وسط نوکرها، نوکری عین پادشاهی ست اگر برای شماست!

هم چنان معتقدم: توفیق می خواهد ستون نویسی برای شما، و این طوری ست که باز هم می نویسم: منت‌پذیر حضرت اربابم برای این همه لطف، این همه ذره پروری، و این همه آقایی! و هم چنان منت‌پذیر شماییم برای این همه باران، در آستانه ی این اشک‌ریزان عزا، ممنون که به احترام روضه هاتان چشم پوشی می کنید از گناه های ما، و ممنون که باز هم رحم می کنید به ما به احترام پیرغلام هاتان.

ادامه مطلب →

چند خطی درباره ی آرایش غلیظ

«آرایش غلیظ» فیلم آبرومندی ست که می تواند در بستر فانتزی داستان مخاطب را حسابی بخنداند بدون اینکه از شوخی های مبتذل و رکیک این روزهای سینما و یا لودگی و مسخرگی در آن خبری باشد. این خنده نه البته در فضای بی خیالی؛ که به بهانه ی نقد معضلات اجتماع و دغدغه های کارگردان قرار می گیرد، به عبارت دیگر فیلم توانسته « طنز » موفقی برای بیان دردها و دغدغه های اجتماعی کارگردان ایجاد کند. من اصلاً خیال می کنم.

رونق دوباره ی این دست فیلم ها _ یعنی فیلم های فانتزی احتمالاً اتفاق مبارکی ست در سینمای ایران که می توان به فال نیک گرفت، از مدرسه ی موش ها تا آرایش غلیظ!

بازیگران فیلم در حد قابل قبولی ظاهر شده اند، از حامد بهداد تا طناز طباطبایی. این وسط اما نقش متفاوت جبیب احمدزاده حتماً به پیشبرُد فیلمنامه و موفقیت فیلم کمک نمایانی کرده است. گفتنی ست البته بازی های گل درشت و اغراق آمیز بازیگران به نظرم کمتر از فیلم بیرون زده و بیشتر در همان حال و هوای فانتزی داستان جا می گیرد.

 

داستان اگر چه به شکل فانتزی، ولی در فضای اجتماع و معضلات اجتماعی این روزهای جوانترها شکل می گیرد، و اصلاً به نظرم همین نقدها و دغدغه های کارگردان است که توانسته فیلم را از یک کُمدی سرخوشانه ی دورهمی تا یک اثر قابل قبول و آبرومند اجتماعی ارتقا دهد. نقطه ی گنگ و مبهمی هم در داستان فیلم وجود ندارد و فیلمنامه توانسته آخر و عاقبت همه ی شخصیت های داستان را به نحو قابل قبولی توضیح دهد. هرچند ضربآهنگ گاهی تُند فیلم شاید برای بعضی ها دلچسب نبوده و از تعقیب ماجراها دور بمانند. « طنز » آبرومند و نقاد فیلم هم از دیگر نقاط برجسته ی آن است، اصلاً همین که کارگردان توانسته بدون عطاران و دستشویی رفتن هایش تماشاچی را بخنداند نکته ی مثبتی ست، تا این که این فانتزی توانسته در خدمت بیان و هجو معضلات اجتماعی هم قرار بگیرد.

ادامه مطلب →

گزارش جالب فارین پالسی:

وقتی آیت الله به سلاح هسته ای نه گفت!

 

روز گذشته نشریه ی فارین پالیسی در گزارشی مفصل با عنوان ” وقتی آیت الله به سلاح هسته ای نه گفت ” به نقل خاطراتی از محسن رفیق دوست وزیر سابق سپاه در زمان جنگ پرداخت.

فارین پالیسی در ابتدای این گزارش با اشاره به گفتگوهای ایران و شش قدرت جهانی درباره ی برنامه ی هسته ای ایران بیان می کند اکنون بحث بر سر موضوعات اختلافی بین دو طرف هم چنان باقی ست. این گزارش می افزاید ایرانی ها هرگونه تلاش برای دست یابی به سلاح های هسته ای را رد می کنند چرا که معتقدند ساخت این سلاح ها با موازین اسلامی و فتوای رهبر انقلاب اسلامی سازگار نیست.

این گزارش می افزاید: اما نکته ی اساسی برای فهم سیاست های هسته ای ایران در یک برهه ی تاریخی در مقطع جنگ هشت ساله ی ایران و عراق قرار دارد. ماجرایی که بیان می کند که چرا هرگز ایران علیه حملات شیمیایی ارتش عراق علیه مردم و نیروهای نظامی خود مقابله به مثل نکرد. حملات شیمیایی که باعث کشته شدن بیش از 20 هزار نفر و مجروح و شیمیایی شدن بیش از 100 هزار نفر از مردم این کشور شد.

به گزارش فارین پالسی : بعضی از منابع ایرانی از صدور فتوایی مهم از سوی آیت الله خمینی در آن زمان خبر داده بودند، فتوایی که هیچ گاه جزییات آن افشا نشد و برای دهه ها نادیده گرفته می شد.

اما هم اکنون وزیر سپاه ایران در زمان جنگ که مسولیت تأمین تدارکات جنگ را بر عهده داشت طی مصاحبه ای به بیان جزییات آن پرداخته است.

ادامه مطلب →

بوی ماه مهر!

 

چند سالی هست در نشریه ی استقبال از ورودی های دانشگاه چاپ می شود،

بوی ماه مهر

هر سال مهر که می رسید دل چرکین بودم و نگران، نگران از به سر آمدن تابستان و تمام شدن اوقات فراغت، و باز هم مدرسه و تخته سیاه؛ مشق شب و آقامعلم ها! بزرگتر هم که شدیم قصه همین بود همان تخته سیاه و همان نیمکت ها، فقط اسم ها عوض شده بودند؛ دانشگاه ! هر سال مهر که می رسید هوا رو به سردی می رفت ،مادرم لباس های گرمم را آماده می کرد و آغاز می شد برگ ریزان درخت ها! نیمه ابرهای پاییز را دوست داشتم خاصه اگر باران نم نم می کرد، و از خانه تا مدرسه را می دویدم با خش خش برگها و نم نم انگشت های باران، هنوز هم؛ از خانه تا دانشگاه! هر سال مهر که می رسید منتظر بودم تا تلویزیون رژه ی نیروهای نظامی را نشان دهد، و آن همه موشک و تانک و توپ. شیفته ی تانک ذولفقار و  موشک شهاب سه بودیم و لحظه شماری می کردیم تمام رژه را تا نوبت به شهاب سه برسد و بعد با دقت گوش کنیم که مجری برنامه از مشخصات آن می گفت. بعد یاد می کرد از آنها که رفتند تا امروز ما برای دیدن شهاب سه هایمان ذوق کنیم.گاهی اســـم هم می آورد، و من همیشه آرزوی دیدنشان را داشتم، هنوز هم. امروز هم می خواهم این شماره را تقدیم کنم به همه ی آن ها که رفتند و شهید شدند. بی مناسبت هم نیست باز هم مهر رسیده است!
مهر رسیده و بازهم مدرسه و دانشگاه و بازهم دانشجویان ورودی جدید، ورودی های93. می دانم تازه از هفت خان ثبت نام دانش  گاه عبور کرده اید و لابد هنوز هم خسته اید و سرتان گیج می رود. تازه به راهروها و دپارتمانهای تو در توی دانشکده مهندسی رسیده اید! دوستان شما در بسیج دانشجویی دانشگاه روزهای گرم تابستان را می دویدند تا تدارک استقبال از شما را ببینند، تا راهنمایی تان کنند و نگذارند آب در دلتان تکان بخورد! جا دارد این جا به همه شان خداقوت بگویم. بچه ها! باورکنید سخت است شب تا صبح را در ترمینال اتوبوس ها سر کنی و انتظار بکشی دانش  جویان شهرستانی را؛که حالا که می رسند خوش آمد گویی کنی و راهنمایی شان … . راستش هنوز هم مهر که می رسد ذوق و شوق دارم ، برای شروع کلاس  ها و دیدن دوستانم و آشنا شدن با دوستان جدید و باز هم بسیج دانشجویی و دفتر دانشکده،آن گوشه ی راهرو دپارتمان ها . هنوز هم لحظه شماری می کنم تمام رژه را تا شهاب سه ها را ببینم و هنوز هم آرزوی دیدن شهدا را، و باز هم برگ ریزان پاییز و روزشماری برای رسیدن بهار. «بهار»؛ نه سبز شدن برگ ها، که سبز شدن دل ها! منتظر رسیدن بهار… آی ای بهار ! تو از کدام سمت می آیی … ؟!

مصاحبه ی اختصاصی من با دکتر شادی ابوجلاله

حماس فکر می کرد داعش در مسیر درست است/نتانیاهو یک احمق و بازنده ی سیاسی ست!

دکتر شادی هاشم ابوجلاله پزشک دستیار بخش ICU بیمارستان شفای شهر رفح در نوار غزه و موسس یک گروه خیریه ی مردمی ست که به آوارگان و بی خانمان های جنگ اخیر خدمات بشردوستانه ارائه می کنند. این مصاحبه برای نشریه ی مشق انقلاب تهیه کردم:

IMG-20140811-WA0007

س: لطفاً قبل از هرچیز بیشتر از خودتان برای ما بگویید، از کی در بیمارستان شفا استخدام شدید؟

اسم من ” شادی هاشم ابوجلاله” هست متولد 1992. من تنها فرزند پدر و مادرم هستم، و هم چنان در شهر رفح در جنوب نوار غزه زندگی می کنم. دوران تحصیلات مدرسه به دشواری سپری شد و از 16 سالگی تحصیلاتم را در رشته ی پزشکی شروع کردم و حدود دو ماه پیش از دانشگاه اسلامی به عنوان دستیار دکتر آی سی یو فارغ التحصیل شدم. در واقع هیچ استخدامی در نوار غزه وجود ندارد و من هم به عنوان نیروی داوطلب در جنگ گذشته در بیمارستان اروپایی شهر خان یونس در جنوب غزه مشغول به کار شدم. هم چنین در شرایط دشوار دشوار آن روزهای غزه فعالیت های بشردوستانه ای به صورت داوطلب انجام می دادم. در این جنگ هم در بیمارستان شفا مشغول کار هستم و وقتی کارهای بیمارستان تمام می شود به پناهگاه ها می روم تا به مردمی که بعد از ویران شدن خانه هاشان توسط راکت های اسراییلی آن جا پناه گرفته اند کمک کنم.

س: شما در رفح زندگی می کنید؛ برای ما بیشتر از شرایط آن جا تعریف کنید.

شرایط در رفح تفاوت چندانی با شرایط باقی مناطق نوار غزه ندارد، همه ی مناطق نوار غزه شرایط وحشتناکی را تجربه می کنند که در اثر برخورد هر روز و هر دقیقه ی راکت های اسراییلی بوجود آمده، بیشتر از هزار نفر شهید و بیشتر از ده هزار نفر زخمی و مجروح و بیشتر از صدهزار نفر بی خانمان که در پناهگاه ها زندگی میکنند. بیشتر از پنج هزار خانه و ده ها مسجد به طور کامل ویران شده، غزه دست کم به 10 سال زمان برای بازسازی نیاز دارد.

س: بیشترین حملات صهیونیست ها در طول جنگ به شهر رفح بوده است، چرا ؟

به خاطر این که رفح در جنوبی ترین نقطه ی نوار غزه واقع شده و نیروهای مقاومت بیشترین تلفات را از نیروهای اسراییلی در این نقطه گرفته اند.

ادامه مطلب →

درسی که شاه عباس به تاریخ داد :

اتکا به قدرت درون زا

خیلی وقت پیش نوشتم ، و در چندین نشریه و پایگاه اینترنتی منتشر شد :

شاه عباس

این تصویر را یک نقاش ایتالیایی و احتمالا در همان سالها از شاه عباس اول کشیده است .

با اینکه بیشتر بخشهای کلاه بلندشان آبی بود ولی انگار مردم فقط همان تکه ی بالایی قرمز رنگش را دیده بودند ، دور تا دور کلاه هم دوازده تا «چین» خورده بود به یاد و احترام ائمه ی شیعه ؛ بین مردم معروف بودند به «قزلباش» = کلاه قرمزی ! با شور و حرارتی چنان راهی کارزار شده بودند ، برای خروج دین حق و استقرار حکومت شیعه ؛ پا به رکاب مراد و پیشوایشان _صوفی اعظم “شاه اسماعیل صفوی” . طرف دیگر معرکه هم ترکان سُنی مذهب عثمانی ، مدعیان متعصب خلافت رسول الله بودند که نگران تأسیس و تقویت این حکومت نوبنیاد در سرحدات شرقی خود برای تنبیه و نشاندن سرجای خودِ این جماعت رافضی راهی جنگ شده بودند . این طوری بود که نبرد آغاز شد . در ابتدا اگرچه یک چند دست بالا برای صوفیان قزلباش شاه اسماعیل بود ، ولی سُنی ها « قُمپز» دَرکردند ! این “توپ” های کوچک و بی بخار ؛ به هیچ درد هم اگر نمی خورد سر و صدای زیادی به راه می انداخت و همین کافی بود که لشگریان جان برکف شیعه خوف خطر کنند و از ترس بلرزند . سپاه شاه مثل مور و ملخ از هم پاشید …

از سربند ماجرای “چالدران ” خیال انتقام خواب و خوراک از سر شاهان صفوی ربوده بود . این جوری بود که وقتی «برادران شرلی» خیلی اتفاقی (!) سر از بارگاه قبله ی عالم درآوردند پادشاه از آنان درخواست کرد تا نحوه ی ساخت توپ را به لشگریانش بیاموزند و به این ترتیب به کمک آنها توانست قشون پیر و شکست خورده ی قزلباش را به توپ و سلاح های آتشین مجهز کند و با تصفیه ای که در ارتش قزلباش کرد سپاهی تازه ساخت با نظامات نو ، و با ساز و برگ تمام راهی جنگ با عثمانی شد .

می شود گفت این « برادران شرلی » یک جورهایی اولین سُفرای انگلستان در ایران بودند و البته خیلی خوب توانستند از عهده ی اجرای سیاست معروف دولت متبوعشان برآیند : تفرقه بنداز و حکومت کن !

ادامه مطلب →

نگاهی نو به آنچه در سوریه می گذرد:

به خاطر یک مشت دلار!

برای نشریه آینه و به مناسبت یادواره شهدای دانشگاه فردوسی مشهد نوشتم :

398px-Umar_Mosque,Jerusalem123

مسجد عمر در بیت المقدس

 

در آن روزها که اهالی مکه از شنیدن خبر گشودن اورشلیم بدست خسرو دوم ( پرویز ) گرم شادی و پایکوبی بودند کسی حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی همین بادیه نشینان در دروازه های شام پیشاپیش لشگریان قیصر مُهیای نبرد باشند. اما ظرف کمتر از چند دهه و با ظهور محمد _ رسول الله _ همین اعراب بدوی دستخوش چنان رستاخیزی شدند که جز معجزه نمی توان نامی دیگر بر آن نهاد. یرموک وعده گاه جنگ بود. درست در روزهایی که دوسپاه آماده ی پیکار بودند پیکی از جانب مدینه رسید و خبر درگذشت خلیفه را رساند، عُمر خلیفه یِ نو که از خالدبن ولید ناخشنود بود، ابوعبیده جراح را به عنوان امیر و فرمانده ی سپاه برگزید. هرچند ابوعبیده ترجیح داد در آن رزوهای حساس و در آستانه ی نبرد فرمان خلیفه را مخفی کند تا کار جنگ یکسره شود، و به این ترتیب معرکه ی یرموک با هزیمت لشگریان بیزانس و به فرماندهی خالدبن ولید یکسره شد. اعراب از دروازه های شام رد شده بودند!

بعد از کارزار یرموک لشگریان اعراب خیلی زود توانستند دیگر مناطق و شهرهای شام را فتح کنند. سپاه مسلمین به هرگوشه ای که می رفت سادگی و بی پیرایگی آن مایه اعجاب و حیرت ساکنین می شد. و به این ترتیب دمشق هم خیلی زود و به دست سپاهیان خالدبن ولید و ابوعبیده جراح سقوط کرد، هراکلیوس که تا آن زمان در انطاکیه بود و می کوشید کار جنگ را از نزدیک فرماندهی کند از بازپس گرفتن شام یکسره نومید شد و آهنگ کنستانتینیه ( قسطنطنیه ) کرد. می گویند وقتی به سرحدات شام رسید برگشت و گفت : « سرزمین خوبی بودی، اگرچه برای دشمنان !»

در این میان اما کار بیت المقدس ( اورشلیم ) به درازا کشید . محاصره که طولانی شد مردم شهر از درِ صلح وارد شدند به این شرط که امیرالمؤمنین خود شخصاً برای مذاکرات صلح بیاید. این طوری شد که عمر با وجود گرفتاری هایی که داشت روانه ی شام شد. وقتی به جایبه رسید دستور داد تمامی فرماندهان سپاه اسلام از گوشه کنار شام در آن جا جمع شوند، نوشته اند عُمَر وقتی رزم جامه های گران قیمتی را که امیران به تن کرده بودند دید؛ سخت خشمگین شد و حتی با سنگ به آن ها حمله کرد. امیران هم عذر آوردند که این لباس رزم است و از برای تفاخر نیست. بهرحال وقتی عمر با تمام سادگی و با تن پوش پشمی که به تن داشت به بیت المقدس رسید مردم شهر شگفت زده شدند. چه آن ها که همین اواخر موکب پُرجلال و طمطراق خسروپرویز و هراکلیوس را دیده بودند، از سادگی و صفای فرمانروای مسلمین حسابی تعجب کردند، و به این ترتیب با گفتگو بیت المقدس به دست عمر فتح شد. عمر در این مذاکرات با مسیحیان بیت المقدس به نیکویی منش کرد و حتی نوشته اند با اسقف اعظم مدت ها در خیابان های شهر قدم می زد؛ و بعد از چند روز هم به همان سادگی که آمده بود برگشت…

من اصلاً نمی فهمم حرف حساب این تکفیری ها چیست ؟! این جماعت اگر آن چنان که ادعا می کنند خیال تشکیل دولت اسلامی بر اساس تفکرات اهل سنت دارند؛ سیره ی فاروق عمر پیش چشم ماست. کردار عُمر با غیرمسلمین به رأفت و عطوفت بود_ چه برسد به مسلمانان! اگرچند که تقریباً همه نوشته اند در کار شرع سخت گیر و خشن بود، و در بیت المال قاطع. بی شک اما اورشلیم با منش و سادگی او بی جنگ و خونریزی گشوده شد. عُمر سر نمی بُرید؛ آن هم جلوی یک دوجین دوربین! عمر هرگز آب را به روی لشگریان دشمن نبست؛ چه برسد به غیرنظامیان و مردم! نظایر این مایه از سبُعیت و توحش را نمی توان در تمامی اسلام نشان کرد، چه در سیره ی رسول الله؛ و چه در سیره ی فاروق عمر_ که این حضرات دعوی تبعیت از سُنتش را دارند. و اصلاً چرا سوریه ؟! «بیت المقدس»  آخرین فتوح عمر بود، و این روزها این از خدا بی خبرهای صهیونیست می کوشند تا تمامی نشانه های حکومت اسلام را در آن نابود کنند، حتی مسجد عمر! و این که یک سوال: چه اصراری دارند تا از توحش بی حد و مرز خود فیلم برداری کنند و بعد خیلی زود در فضای وب و جاهای دیگر منتشر کنند؟! راستی مقصود این جماعت از این تصویر کریهی که از اسلام پیش چشم جهانیان می گذارند چیست؟! بوی دلار می آید!

ادامه مطلب →