دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست…

این همه را نمی دانم از کجا آغازید ؛ نیز نمی دانم چگونه توانم گفت …

شهید همت

روزها روزهای بدر و خیبر است و ما که می دانید : _ همین تازگی ها «آقا» گفت _ در شرایط بدر و خیبریم. و این همه را نه فعلا از بدر ؛ و نه حتی از خیبر ، می خواهم از دلاور هور بنویسم که این روزها سالروز شهادتش است و همین این همه است که نمی دانم از کجا می توانم شروع کنم. « همت » برای ما معنای متفاوتی داشت …  نوشتم « داشت » از آنجا که روزهایی جور دیگری معنا شد … و  انگار چماق بر سر ما زده شد؛ و ما کم کمک باورمان شده بود که « همت » دیگری ست ؛ از آن چه ما روزها و سالها خیال می کردیم و می شندیم ؛ چیزهای دیگری شنیدیم. بازماندگان همت او را جور دیگری معرفی کردند و به ما نمایاندند . و ما ترید کردیم که او بود آیا به راستی که می گفت :« خداوند در آسمان ملائک را دارد و در زمین بسیجیان را » … و این همه را علم یزید کردند ( معاذلله ) در مقابل  بسیج و بسیجیان ، و ما به ناچار نمی دانستیم . از دردنامه ی پسر حاجی گرفته و تا افاضات همسرشان ، و ادعای باتوم خوردنشان از دست بسیجیان . دل گیر شدیم، نه ! دل شکسته … بس است ! قصه کم کنم ، حاجی ! از شما چه پنهان ، خانواده ات دل ما را شکست …  کاش بودی آن روزگار و فرماندهی میکردی جنگ ما را ،که هم چنان که می گفتی : دشمن آمد ، بس که نجنگیدیم … و این بغض هر چند کهنه شده اما سرد نشده سردار ! بغض گلوگیری ست  و حالا سال ها ست که جاخوش کرده است ؛ انگار بخشی از همان خشم مقدسی شده است که در دل هایمان « داغ داغ » است ، بد جور دلم می خواهد بودم و خودم پسر حاجی را با باتوم ادب می کردم … کاش بودی حاجی ! حمل بر بی ادبی نشود ولی خیال می کنم یک جورهایی به ما بدهکاری ، بابت خانواده ات ؛ و بابت نمک هایی که بر زخم دل های ما پاشیدند و بابت خونی که در دل فرمانهی کل قوا کردند … بگذار اصلا همین را بهانه کنم و کمی پررویی کنم ، می خواهم از شما … فرمانده ای و رسم بر این است که پیشاپیش جبهه ها و رویاروی دشمنان نبرد کنی ؛ بسم لله فرمانده ! بازآ و علم بردار ! تا در انتهای افق بکوبانیم .

ادامه مطلب →

احتمال قوی : سیلی سخت تر ملت به استکبار !

شرکت آقا در انتخابات مجلسحق می دهم به شما «آقا» اگر احتمال قوی می دادید برای شرکت پرشمار مردم؛ نه این که ما آن چنان قدرت مند ایستادیم پشت سرت … و تو ناگزیر می شوی که احتمال قوی بدهی … می دانی از قماش همان اشباه الرجالیم که شوکران در کام پدرت _ مولا _ کردیم ؛ هرچند سال ها از سرمان می گذرد و آن قدر درد چشیده ایم که چیزهایی سرمان می شود؛ آن قدر که روح لله فرمود بهترین امت مسلمانیم بعد از صدر اسلام .و من هم چنان حق می دهم به شما که احتمال قوی می دهی ؛ درد چشیده ای به اندازه ی تمام تاریخ ، دردآشنای علی شدی و بی امید به این جماعت بوقلمون صفت ؛ پشتت به جای دیگری گرم است و خوب دانسته ای :« دل های مردم دست خداست » ! و من بار ها اندیشیده ام همین کلام ساده تان چه ترجمه ی روانی ست برای إن لله یحول بین المرء و قلبه ؛ و تو خوب می شناسی قرآن را . باز هم مردم آمدند و احتمال قوی شما قرین حقیقت شد . نه این که ما بصیرتمان فوران کرده و شتک زده روی دیوار … که دلگرمی شما این همه آدم روبروی هر صندوق به صف کرده بود!

ادامه مطلب →

از بهار تا بهارستان : جنگ دوست داشتنی !

مقاله ی جدید وبلاگ سرباز زهرا رو هم بخونید !

می شنوید ؟!بوی بهار است که می آید . رسم بر این بود از بچگی هامان که اسفند را خیلی جدی نمی گرفتیم ؛ به جز بیست و نهمش؛ که آن هم نه به خاطر نفت و نه به خاطر مصدق ؛ به این خاطر که شب تحویل سال بود.هر چند اوضاع این اسفند فرق می کند با باقی اسفند ها ؛ این روزها نه تنها بوی بهار ؛ که بوی انتخابات هم می آید و بوی راهیان نور ؛ و جنگ !

 نسل من هرچند جنگ ندیده است ؛ اما جبهه و جنگ آنقدر برایش نوستالژیک است که برای پدرانش . اگر چه جنگ صورت زشت و کریهی دارد و هر کسی را آزار می دهد ، ولی با خاطرات و خطراتش شاید مهم ترین اتفاق زندگی پدرانمان است ، و یک «نوستالژی مشترک» بین نسلهای مختلف این انقلاب ، همه مان از جنگ خاطره داریم ، و خوب می شناسیم لحظه ها و مناطق مختلفش را ، انگار بوده ایم و دیده ایم . پر بی راه هم نیست اگر بگوییم « جنگ دوست داشتنی » ! نوشتم جنگ دوست داشتنی و به یاد نویسنده اش افتادم ،« سعید تاجیک» . که لابد این روزها دارد طعم شلاق عدالت جمهوری اسلامی را می چشد به جرم توهین به فائزه ؛ بنت هاشمی رفسنجانی ، و بنت هاشمی رفسنجانی هم چنان ساندویچ می خورد و به ریش تاجیک و «جنگ دوست داشتنی » اش می خندد ؛ و ما هم که درگیر انتخاباتیم و خانه تکانی شب عید ! عدالت را بگذار همان عدلیه با مشورت مجمع مصلحت سنجان اجرا کند ! همین جاست که دلیل دعایمان برای ظهور آقا را می فهمم ، تنها علی و اولاد علی هستند که می توانند عدالت واقعی را اجرا کنند و تا آقا نیاید همین قصه است ، عدالت یعنی مصلحت آقا زاده ها . . . نوش جانت زندان جمهوری اسلامی . تو و «جنگ دوست داشتنی » ات هم بخشی از خاظرات من هستید از جنگ، درست آنجایی که ما را به آن طرف اروند می بری :« ]شهید[ جواد صراف سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با حالت عجیبی گفت : این عملیات رمزش به نام فاطمه زهرا ست ، خود خانم فاو را حفظ می کند ! نگاهم به صورتش افتاد ؛ زیر نور فانوس می درخشید و اشکهایش مثل دانه های سفید مروارید روی گونه هایش می غلتید …» و این همه این اسفند ماه و با « راهیان نور » تجدید می شود ، بازهم می رویم تا « جبهه» را ببینیم ، همان جبهه هایی که روزهایی پدرم در آن ها می جنگید ؛ و فائزه و مهدی را نمی دانم از ترسشان کدام سوراخ موشی خزیده بودند. همان جایی که جبهه ی حق در برابر تمام جبهه باطل قد افراشته بود. و این روزها هر دو – سه نفری « دور هم » جبهه ای می شوند که هدفشان جبهه آن طرفی ست ! این چه مرضی ست که به جان سیاسیون ما افتاده نمی دانم ، هر چه هست بد جوری دلشان هوایی شده ، آن ها هم این روزها به یاد نوستالژی مشترکمان _ جنگ _ افتاده اند و لابد می خواهند تجدید خاطره کنند ! به هر ترتیب انتخابات در پیش است و این البته اصلی ترین دغدغه ی نظام است ، و لابد اصلی ترین دغدغه ی شهدا ، چه آنها رفتند تا این «نظام» بماند، انتخابات هم _ همان طور که آقا فرمودند _ مصونیت بخش این نظام است . در این انتخابات هم باز با همان دوجریان سابق در صحنه ی سیاسی کشور طرفیم ،اصول گراها و اصلاح طلبان . جبهه ها ی دورهمی مختلف هم با یکی از این دوتابلو _ اصول گرایی یا اصلاح طلبی _  وارد کارزار انتخابات شده اند.

ادامه مطلب →

جبهه های ضرار

شهید مهدی شاه آبادیپیش کش به روح ملکوتی شهید مهدی شاه آبادی …

نمی دانم چطور شد که یاد شهید شاه آبادی افتادم ؛ شهید مهدی شاه آبادی فرزند آیت لله شاه آبادی که می دانید استاد اخلاق و عرفان امام بود و لابد شنیده اید که هرکجا امام استادشان را یاد می کردند «روحی له الفدا» می گفتند و این یک جمله بس برای وصف مقام عالیه ی ایشان . اما پسرشان شهید شاه آبادی بعد از انقلاب و در اولین انتخابات مجلس به عنوان نامزد حزب جمهوری اسلامی شرکت کردند و رأی بالایی هم آوردند ؛ همین طور بود که ایشان شدند نماینده ی مردم تهران در مجلس شورای ملی . به نظرم پر بیراه هم نبوده این یاد آوری ؛ که می دانید این روزها هم در آستانه ی انتخابات مجلس شورای اسلامی هستیم و بسیاری از رجال مملکت ناگهان احساس تکلیف کردند تا سنگر ها ی مجلس را پر کنند (!) شهید شاه آبادی در انتخابات مجلس دوم هم شرکت کردند و  با رأیی بیشتر به عنوان نماینده انتخاب شدند ، رأی بالای یک میلیون نفر؛ در تهران آن زمان ! اما جنگ در جریان بود و بسیاری از مردم جوانانشان را برای قربانی کردن در راه اسلام به جبهه های نبرد می فرستادند ؛ هرچند بودند بعضی ها که در سنگر نانوایی و مسافر کشی و «بخور و بخور» و البته نمایندگی مجلس باقی مانده بودند ؛ بالأخره این سنگرها را هم کسی باید حفظ می کرد ! این همه ولی باعث نشد تا شهید بزرگوار خط مقدم و سنگر اصلی نبرد اسلام با جهان کفر را فراموش کنند و بسیار به جبهه ها سرکشی می کردند. نمی دانم چقدر پرسیدن این سؤال به جاست ؟ اگر خدای نکرده امروزهم جنگی سر بگیرد چند نفر از نمایندگان مجلس فعلی به جبهه ها خواهند رفت؟ و چن تای آن ها فقط تا اهواز رفته و جماعتی دور خود جمع می کنند و بعد هم عکس و … !

و این قصه بسیار دردانگیز تر از آن است که بتوان بسط داد . فراموشمان نشود اگر به راحتی می توانیم امروز تبلیغات کنیم و برای نمایندگی مجلس ثبت نام کنیم ؛ به برکت خون آن هاست ؛ جبهه ی واقعی آن جاست ؛ کنار رود و پیکر های مطهری که از خاک خسته بودند و به دریا پیوستند . بیشتر از این سر مردم را با درست کردن «جبهه  های ضرار » درد نیاورید . مرد اگر بودید به دوستان شهیدتان در «جبهه ها » می پیوستید ، همان ها که از خونشان کیسه ها دوختید برای جمع کردن آرای مردم . . .

ادامه مطلب →

تکرار

کاندر این بی فخر بودن ها ؛ گناهی نیست …

شب از تمام اصولی که می دانستم عبور کرد خاطرم ؛ به نظر می رسید فکر می کنم _ راستش هنوز هم به دقت نمی دانم که چه کار می کردم _ تمام  واژه ها به نظرم پوچ و تکراری رسیدند ، خسته بودم از این همه تکرار ؛ نمی دانستم باز هم سرنوشتی مشابه خواهم داشت یا نه ؟ هرچه بود نمی خواستم «تکرار » شود ؛ نمی دانم کدام ابلهی نوشته بود که تکرار گاه ملال انگیز نیست و مثلا طلوع و غروب خورشید را از خاوران و باختران شاهد گرفته بود ؛ به نظرم حتی تکرار نفس کشیدن هم ملال انگیز است و دریغ که آنقدر ها ناتوانم که نمی توانم از تکرارشان جلوگیری کنم ؛ برای هر کدامشان هم دلایلی می توانم نوشت ؛ و از هرکدام از این تکرار ها نمونه های فراوانی ؛ همین نفس کشیدن را خیال می کردم ، چگونه می توانم از این تکرار دست بکشم ، خفه خواهم شد و مرگ را خواهم دید ؛ افسوس ! که کابوس مرگ مرا به تکرار نفس کشیدن وا می دارد و من هم چنان نفس کشیدن را تکرار می کنم . هنوز هم به درستی مطمئن نیستم که فکر می کنم ، می دانی : این نوشته ها بیشتر به هذیان گویی مسلولی بی نوا زیر بارش شباهنگام باران می ماند ، انگار همه جا را مه گرفته و من تنها تکرار ثانیه هایی بی هدف را می شمارم و هر “آن” صدای بلند زنگ ساعت بزرگ که می شمرد و من هنوز هم به درستی نمی دانم چرا ؟ گمانم توهم است ، و الا ساعت که “هر ساعت” زنگ می زد …؟اصلا همین عبور عقربه ها ، مدام تکرار می شود و من عادت کرده ام انگار هر روز هر کدامشان را در پی هم بدون هیچ کوشش و تلاش جدیدی  ببینم ؛ انگار آن بیچاره ها هم مثل منند ؛ لابد آن ها هم خیال کرده اند که فکر می کنند و سال هاست در این رویا به دنبال راه گریز ی از تکرار می دوند و می دوند؛ دریغ که پنجه های تکرار آنان را هم در دام ناخن های بلندش گرفتار کرده است . همه اش همین است ؛ هر کجا را که می بینم انگار تکراری است و من حتی گاه اندیشیده ام دستی به توطئه این همه را تکرار می کند ، شاید خیال کرده این طور می تواند مشاعرم را مختل کند یا به قول شما دیوانه ام کند؛ گو آن که من اندیشناک تر از همیشه فکر می کنم _ هر چند هم چنان هم به دقت نمی دانم که فکر می کردم یا نه _ به هر حال من که اسیر این همه تکرار نمی شوم ، تکرار همیشگی و خسته کننده ای که تنها آرزوی مرگ را به عنوان تفنن هم که شده پیشنهاد می کند ؛ شاید آن ها حق داشته باشند : این تنها «مرگ » است که کاری متفاوت است ، خوب ترفکر کردم _ هر چند هم چنان هم مطمئن نیستم که فکر می کردم _ مرگ دیگر تکراری نیست ، دست کم به عنوان دریچه ای ماورای تکرار ؛ و حتی اگر اندکی شجاعت اجدادم را به ارث برده باشم می توانم با همین حربه از تکرار نفس کشیدنم هم جلوگیری کنم … و راستی که چقدر فکر کرده اند بعضی ها تا « اسم » ها را بیافرینند و برای هرچیز اسمی خلق کنند ، بی چاره ها نمی دانستند که آن هم دست آموز تکرار شده اند… و من اسم همه چیز را تکرار می گذارم ، حتی به نظرم این همه  اسم را که آفریده اند اضافی هم هست ؛ اصلا نه این همه واژه که تنها همان «تکرار » جاگزین همه است . می بینی همین خطوط هم که برایت می نویسم کم کم گرفتار تکرار شده اند…

ادامه مطلب →

برای رسول لله

به گردنمان بسیار حق داری ؛ نه این سیاهه و نه این چند خط بی سر و پا ؛ که تمام عمر هم از تو بنویسم باز هم حق داری ؛ گو آن که در آستانه ی بیست و دوم بهمن باشد، اصلا انقلاب اسلامی هم به تو مدیون است ، به همان چند سالی که جزیره العرب را رهبری می کردی . بشریت به تو مدیون است ، به همان روزهایی که می جنگیدی و استوار از رهایی و برادری دم می زدی ، منت پذیر شماییم برای ایمان ، برای آنکه « سر به راه » مان کردی ، و برای آنکه عزیزمان کردی ، و من سال هاست که از تو می نویسم و نمی دانم که می خوانی یا نه … ؟

همان روزها هم می دانستی حکایت هفتاد و دو ملت را ، نگران بودی برای مردمت و برای اسلام ؛ در غدیر خم خدا وعده کرد که از شر دشمنانت حفظ خواهد کرد و تو آسوده گفتی ؛ گفتی آنچه تمام رسالتت بود . برای یک عمر دوست داشتن ما اجری نخواستی جز مودت فی القربی ، دریغ که همان هم … و این روزها می بینی غربت ما را ، و ما حالا سال هاست  شبهای رمضان _ که باز است درهای آسمان _ به خدایمان شکایت می کنیم از نبودنت و از نبودن نواده ی هم اسم و هم کنیه ات ؛ و نمی دانم باز هم که می شنوی یا نه … ؟

ادامه مطلب →

تظاهرات در روسیه

کاریکاتور راشاتودی در باره ی تحریم نفتی ایران توسط اتحادیه اروپا

نیویورک تایمز و بسیاری دیگر از روزنامه های امریکایی امروز خبر از تدارک تظاهرات صدها هزار نفری مردم مسکو علیه حاکمیت و علیه کاندیداتوری مجدد ولادیمر پوتین داده بودند . با شعار fair election ، و جالب این جا بود که همزمان شبکه ی تلویزیونی راشا تودی مصاحبه ای با ولادیمر پوتین ترتیب داده بود و نظر وی را در این باره خواستار شده که پوتین گفته بود این تظاهرات در آستانه ی انتخابات بر اساس الگوی انقلاب های مخملی و شبیه حرکتی است که جنبش پرتقالی در اوکراین انجام داده بودند. و هم چنین از مردم خواسته بود تا مسالمت آمیز نطرا و دیدگاه هایشان را با او به اشتراک بگذارند.

قطر و امریکا

این ازاصل ماجرا ؛ اما بعد :اولین نکته ی درخور توجه همان حکایت انتخابات و تقلب و …  این هاست که خود از برید ،جالب این جا که پوتین هم گفته بود پشت پرده ی این تظاهرات دست های بیگانه حضور دارند. انگار دستگاه سیاست خارجه ی امریکا و سیا  جز همین یک تاکتیک غلط دیگر ی بلد نیست انجام دهد که همین بازی را سر همه ی مخالفانش در می آورد . تصورم این بود بعد از گند زدن در مخملی بازی های ایران ، طراحان این پروژه در وزارت خارجه ی امریکا باید اخراج شده باشند به جرم مفت خوری ! و بی عرضگی ! هرچند هنوز هم شاهدیم باز  همان آش است و همان کاسه !

و دیگر اما شاید با توجه به این نکته دلیل وتو  کردن قطعنامه ی جدید امریکا و اروپا علیه سوریه توسط چین و روسیه را دریافت ؛ به هر حال آن ها می دانند این تنها بازی ی ست که امریکایی ها بلدند سر مخالفان خود در بیاورند!

نکته ی دیگری که به ذهنم رسید آن بندگان خدایی بود که حالا ماه هاست در خیابان های امریکا تظاهرات می کنند تا بلکه ساده ترین حقوق زندگی کردن را باز پس گیرند . شاید این مخملی بازی ها برای کم رنگ کردن حضور طرفداران جنبش occupy در خیابان های امریکا ست . ادامه مطلب →

السلام علیک یا ابن رسول لله !

احمد حسن حجیری

دیروز و بعد از تماشای صحبت های  حماسی آن جوان بحرینی در محضر آقا ، به ذهنم خطور کرد خیلی چیزها را ما باید از این خارجی ها یاد بگیریم ، ما که در ایرانیم و هر روز بوی باغ خمینی را استشمام می کنیم ؛ یک جور های انگار عادت کردیم و برایمان عادی شده است ، خو گرفته ایم و دیگر دماغمان بویی حس نمی کند ؛ و این البته از طبیعت انسان است ، می دانی بعضی ها معتقدند انسان از ریشه ی «نسی» گرفته شده است ، به معنی فراموش کار ؛ و این است که خیلی زود فراموش می کند . شنیده اید لابد که ساکنان دریا پس از مدتی دیگر صدای امواج را نمی شنوند ؛ و بازهم به قول سیزده پنجاه و نه : چه تلخ است حکایت غم بار عادت .

  می گفتم _ یعنی می نوشتم ! _ از همین تعبیر زیبای این برادر بحرینی مان ؛ که آقا را ابن رسول لله خطاب کرد و تا برادران لبنانی مان که به ما آموختند « می شود به جانشین امام هم امام گفت »و در این مورد البته هیچ نیازی هم به اجازه ی جناب استوانه ی نظام نداریم ! و اوخ ! راستی حکایت غم باری ست ، این جا روزگاری سرزمین حماسه و شور بود ، هرچند این روزها برای تماشای گذشته مان باید پای سخنرانی برادران انقلابی مان بنشینیم .

دوست دارم بارها و بارها متن سخنرانی احمد حسن حجیری عزیز را بخوانم و از همین جا برایش آرزوی توفیق کنم .

برادر ! طیب لله ! این روزها لازم بود برای ما این نطق پر شور و حماسه تان ، در روزگاری که در مملکت ما بعضی آقایان تازه خاطرشان افتاده باید روشنفکری شان را به ولایت فقیه هم تعمیم دهند ؛ تئوری جعل می کنند و مزخرف می بافند ؛ بعد هم گمان می کنند این یعنی روشنفکری !

برادر ! از غربت تان گفتی ؛  ما هم در سرزمین خودمان مثل تو غریبیم ؛ ابن رسول لله هم که آن چنان برایش ناله می کردی غریب است ؛ و اصلا یک جور هایی این ماجرای هزاران ساله ی شیعیان است و می دانی تا پسر فاطمه نیاید قصه همین است …

برادر ! از شهدایتان گفتی و آرزو کردی فدای پسر رسول لله شوی، خوشا به حالت ! صادقانه و پر غرور ! ما هم از این حرف ها بسیار بلدیم و البته همه را لاف می زنیم ! عادت کرده ایم به روزمرگی و در منجلاب آن روزا روز بیشتر فرو می رویم ؛ کاش سید مرتضی هم بود و فتح الفتوح شما را هم روایت می کرد ؛ ولی برادر ! برای ما همان صدای غم بار و محزونش بس است که می گفت : شهید ! ای آن که بر کرانه ی ازلی ابدی وجود بر نشسته ای ! دستی فرو آر و بر ما قبرستان نشینان  سخیف عادت کش و ما را از این منجلاب بیرون آور …

برادر ! بغض هایت برایم آشنا بود ؛ مرا به یاد  شقشقیه های مولایمان علی انداخت ؛ زیر نور ماه ؛ و در غربت مدینه ؛ چه فاجعه ایست وقتی یک مرد می گرید … و البته به یاد نماز جمعه ی بیست و نهم تیر 88؛ برادر ! خوب شد آن روزها تهران نبودی …

ادامه مطلب →

تحریم نفتی ایران یا لوچی برادر اوباما ؟!

تاثیر تحریم ها علیه ایران_هرچه فشار دهید بزرگتر می شوم!

نفت ایران را تحریم کردند برای شش ماه بعد ! برنامه ریزی بلند مدت یعنی این ؛ برای شش ماه آینده شان هم برنامه ریزی دارند،و تازه کلی در بوق و کرنا هم می کنند؛ اصلا چرا نکنند؟! این ها که هم بوق دارند  هم بوق چی ! حقاً راست گفتند که نظم را باید از این غربی ها آموخت، و قشقرق به پا کردن را ! تخصص خاصی دارند این ها در شلوغ بازی و سر صدا کردن ؛ ما هم که می دانید : کلاً ملت آرامی هستیم ، یا به قول داش اصغر : peace loving !راستی هیمنه ی امریکا گرفته مان ، بد جور کم آوردیم ؛ برادر اوباما هم در سخنرانی تازه شان در کنگره افاضه کرده بودند که با یک گوشه چشم جهان را علیه ما متحد کردند!پس رسماً : فاتحه…!

از این قصه ها که بگذرم گلستان می خواندم ؛ باب هشتمش را ، دیدم مرحوم سعدی عجب تک بیت _ یا بهتر بگویم : شاه بیت _ زیبایی سروده است :

خویشتن را بزرگ پنداری ؛راست گفتند یک دو بیند لوچ !

نقل حکایت دوستان است که گمان می کنند خدای خدایان اند ! و کافی ست لب تر کنند «کن» تا « فیکون » شود ،راست گفت مرحوم شیخ اجل ؛ «لوچ » هستند ! و نمی بینند که دوران استالین _ خدای خدایان _ به سر رسیده است ؛ پیشنهاد می کنم تا اطلاع ثانوی و تا درمان کامل « آینه » ها را از جلو چشمان برادر اوباما جمع کنند؛ تا بیماری شان دوباره عود نکند !

سعدی گفت :« لوچ » و عرب می گوید «کبر»؛ هرچه هست بیماری خطرناکی ست و می رود تا برادر اوباما و دوستان را بر زمین گرم بکوبد ! هرچند من بازهم قند پارسی را ترجیح می دهم !

اما از حکایت دوستان خارجه نشین که بگذرم به برخی برادران داخله نشین ! می رسم که این روزها بدجوری از آب گل آلود ماهی می گیرند ، راستی دکتر احمد !خسته نشدی بس که تیتر یک بی بی سی بودی ؟! هر چیزی حدی دارد ، گاهی تنوع و تفنن در زندگی لازم است . نذر کرده اند رکورد تیتر یک شدن را در گینس ثبت کنند ! آخ … «دکتر احمد» ! می دانی این روزها اگر «حاج احمد » بود چه کار ت می کرد ؟! مواظب باشید به همان عیب و علت برادر اوباما دچار نشوید… چند هزار رای جمع کرده ای گمان می کنی چه خبر است ؟!!

ادامه مطلب →

نئو انتلکتوئل ها یا به عبارتی مفت خورها!!

انتلکتوئل های جدید

انتلکتوئل را ترجممه کردند «روشن فکر» و به افرادی می گفتند که اغلب یا فرنگ رفته بودند یا فرنگ دیده ؛ شاید آن زمان حق هم داشتند ؛ چه درون مرزهای این جغرافیا جز فقر و عقب ماندگی و مشکلات اقتصادی ناشی از شکم _ و زیر شکم _ پرستی های پادشاهان قجر چیزی نمی دیدند؛ این بود که طفلکی ها تا همین آذربایجان هم که  می رفتند و بر می گشتند ؛ دیگر مردم و مملکتشان را آدم حساب نمی کردند.اما این روزگار روشنفکری فرمول ساده تر و ارزان تری پیدا کرده است، روشنفکر ان امروز ما  الزاما  فرنگ دیده نیستند، کافی ست چند کلامی از لزوم بازنگری در … بزنند و یک دفعه می شوند روشنفکر! و جای آن سه نقطه هر چه می خواهد باشد.بلغور کردن اراجیفی که باور کنید خیلی هاشان خودشان هم نمی فهمند یعنی چه؟! بعد هم منتقدینشان را متهم به نقض آزادی و دیکتاتوری کنند . انتلکتوئل ها این روزها خیلی سرشان شلوغ است و حسابی گرد و خاک می کنند ، آن ها که بلدند حرف بزنند ؛ حرف می زنند ؛ حالا می خواهد در روزنامه باشد یا در تلویزیون ، یا پشت تریبون دریافت جایزه ؛آن هم با زبان دست – پا شکسته ای که نشان از سواد زیر دیپلم آقایان داشت ! جانش در آمد تا تلفظ کند : «آی تینک … »!! نه خیر آقا ! کلاً شما سنگین تری حرف نزنی ! راستی : فراموشم شد بپرسم که « تا کلاس چندم خوندی؟!» آخر پسر همسایه مان که تازه امسال رفته  پیش دبستانی ، از تو قشنگ تر انگلیسی صحبت می کند!

نمی دانم چه باعث شده این ها تصور کنند می توانند هر مزخرفی که باد معده شان اقتضا می کرد را بر زبان بیاورند؟! این البته تضاد و تزاحمی با کرسی های آزاد اندیشی ندارد!! آقایان اگر جرأت دارند تشریف بیاورند دانشگاه و در کرسی های آزاد اندیشی شرکت کنند، تا همان جا جواب چرندیاتی که بلغور می کنند را بشنوند؛ هر چند همان طور که پیش تر هم گفتم : خودشان هم نمی دانند و نمی فهمند دقیقا چه می گویند که حالا بخواهند از آن دفاع هم بکنند! مثلا نمردیم و معنای مردم سالاری دینی را هم از آقایان شنیدیم ؛ اینکه هرکسی می تواند ولی فقیه را استیضاح کنند! و اگر ایشان پاسخ گو نبودند خود به خود معزولند! آقا جان ! به همین منطق بنده هم شما را استیضاح می کنم و از همین جا رسما شما را به کرسی ها ی آزاد اندیشی دانشگاه دعوت می کنم ، اگر تشریف نیاورید خود به خود از درجه ی آدم بودن معزولید!

بعضی هاشان هم که حرف زدن نمی دانند …!! ارزش گفتن ندارد! بی چاره ها عاقبت شان همین است که حالا بالاترینی ها برایشان کف بزنند!!

ادامه مطلب →