یک اذان مُشرکانه!

قصه ای بی تو سر رسید اما
دلبری های تو فراوان است!
تازه از راه تو رسیده نسیم
عمر آن رو به پایان است

می روم بی تو تا اتتهای افق
تا نهایت، کنار یک خورشید
قصه هایی که گفته ام، مانده
ناله هایی که در هوا پیچید

بی تو کنج یک سکوت سیاه
مانده ام، بی امید فردایی…
شب دراز است! قلندرا! بگذر
صبح آرامشی تماشایی…

ای که جاری شبیه بارونی
در کویر دل قیامت کن!
حکم قد قامت نمازم باش!
مشرکانه اذان روایت کن!

تازه تازه خیالت را
نقش آسمان دلم کردم
نازنینم! بخند و بخوان!
تا از این راه رفته برگردم!

ادامه مطلب →

شاعری درباری

نه این که در این همه « نوشتن »م نمی آمده ، فرصت نبود و فراغ بال . و بعد از این همه مفتخرم به این نوسروده که برای حضرت سلطان گفته ام ؛ این روزها و در ایام زیارتی حضرت . نمی دانم میان این همه کنایات بلیغ و استعارات تمامی که برای حضرت ارباب شعرای ما به کاربستند ؛  این شکسته دست و پا غزل من چقدر می ارزد ؟! لیکن این همه ی همان چیزی ست که می دانم ، برگ سبزی ست تحفه ی درویش !

به این که در کنار تو ام فخر می کنم

اگر چه با همه ی این نــباید ها

و من بدون شما ذره ای ناچیز

شبیه خســی در میان این دریا

نه این که تو را از صمیم قلب خودم

که از همه ی وجود دوست دارم

ببخش شاعر بی دست و پای کوچک را !

درست میان صحن حرم گرفتارم …

تو شاعرانه های مرا امام خوبی ها !

درست مثل همان کبوتر ها کن

بیا و این غزل شکسته بالم را

تو با هوای خودت آشـــنا کن

تمام شوق من از شما سرودن بود

مگر تو مرا ســـر ذوق آری

نمی شود ،  ولی ای کاش می گفتند :

به من همه مردم ” شاعری درباری ” !

ادامه مطلب →

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود …

یکی از نکاتی که در نقد شعر و نوشته های ادبی مطرح است « صمیمیت » و « صداقت »  شاعر و یا نویسنده است در بیان احساسات خود . این چنین است که مثلاً  در سرودن اشعار آیینی در توصیف حضرات آل لله امثال منِ بی سروپا راه به جایی نمی بریم و باید « محتشم » بود و از حضراتشان اجازه داشت و  سپس سرود . و الّا هر چقدر هم که بخواهی فیلم بازی کنی عاقبت دستت پیش مخاطب رو خواهد شد ، این نکته ایده ی اصلی سروده ایست که در زیر می خوانید :

 لبریزم از غزل … اما نمی شود

این دل برای تو تنها نمی شود

می خواستم غزلی نذرتان کنم

می خواستم بگویم … اما نمی شود

با استعاره ای به وسعت دریا شبیه تان

نامت ولی درون غزل جا نمی شود

گشتم در آسمان غزل های دفترم

خورشید روی تو پیدا نمی شود…

بی دست و پاست شاعر این واژه ها؟ ببین :

جز نام تو برای کسی پا نمی شود

اصلاً چرا دروغ ؟! ساده تر سرا :

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود

اصلاً غزل سرودن از گریه هایشان

 بی اذن و رخصت  مولا نمی شود …

ادامه مطلب →

بهاریه

عاشقانه ای مناسب این روزها:

سیه ابر بی چاره آواره تر

زمستانه نم نم کنان می گدشت

و من زیر باریدنش نابگاه

به اکراه ایستاده ام …

به گوشم صدای نفس های گرم کسی می رسید  ؛

و حتی قدم های دور از منش ؛

نفس های باران تو را می کشید !

 

[ … تو معنای پرواز پروانه ها

من از ترس باران کتک خورده ام

تو افسونگر شهر افسانه ها

فسونم کن این جان به در برده ام … ]

و شب یکسره خیس و تر ؛ بی امان می گذشت …

***

سپیده سررسید ،

بهاران رسید !

ادامه مطلب →

برای تو قلبم غزل ساز شد …

خاطره ای که یکی از دوستانم تعریف کرد ، بهانه ای شد برای سرایش این غزل؛

شکر خدا را که در پناه حسینم …

برای تو قلبم غزل ساز شد

و شعر از همین نکته آغاز شد

تمام غزل آسمان گریه کرد

خدا هم برایت غزل ساز شد

نفس تا نفس سینه بی تاب تو …

قلم با نوای تو دم ساز شد

کنارِ تن بی سر اکبر ت

وجود تو سرمست پرواز شد

کمر تا نکن سرو بالا بلند … !

علم خم شد و بی سر آغاز شد …

کتک خوردن آیه ی ان یکاد …

و بغض تو از کوچه هم باز شد

نی از پیچش زلف تو ناله کرد …

همان دم برای غزل؛ ساز شد

خرابه خراب از طلوع سری

که با طفل خود قصه همراز شد

من از شاعران غزل گویتم…

و شعر از همین نکته آغاز شد !

ادامه مطلب →

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

در طولانی ترین شب سال؛ شب یلدا …

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

غم ها و غصه های دلم بی شمار شد

باران به سبزه های دلم خورد و روز بعد

دیگر هوای دلم بی بهار شد

خو کرده ام به غزل های هیچ و پوچ

از بس که  دلم گرم کار شد

این آخرین توان سرائیدن من است

خرده مگیر که قافیه ام قار و قار شد!

در روزگار بی تو نفس می کشم ببین:

بی تو تمام دلم تنگ و تار شد

ادامه مطلب →

کمک کنید کمی چون شما باشم …

امسال تابستان و در مشهد سرودم ؛ به مناسبت شهادت جواد بن رضا منتشر می کنم. ضمنا چند وقتی هم بود که شعری منتشر نکرده بودم.

کمک کنید کمی چون شما باشم

کنار صحن ایوان طلا باشم

پریده پلک دلم زشوق تو ارباب

دعا کنید چون شما رضا باشم

دلم گرفته نمی ابر و باران کو؟

نوشته همیشه با صفا باشم

شهنشه بی مدعای تنهایی

و من همیشه تو را چون گدا باشم

«عنایتی بنما بعد این سفر آقا

سریع زائر ایوان کربلا باشم *»

دعا کنید که با گریه هایتان بروم

و تا ابد گرفته از این گریه ها باشم

مرا به نام نوکری تو می خرند

اگرچه خسی زیر دست و پا باشم

*: دوست فاضلی سرود و به شعر روسیاهم افزود.

مشهد –تابستان 1390

درد قافیه

درگیر یافتن قافیه بودم برای «حسینیه»؛ که آن تک مصرع bold سروده شد.جان این شعر همان مصرع است: عادت کرده ایم به دروغ و دغل.برای خاطر مولا بس است ! کدام انتظار…

خودکار و کاغذ و قلم و قصه بی شما

افسانه ساز غم دوری من اند

با این سوال معما گونه هر طلوع

خورشید از پنجره ام شانه می کشد:

«تا کی طلوع می کنم از پشت دره ها

بر سرزمین زمستان گزیده ای

کش انتظار ظهور بهار نیست…؟»

* * *

از گفت و گوی بی هدفم توی کوچه ها

تا جست و جوی هدف دار غصه ها

از غربت غریبانه ی بقیع

تا پرسه های دلم کنج کربلا

حتی محرم بی حضورتان …

بی تو تمام دلم یک حسینیه است!

آشفته واژه ی بی مدعای شعر …

آری ببین تمام غمم «درد قافیه» ست!

ادامه مطلب →

عنکبوت پیر

ایام فتنه ی 88 سرودم.به مناسبت سال روز حماسه ی عظیم 22 خرداد می گذارم.آن زمان مرادم از «عنکبوت پیر» شیخنا استوانه نظام بود.هرچند امروزگار به ماشین تسلیت گو برای فوت «پیر پاتال» های هم سن وسال خودشان بدل شدند!نمی دانم امروز این نماد را با که تطبیق دهم؛نظر شما چیست؟

بر قامت زمین؛

ای دل نگر که ز هر گوشه ی افق

تاری تَنَد  سترون و نُه توُ مهین،

تا دَر کُنَد زمین وزمان را درون قبر

تا خود شود یگانه خداوندگار دین

این عنکبوت پیر.

###

ای دل! بزن تو دوبار نوای چنگ؛

تاری بکن به پا و بزن قصه بر به سنگ.

ای دل!بکن دوباره تو یاد از نبرد دیر.

آری!دوباره زن ترانه ی «پهلوان قرن»؛

آن استوار وسترگ آدم نترس،

یادی کن از حکایت آن «آسمانیان» ؛

در این هجوم قهرآگن نوین.

ای تو تننده ی کبیر!

بر قلب من نگر که ز هر ضربه ی خودش

آرد دوباره نوای خمینی کبیر…

تا کی به دور زمین خواهی وتَنی؟

ای عنکبوت شوم!

ما مرد کوشش و محکم به هر هجوم،

ما وارث همیشه ی خون سیاوش و

آن تیشه ی قدیمی فرهاد بوده ایم.

شب دراز است و . . . !

شب به کام من و تو بیدار است

دل این شب به ترّحم تار است

و صـــدای نفــــس باد ز دور

ورد بیداری این هر دار است

چک چک بارش و شب توفانی

امشب این ابر سیه بی کار است!

جاده تا صبح و من خستگی ها

گر چه تاصبح دلم بیمار است

هیس حریفا!کم کن از قصه ما

گو کسی در پس این دیوار است!

ادامه مطلب →