یک اذان مُشرکانه!

قصه ای بی تو سر رسید اما
دلبری های تو فراوان است!
تازه از راه تو رسیده نسیم
عمر آن رو به پایان است

می روم بی تو تا اتتهای افق
تا نهایت، کنار یک خورشید
قصه هایی که گفته ام، مانده
ناله هایی که در هوا پیچید

بی تو کنج یک سکوت سیاه
مانده ام، بی امید فردایی…
شب دراز است! قلندرا! بگذر
صبح آرامشی تماشایی…

ای که جاری شبیه بارونی
در کویر دل قیامت کن!
حکم قد قامت نمازم باش!
مشرکانه اذان روایت کن!

تازه تازه خیالت را
نقش آسمان دلم کردم
نازنینم! بخند و بخوان!
تا از این راه رفته برگردم!

خرداد  ۹۴ سرودم.

One comment

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!