مرد پرنده ای

ارزشی غیرمنتظره که از دل جهالت خاست!

images

« مرد پرنده ای» داستان آشفتگی های ذهن است، ذهن آشوب زده ی مردی که روزگاری فوق ستاره ی فیلمهای هالیودی بوده و حالا سالهاست که کُرک و پرَش ریخته و دیگر حتی نزدیکترین کسان‌ش او را جدی نمی گیرند. ریگِن تامسون_ نقش اول فیلم_ دست و پا می زند؛ تقلّا می کند، و می کوشد تا شهرت و اعتبار بر باد رفته ی خود را باز پس گیرد. و این بار با یک نمایش، و نه در هالیود؛ که در برادوی و بر روی سکوی تئاتر.

دوربین روی دست فیلم خیلی خوب توانسته از پسِ نمایش آشفتگی های ذهن تامسون برآید، روایت پیوسته و به ظاهر بدون کات فیلم، فُرم دشواری ست که ایناریتو _ کارگردان_ برای روایت قصه اش برگزیده و از حق که نگذریم بی عیب و نقص به نظر می رسد. این که دوربین می کوشید تا تمام وقت در کنار بازیگران و بویژه نقش اول ماجرا باشد و قصه را از دید آن ها روایت کند ایده ی مبتکرانه و جالبی ست که خاصه با فرم روی دست آن، و لرزش های طبیعی، به جا و به اندازه ی دوربین به ترتیب جالبی توانسته ما را به اعماق ذهن به هم ریخته و بیمار او راهنمایی کند. اگرچند که تکنیک بالای فیلمبرداری بی تردید یکی از ویژگی های برجسته ی فیلم است که دست آخر هم توانسته تا جایزه ی اسکار بهترین فیلمبرداری را برای امانوئل لوبزکی تصویربردار زبردست آن به ارمغان بیاورد، اما این سبک روایت بی تردید خالی از اشکال هم نیست. این که ما مجبوریم برای کات نشدن تصویر؛ بازیگران را در نماهای طولانی و به طرز پیوسته ای؛ مثلاً در راهروهای دور و دراز تئاتر همراهی کنیم، یا ثانیه هایی در و دیوار خالی را تماشا کنیم تا بازیگر بعدی از راه برسد!

ایناریتو به نحو زیرکانه ای توانسته سینما را در کنار تئاتر قرار دهد، و این طوری با اجرا و تمرین یک نمایش در دلِ فیلم، فضای آشفتگی و حرف هایش را به طور نمادین نشان دهد. فکر کنید در پس زمینه ی نمایش شبگردی ها مستانه ی تامسون در پس کوچه های تیره و چرک نیویورک، چه صدایی یا چه موسیقی بهتر از این جملات از نمایش‌نامه ی مکبث شکسپیر _که ما از زبان دیوانه ای که در کنار خیابان سعی می کند به وزن؛ بیان کند می شنویم _ بهتر و بیشتر می توانست حس آشفتگی و توفان‌زدگی یک مرد را منتقل کند؟

” فردا و فردا و فردا، می‌خزد با گام‌های کوچک از روزی به روزی؛ تا که بسپارد به پایان رشته طومار هر دوران، و دیروزان و دیروزان! کجا بودست ما دیوانگان را جز نشانی از غبار اندوده‌بار مرگ. فرومیر …! “

و یا در اجرای تمرین های متعدد نمایشی که تامسون می کوشد با آن شهرت و اعتبار گذشته اش را بازجوید، بارها و بارها و از زبان او؛ و روی سکوی تئاتر و در واپسین پرده ی نمایش، وقتی که متوجه خیانت‌کاری معشوقه اش می شود، آشفته و پریشان می شنویم که می گوید: ” چرا باید برای این که دیگران دوستم داشته باشند التماس کنم؟! من اصلاً نبودم، نیستم، من هیچ وقت نبودم …” و دست آخر هم با اسلحه خودکشی می کند. که به طرز زیرکانه ای اصلاً حال و هوای راستین تامسون را در قالب دیالوگ های یک نمایش بیان می کند.

انتخاب بازیگران فیلم هم هوشمندانه ست! مایکل کیتون بازیگر نقش اول فیلم هم به طور واقعی و در روزگاری فوق ستاره ی فیلم های بتمن بوده، و در سال ۱۹۹۲ _ درست در همان سالی که تامسون شخصیت اول قصه از بازی در سری فیلم های بردمن بازنشسته شده_ بازنشسته می شود. هرچند این بردمن ( مرد پرنده ای ) در این سال‌ها هیچ‌گاه نه از روان او و نه حتی از خیالاتش بیرون نرفته است. و این طوری ست که هنوز یک پوستر بزرگ از سری فیلمهای بردمن روی دیوار اتاق تمرینش چسبانده، و این بردمن مدام توی سرش، و اصلاً گاهی در کنارش راه می رود، و با او حرف می زند، بحث می کند، و تامسون که هم چنان هم گاهی خیال می کند «مرد پرنده ای» ست، و اصلاً در یکی از سکانس های تماشایی فیلم به یاد روزهایی که بردمن بوده می پرد و روی پشت بام خانه های مردم می نشیند و می چرخد و پرواز می کند؛ تا به ساختمان تئاترش برمی گردد. و اینجاست که راننده ی تاکسی دنبالش می دود تا پول کرایه اش را با او حساب کند!

ایناریتو به خوبی توانسته مرز میان مجاز و واقعیت را به هم بریزد و همان طور که پیشتر هم نوشتم آن چنان ما را در خیالات تامسون غرق می کند که راستی فراموش می کنیم مرز میان راستی و خیال را، و اصلاً این کنایتی دلچسب است که به دل می نشیند و ما را با شخصیت محوری فیلم بیشتر و بیشتر همراه می کند. و این طوری ست که بیننده خود را همدم و همراه تمام آشفتگی ها و پوچی هایی می بیند که تامسون دست و پا می زند تا در آن ها فرو نرود، و دست آخر هم با همین یأس ها و آشوب ها به رستگاری می رسد. نمای پایانی فیلم تماشایی ست! وقتی که تامسون احتمالاً به خیال خودکشی و بعد از تماشای پرواز پرنده ها و لابد به یاد روزهایی که بردمن بوده به بیرون می پرد و دختر جوانش که دل‌نگران سررسیده و در جستجوی پدر است، با لبخند به آسمان چشم می دوزد!

این طوری ست که به نظر می رسد هم چنان که نام فرعی فیلم هم هست، و منتقد بداخلاق نیویورک تایمز هم در وصف نمایش تامسون می گوید: ارزشی غیرمنتظره از جهالت می خیزد!

One comment

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!