علی اصغرهای زمان

زیر یکی از پُست هاش و در جواب کامنتی که از او خواسته بود: در این موشک باران مراقب باشد؛ مبادا بلایی سرش بیاید، نوشته بود: ” آرزوی من شهادت است!” حسابی متأثر شدم _راستش را که بخواهید، و غبطه خوردم به حال و هواش. جوانی هم سن و سال خودم، دانشجوی رشته ی پزشکی؛ این که بر چه مرام و مسلکی بود؛ نمی دانم، هرچه بود مَرد بود! جگر داشت و زیر باران توپ و تانک داوطلبانه و در بیمارستان غزه به مداوای زن و بچه های بی گناه و به خاک و خون کشیده شده می پرداخت. بیرون بیمارستان هم بیکار ننشسته بود و یک گروه داوطلب خیریه تشکیل داده بود_ با چند تا دیگر از جوانهای هم سن و سال خودش، که دوره می گشت و در پناهگاه ها به امورات مردم بیچاره رسیدگی می کرد.

سنگ اگر بودی از تماشای این عکس ها چهارستون بدنت می لرزید، رسانه ها و شبکه های اجتماعی پُر شده بود از تصاویر بچه های بی گناهی که جلوی چشم جهانیان به وحشی ترین شکل ممکن سلاخی می شدند. ماجرا اما به این سادگی ها نبود: این عکس ها «استیضاح» بشریت بود، استیضاح فرزندان آدم، نه استیضاح؛ که استهزا، استهزای انسانیت؛ استهزای تمدن بشری! این طوری شد که قلبهای خیلی ها شکست، دل هاشان لرزید، نه این جا؛ و نه در غرب آسیا، از ایالات متحده تا شرق دور، و تا استرالیا! مردم به خیابان ها آمده بودند، دل شکسته بودند و خشمگین؛ به خشم آمده بودند از تمسخر انسانیت، از ترور حقیقت پیش چشم دولت‌هاشان؛ و از سکوت مرگبار مدعیان بشریت و تمدن و دموکراسی و … چه‌ها، این صدای مردم بود! صدای فرزندان آدم، برای این که نشان دهند انسانیت را، برای این که اثبات کنند دروغ می گویند کسانی که دَم از مرگ وجدان می زنند، برای این که خوب فهمیده بودند دولت‌هاشان هیچ غلطی نمی کنند_ نه این که نخواهند؛ نمی توانند! و برای این که می دانستند با گُرگ مذاکره نمی کنند: توبه ی گرگ مرگ است!

خودش می گفت کفن ها را دیده، کفن هایی که شکم گنده های سعودی به عنوان کمکهای بشردوستانه(!) برای مردم غزه فرستاده بودند_ ” شادی ” را می گویم، همان دانشجوی پزشکی فلسطینی؛ می گفت ما غذا می خواهیم و دارو برای زندگی، نه کفن برای مُردن! از او پرسیدم: چرا سران گروه های مقاومت شرط نتانیاهو برای آتش بس ( یعنی خلع سلاح کامل ) را نمی پذیرند؟ و البته که او به خوبی می دانست مذاکره با این وحشی ها بی معنی ست. می توانستم برق چشمانش را تصور کنم وقتی از « قهرمانان»شان می گفت_ از رزمنده های گروه های مقاومت که در جبهه ها مثل فرشته ها جلوی این وحشی ها قد عَلَم کردند …

ادامه مطلب →

اسیدپاشی به آرمان سیدالشهدا

دیروقت بود، داشت به خانه بر می گشت که آن دو نفر را دید که در تاریکی شب و در گوشه ای دختر جوانی را تنها گیر انداخته بودند و با ایجاد مزاحمت به زور از او می خواستند تا سوار ماشین شود. به غیرتش برخورد، جلو رفت برای نجات دختر، معلوم نشد تیزی لعنتی را کی از جبیش درآورد و بعد … همه جا خون بود!

از بچه های هیأت بود، علی را می گویم؛ علی خلیلی. همان طلبه ی جوانی که در نیمه های شب وقتی ایجاد مزاحمت اوباش برای دختران جوان شهرش را دید بی تفاوت نماند، می توانست او هم شانه هایش را بالا بیاندازد و مثل خیلی از ماها یک « به من چه!؟» بگوید و بعد هم برود ردّ کارش، اصلاً اینطوری شاید هنوز زنده بود و حالا داشت پیرهن سیاهش را برای عزا آماده می کرد، اما …

امر به معروف و نهی از منکر، دوفریضه ی الهی و از ارکان شرع مقدس اسلام، و ضامن رشد و رستگاری جامعه است، و این طوری ست که خداوند متعال در قرآن کریم متواتراً مسلمانان را به اهتمام به این دو فریضه امر می کند، و اصلاً مسلمانان را بهترینِ امت ها می داند چون به این دو عمل می کنند(آل عمران، آیه 110). معصومین و پیشوایان دینی ما هم بارها بر ضرورت احیای این دو امر مهم و بر اهتمام جامعه ی مسلمانان برآن تأکید کردند، تا آن جا که اباعبدالله؛ حسینِ علی ع اساساً مراد از قیام مبارک خود را در نامه ای خطاب به محمد حنفیه اصلاح امت رسول الله و احیای همین دو فریضه می داند. این نامه را که یک جورهایی وصیت نامه ی حضرت خطاب به برادر بزرگوارشان است شیخ عباس قمی به اسنادش در کتاب شریف نفس المهموم آورده است.

علی را می گفتم، بعد از شهادتش خیلی ها متأثر شدند، قلب بسیاری از مومنین شکست، بچه های هیأتی حسابی غصه دار بودند، از این که می دیدند هم چنان و بعد از هزار سال راه و رسم پیشوایشان و آرمان قیام تاریخ سازش هنوز مظلوم و مهجور است. این طوری بود که نمایندگان مردم در مجلس شورا آستین بالا زدند برای تصویب طرحی در حمایت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، ماجرا اما به خیلی سال پیشتر بر می گشت، به همان سالهای آغازین پیروزی انقلاب 57 و به همان روزهایی که نمایندگان مردم در مجلس خبرگان قانون اساسی مشغول نگارش آن بودند؛ اصل هشتم؛ اصل هشتم قانون اساسی بیان می کند:” در جمهوری‏ اسلامی‏ ایران‏ دعوت‏ به‏ خیر، امر به‏ معروف‏ و نهی‏ از منکر وظیفه‏ ای‏ است‏ همگانی‏ و متقابل‏ بر عهده‏ مردم‏ نسبت‏ به‏ یکدیگر، دولت‏ نسبت‏ به‏ مردم‏ و مردم‏ نسبت‏ به‏ دولت‏. شرایط و حدود و کیفیت‏ آن‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند. ” نمایندگان مردم در حقیقت بدنبال تصویب قانونی بودند که تعیین شرایط و حدود و کیفیت این بند مترقی از قانون اساسی را تبیین کند.

آمنه بهرامی، دختری که در سال 83 و در پی یک ماجرای عشقی یک شبه تمام زیباییش را از دست رفته می دید، یک روانی از خدا بی خبر روی صورت آمنه اسید پاشیده بود! حکم دادگاه معلوم بود: قصاص! اما ناگهان قشقرقی برپا شد، دار و دسته ی رییس جمهور وقت با شلوغ کردن ماجرا و طرح مسایل حقوق بشری و این مزخرفات دست آخر آمنه را وادار کردند تا از حق خود برای قصاص مجرم کوتاه بیاید، هم چنان که رییس جمهور وقت_ محمد خاتمی بعدها در صفحه شخصی اش نوشت:« امروز وقتی در خبرها آمد که «آمنه» در کمال بزرگواری، آموزگاری کرد و از حق قصاص خود گذشت بر همه ثابت شد که در برابر سنگدلی و بی‌آزرمی و نفرت‌پراکنی و خودخواهی و کینه‌توزی هنوز می‌توان از مهربانی، شرافت و احترام به زندگی، دیگرخواهی و بزرگ‌منشی هم سراغ گرفت و …» از این حرفها! شاید آن روزها اگر آن حکم قصاص اجرا می شد این ماجرا اینقدر کِش پیدا نمی کرد.

ادامه مطلب →

خون و دلتنگی

برای نشریه هیأت نوشتم:

دلتنگی، حرف اول هر مقاله ایست برای محرم؛ و حرف آخر آن، جان های ما بیشتر از زمین های خشکیده این روزها چشم انتظار باران اند؛ کجایی اشک‌ریزان محرم …؟!

حتی اگر تمام مشایخ علما یکصدا خشکسالی های پی در پی این سال ها را ناشی از مدیریت نادرست منابع آب و هدررفت بیش از اندازه ی آن در کشاورزی و چه ها بدانند، ما که می دانیم علت العلل این همه؛ گناه های ماست. ما که خوب خوانده ایم از زبان شما: ” و بکم یُنزّل الغیث! و بکُم یُمسک السماء أن تَقعَ علی الأرض! ” و به اختیار شماست اگر باران می بارد، و به خاطرخواهی شما آسمان ها بر سرِمان هوار نمی شود! این ابرها پیشواز محرم شما در آسمان ها گرد آمدند، و کوچه هامان را آب و جارو می کنند؛ برای محرم حسین ع ، سلام حضرت باران!

بچه ها دور هم جمع می شوند_ محرم ها که می رسد؛ هرکسی یک گوشه ی کار را عهده می گیرد، این همه ذوق؛ این همه شور؛ این رقابت تنگاتنگ برای نوکری حسین ع ! محشر دوباره به پا می شود در روضه های شما، چقدر خاطرخواه داری حضرت ارباب! و این طوری ست که من به خود می بالم، و دست و پا گم می کنم وقتی خود را وسط این همه نوکر دوباره پیدا می کنم. ممنونم! از این که این گوشه کنارها راهمان می دهی؛ وسط نوکرها، نوکری عین پادشاهی ست اگر برای شماست!

هم چنان معتقدم: توفیق می خواهد ستون نویسی برای شما، و این طوری ست که باز هم می نویسم: منت‌پذیر حضرت اربابم برای این همه لطف، این همه ذره پروری، و این همه آقایی! و هم چنان منت‌پذیر شماییم برای این همه باران، در آستانه ی این اشک‌ریزان عزا، ممنون که به احترام روضه هاتان چشم پوشی می کنید از گناه های ما، و ممنون که باز هم رحم می کنید به ما به احترام پیرغلام هاتان.

ادامه مطلب →