فرهنگ : روی دیگر تاریخ و وجه نامرئی و روایت نشدنی آن

ارشک

سکوت و وحشت و ویرانی ؛ این ها یادگاران اسکندر بود . آن روزها که هرکسی از کنار سوخته های پاسارگاد می گذشت جز نومیدی و فراموشی صدایی نمی شنید . زبان آریاها از بیرسمی و بیداد نوادگان اسکندر بند آمده بود ؛ نفس های سرزمین شان به شماره افتاده بود …

 ارشک بود ؛ سرکرده ی اَپَرها . هم پیمان شده بود با هفت خاندان دیگر ایرانی ؛ برای بیرون ریختن خارجی ها از سرزمین شان . در اپرشهر خودمختار شد و اعلام استقلال کرد ، و آنقدر کوشید تا به یاری هفت خاندان همه ی سلوکیان _ نوادگان اسکندر را به تدریج از ایران بیرون کرد . بعد از این که خورشید آریا در باختران و در ویرانه های تخت جمشید غروب کرده بود ؛ این بار از خاوران و از سرزمین خورشید _ خورآسان ؛ دوباره خواست !

***

ایرانی ها در حکومت اعراب شهروندان درجه دو محسوب می شدند : موالی. بیرسمی و بیداد نوادگان اُمیه که خود را جانشینان رسول خدا هم می دانستند چیزی کمتر از نوادگان اسکندر نداشت . از همه بدتر این که زبان مردم سرزمین آریا _ «فارسی» هم رو به خاموشی و فراموشی همیشگی داشت . هم چنان که در سرزمین فراعنه شد . مردم مصر هم از پسِ حمله ی اعراب آیین سخن گفتن پدرانشان از سرشان افتاد . از ویرانه های هفت شهرها ( مدائن ) نسیم مرگ می وزید . بازهم خورشید آریا در باختران غروب کرده بود …

بعد از نماز عید قربان سیاه جامه به تن کرد ؛ در عزای حسین ع . و پیکر مطهر جناب یحی را _ که هفت سالی بود به جرم اعتراض به آل امیه به دروازه های شهر آویزان بود _ به خاک سپرد . خودمختار شد و اپرشهر را به عنوان تختگاه برگزید ، اپرشهری که آن روزها و به نام و نشان شاپور ساسانی « نوشاپور (= نیشابور) » خوانده می شد . ابومسلم بود ؛ از سرزمین خورشید ! و با سیاه جامگان خراسان به پا خواست ؛ به خون خواهی حسین ؛ زید و یحی . در نبردی که سردارانش در حوالی اصفهان و با اعراب و عمّال بنی امیه داشتند وقتی در اواخر جنگ همه را هزیمت کرده بودند ؛ دستور دادند قرآن ها را به سرِ نیزه کنند ؛ به تحقیر و تمسخر آل امیه ! و این را به حساب کین خواهی از نبرد صفین نوشت ، و وقتی بقایای اعراب را از نهاوند و قادسیه بیرون ریختند به حساب کین خواهی از شکست یزدگرد و رستم . دست آخر هم دمشق تختگاه پسران امیه را گشود و دودمان قاتلین پسر پیغمبر و غاصبین خلافت رسول الله را انداخت .

فارسی هم به گویش دَری بین مردم پیچید و تا قرنها بعد ایرانی ها می کوشیدند فارسی را به گویش اهالی خراسان (دَری) صحبت کنند .

***سلطان محمد خدابنده

« آمدند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند .» از پسِ چکمه های مغول چیزی جز وحشت و ویرانی به جا نماند . اگرچند که چنگیز جز آتش افروزی و کین خواهی خیال دیگری در سر نداشت ، چند دهه بعد نواده اش هولاکو با خیال نابودی اسلام و به امید اتصال شرق مسیحی به اروپا دوباره لشگر کشید . و این چنین بود که الموت تختگاه اسماعیلی ها و کانون آن روزهای شیعیان را گشود و بغداد تختگاه دیرینه ی عباسی ها و مرکز اهل سنت وقت را ویران کرد . اگرچند که خیلی زود و در عین جالوت(فلسطین) و از بقایای عباسی ها شکست خورد و با خیالاتش رهسپار گور شد …

ایلخان ها _ نوادگان هولاکو در بیرسمی و بیداد هیچ از دیگر اشغالگران ایران کم نداشتند .اگرچند که خیلی زود  اُلجایتو و در پی تفوقی که علامه ی حلی در مناظره ای که در دربار او در شهر تبریز بر دیگر دانشمندان و علمای ادیان داشت ؛ مسلمان شد و آیین تشیع را برگزید ، و شد « سلطان محمد خدابنده » ! و به این ترتیب مهاجمین ایلخان که با خیال نابودی اسلام به ایران آمده بودند خیلی زود در فرهنگ و تمدن مردم این کهن بوم و بر هضم شدند .

***

حالا قرنها از روزهایی که آخرین حکومت مستقل ایرانی و در خاوران ایران منقرض شده بود می گذشت . «سلطان محمد خوارزمشاه » که خود را اسکندر ثانی می نامید نتوانسته بود از پسِ سپاهیان چنگیز برآید و مثل بزدلان از پیش سپاهیان او گریخته بود . بیشتر آسیا در آتش کشورگشایی های تیمور _ که خود را نواده ی چنگیز می خواند می سوخت ؛ از مسکو تا عثمانی . بازهم وحشت و مرگ ؛ و بازهم نومیدی و فراموشی . اما خورشید آریا دوباره طلوع کرد ؛ این بار از باختران !

اسماعیل بود ؛ نواده ی شیخ صفی الدین اردبیلی . « تکیه بر تعصبات مذهبی » فرمولی تازه ای بود که برای اتحاد دوباره ی مردم سرزمین آریا رو کرد . و این طوری شد که با شعار « لعن ملاعین ثلاث » توانست نخست تبریز را و به تدریج تمام ایران را از اشغالگران پس بگیرد، و به این ترتیب توانست سوار بر موج شیعه خواهی مردم سرزمین آریا اولین حکومت مستقل ایرانی را بعد از قرنها قتل و غارت و هلاک دوباره بنا کند : سلسله ی صفویه .

***

فرهنگ : روی دیگر تاریخ و وجه نامرئی و روایت نشدنی آن . آنچه نام و نشان ایران و مردم سرزمین آریا را در این چهار راه حوادث و از پسِ تندباد قتل و غارت مهاجمین تا امروز پایا و پابرجا داشته فرهنگ پُربار و درون زای آن هاست . درست در روزهایی که بیرسمی و بیداد دشمنان و البته بی کفایتی و عیاشی دولت ها و سلسله ها ؛ این کهن بوم و بَر را در معرض ویرانی و نابودی رها می کرد ، این باز هم مردم و بازهم روح ایرانی آن ها بود که تاریخ را حیرت زده می کرد و بر ویرانه های این سرزمین هم چون ققنوس افسانه ها دوباره از آتش متولد می شد ، دوباره پوست می انداخت و راه و روش خود را پیش می گرفت . این روزها دشمنان این مردم به خوبی می دانند نه کشتار و نه غارت ، و نه حتی حصر و گرفتاری های اقتصادی نمی تواند این ملت و این سرزمین را در برابر آن ها تسلیم کند. این چنین است که از سالها پیش پیکان تهاجمات شان را به طرف فرهنگ و هویت مردم سرزمین آریا نشانه رفته و با به راه انداختن جنگ و تهاجمات فرهنگی به دنبال از خود بیگانه کردن مردم از فرهنگ و از کیش و آیین پدرانشان اند . نگفته پیداست این البته هشیاری و آمادگی ما را می طلبد .

One comment

  1. فرزاد says:

    به شخصه معتقدم اون دسته از ارگان های فرهنگی نظام که دست دولت هاست باید ازشون گرفته بشه
    مثلا وزارت فرهنگ
    چه لزومی داره دست دولتها باشه؟
    مادامی که شکم و زیرشکم رای مردم رو تعیین می کنه و نه بصیرت ، وزارت فرهنگ دست اهلش نخواهد افتاد
    البته این از بعد وظیفه دولت بود که بسیار بسیار مهمه

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!