از فرات تا دوکوهه

deffae20moqaddas200211

نخست : این که زود گذشت ! و حالا نگاه می کنی و می بینی : شب تاسوعاست ! و تو با قلم شکسته ات باید از ماه سرزمین مردانگی بنویسی . نه این که نوشتن ِ از شما کار این بی سر و پاست . تا همین جا هم منّت پذیر حضرت اربابم برای این همه توفیق . این که چگونه است این روسیاه بی سر و پا را در این دستگاه پذیرفته اند ، سِرّی ست که باید از حضرت محتشم پرسید ! او که حالا قرن هاست صدرنشین سیاهه های حضرت ارباب است ، و بر مِصطَبه ی کتیبه های ما پادشاهی می کند . . .

***

رییس جمهور بود و فرمانده کُل قوا . بنی صدر را می گویم . و حالا آجودان‌هاش با حاج احمد متوسلیان  جلسه گذاشته بودند تا برنامه ی رییس جمهور را برای بازدید از جبهه های مریوان ابلاغ کنند ، که حاجی کُفری شد  ؛ زَد روی میز . گفت : به رییس جمهورتان بگویید این طرف ها پیداش نشود ، و الّا خودم با « آرپی جی »  هلی کوپترش را سقط می کنم ! گفتند حاجی ! فرمانده است ، ” ولایت ” دارد . کُفری تر شد و گفت : کسی که عدالت ندارد ولایت هم ندارد . . . گذشت تا این که روسری سر کرد و از مملکت گریخت ، بنی صدر را می‌گویم . می گفتند ببین حاجی کجا را دیده . . .

***

عقیل را صدا کرد :« برادر ! همسری از تیره ی دلاوران و تبار نام آوران برایم برگزین . » علی ع را می گویم ؛ امیرالمؤمنین . عقیل یک راست رفت سمت قبیله ی بنی کلاب ، و فاطمه بنت حزام را برای برادرش خواستگاری کرد . سالها گذشت و فاطمه حالا « ام بنین » شده بود ، عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان . شیربچه های ام البنین . . .  صفین شد : «ماه شبهای مردانگی»  جلو رفت ، رخصت خواست از پدر برای جنگ . علی ع اجازه نداد . صبر کن ! وقتی دیگر . کربلا نوبه ی توست ! عباس را می گویم . می گفتند  ببین علی ع کجا را دیده . . .

***

دوکوهه بود . شب . «عباس برقی»  برای‌مان خاطره می گفت . هرچه نباشد راننده ی حاج احمد بوده روزگاری . و ما سراپا گوش . می گفت سیلی های حاجی مشهور بود ، همه می دانستند. فرقی هم برایش نمی کرد که من بودم یا “همت” ؛ یا “وزوایی” . می زَد ! این اواخر هم که دستور داده بود همت دور پادگان دوکوهه را «کلاغ پر»  گز کند ! می ترسید ؛ هنوز هم . و می گفت : اگر حاجی هنوز هم زنده باشد و روزی برگردد با چه رویی می توان به چشم هاش نگاه کرد . . .  و می گفت خیال کنم از آن سیلی های آبدارش تو گوش ِتک-تک‌مان بزند ! زنگ صدای حاجی در دوکوهه پیچید ، وقتی داد می زد و می‌گفت :« ما پرچم اسلام را در انتهای افق می کوبیم ! » می گفت ببین حاجی کجا را دیده . . .

***

«کانَ عَمُّنَا الْعَبَّاسَ نافِذَ البَصیرَةِ، صَلْبَ الْأیمانِ . . . » جعفرابن محمد ص فرمود . عموی ما عباس نگاه تیزبینی داشت ، و ایمان استواری . مثل پدرش بود ، علی ع . همان لحظه که امان نامه ی شمر را پاره کرد . نقل است این که جناب زهیربن قین جلو آمد .به عباس گفت : « هنگامى كه پدرت امِیرالمؤمنین ع از عقیل خواستار زنى از تبار دلیرمردان نام‌ آور شد، براى آن بود كه فرزندى دلیر و قهرمان آورد تا در کربلا ؛ حسین ع را یارى کند. هر آینه پدرت براى چنین روزى تو را ذخیره کرده بود. مبادا روى برتابى و از یارى خواهرانت و حسین باز ایستى! » عباس خشمگین شد ، سوگند خورد و فرمود : فردا چنان کاری کنم که هرگز ندیده باشی ! می گفت ببین عباس کجا را دیده . . .

***

من می توانستم آن روزها و وقتی با ضدانقلاب در کردستان کارزار می کردیم از خدا تقاضای شهادت کنم ، و یا می توانستم وقتی در جبهه ها با بعثی های عراقی جنگ می کنیم تقاضای شهادت کنم ، امّا نکردم.از خدا می خواهم در جنگ با اسرائیلی ها _ این پست ترین موجودات روی زمین _ کشته شوم ، و می دانم خدا روی مرا زمین نخواهد گذاشت . . . حاجی می گفت ، حاج احمد متوسلیان . و سوار هواپیما شد به سمت سوریه . برای نبرد با صهیونیست ها . و این چنین نوشت : « ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد ، هرکس مرد راه است بسم الله ! هرکسی نیست ؛ یاعلی ! » و رفت . تا پرچم اسلام را در انتهای افق بکوبد . . .

***

«إرکـَب بـِـنفسی أنت. . .  » حسین ع فرمود. سوار اسب شد به سمت علقمه ، ماه آب آور بچه های حسین . و رفت . تا مشک های تشنه را با آب آشنا کند . . . امام معصوم است ، و از هر خطا و لغزشی برکنار : و ما ینطق عن الهوی . چنین است که نمی فهم ، و نمی توانم بفهمم این که صاحب بحار نوشته است که  فرمود : « الآن انکسر ظهری . . . » یعنی چه ؟! حسین  ع را می گویم .

7 comments

  1. خورشید says:

    سلام علیکم.
    سیاره
    میخواید حامی یتیم باشید؟
    من هنوز شناسنامه های ایتام دستمه بدم به مسئول بسیجمون برسونه ب دستتون اگه تمایل داشتید پدر معنوی یتیمی باشید.

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!