حج عاشقانه است !

274172_750

عاشقی دعوی کمی نیست ، هرکسی می تواند  چنین ادعا کند . لیک پای  « آورد »  که می رسد ، این ” بیستون ” است که مدعی را رسوا می کند . و عاشق را ” مُهر عاشقی “می زنند  ،  و این چنین است که شهره ی شهر می شود ؛ عاشق ، و ثبت می شود _ تا همیشه _ نامش بر جریده ی دوام . عاشقانه سروده شد ! این خط آخر هر عاشق پیشه ایست ؛ چه ؛ می دانید : عاشقی جرم کمی نیست !

 ابراهیم عاشق بود . نمی دانم باور کنید : شاید هم مدعی بود _  و یا این که معشوق چنین خیال می کرد . و اسماعیل ” آورد ” او … پدرمان _ ابراهیم _ ولی ثابت کرد که ” مدعی ” نیست ؛ و دست آخر هم در آتش این عشق سوخت و . . . خندید ! و اصلاً سرِّ این که آتش نمرود چنان سرد شد _ که می دانید ؛  همین بود . و عاشقانه اش سروده شد ، و ماندگار ماند تا همیشه بر جریده ی دوام .

” حج ” استعاره است ، کنایتی از عاشقانه ی پدرمان _ ابراهیم  .  آن روزها که سرگشته ی این عشق ، آواره ی بیابان ها ی حجاز بود . و این ” سرگشتگی ” که می دانید : « درد مشترک » همه ی عاشقانه هاست . سرّ این که حالا هزار ها سال است که مردم آواره ی بیابان های حجاز اند همین است . و این کوتاه کردن موها ” داغ عاشقی ” ! گفته بودم که : عاشقی جرم کمی نیست ! تو اگر مدعی باشی « آوردگاهی » در انتظار توست ، شبیه ” بیستون ” . و اگر سرفراز شدی ” داغ ” می خوری ؛ داغ عاشقی ! و شُهره ی شهر می شوی ! « حاجی » !

خوش به حالشان ! آن ها که این روزها ” آواره ” ی این ادعا شده اند _در ست شبیه ابراهیم . و باید هروله کنند هفت بار ، بین صفا و مروه را ، تا نشان دهند « بی قرار » اند ، بیقرار یار …

 و ابراهیم دلش لرزید _ اگرچه سرفراز شد _ همان دم که می باید کارد بر گلوی اسماعیل می گذاشت ، بیستون است دیگر ! چاره چیست !؟! گفته بودم عاشقی جرم کمی نیست ! خدا بخشید او را ، که می دانست : نه ! این کار ، کار ابراهیم نیست ! عاشقانه ی ابراهیم ختم به خیر شد _ پایان شاهنامه خوش است ! _ و گوسفندی دوای دل – لرزه های ابراهیم …

ادامه مطلب →

از فرهنگ تا … خوابگاه !

برای یکی از نشریات دانشگاه نوشتم :

خیلی ها معتقدند دوران دانشجویی بهترین دوران زندگی ماست ، برای من اما خاطرات آن یک ترمی که مهمان بچه های خوابگاه بودم شاید خواستنی ترین و البته پر تجربه ترین بخش این دوران بود . عوالمی که بچه های خوابگاهی دارند خیلی متفاوت تر از دیگر دانشجوهاست . به جرأت می شود گفت رنجی که این بچه ها برای علم آموزی می کشند بیشتر از حد توان و استقامت خیلی از بچه های شهری ست . البته این فقط روی تلخ ماجراست . فضای صمیمی و دوستانه ی خوابگاه ؛ و زندگی در جمع هم سن و سالهایت _ کسانی که خیلی خوب دغدغه های تو را می فهمند و تو حرفشان را می فهمی _ روی خواستنی و تماشایی  این سکّه ست . هرچه هست این که ماجراهایی که بچه های خوابگاه تجربه می کنند _ چه رنجور و تلخ ، چه زیبا و خواستنی _  خیلی وقت ها از حد تصور بیشتر دانشجوها بیرون است .

با این همه شاید درک این نکته بی نیاز از گفتن است که خوابگاهی ها نیاز های متفاوتی هم دارند . مثلاً نیازهای فرهنگی شان شاید متفاوت تر _ و یا خیلی بیشتر از _  مثلاً برگزاری نمازجماعت و یا جلسات ختم قرآن در نمازخانه باشد . و البته این که همیشه حرکات فرهنگی  خودجوش و ارزشمندی از طرف بچه های دغدغه مند خوابگاه انجام می شده ؛ مثل همین برگزاری نمازجماعت و یا جلسات هیأت و عزادای حضرات آل الله و … . ولی واقعیت اینجاست _ یا دست کم این اعتقاد من است _ که نیاز بچه های خوابگاه چیزی بیشتر از این حرف هاست . نوعاً بچه های خوابگاهی _  و نه فقط آن ها ، که همه ی دانشجو ها_  اوقات فراقت زیادی دارند. با این وجود برنامه ریزی برای این اوقات در بین دانشجوهای شهری اغلب خیلی مشکل است ، چون بیشترشان همین که کلاسشان تمام می شود یک راست به سمت خانه حرکت می کنند . اما بچه های شهرستانی که مقصدی جز خوابگاه های دانشگاه پیش چشم شان نیست،  و این طوری ست که همه شان دست آخر در همان جا جمع می شوند .

دورانی که من خوابگاه بودم سعی کردیم با تلاش بعضی از دوستان  حرکات فرهنگی جذاب تری برای بچه هها طراحی کنیم . مثلاً چند بار در نمازخانه مستند پخش کردیم . مستندهایی مثل میراث آلبرتا و مهارنشده و … . البته که کار ساده ای نبود _ مثل هرکار فرهنگی دیگری در این مملکت ! مثلاً بماند این که چقدر دنبال جور کردن ویدئو پرژ کتور دویدیم … ! ولی خوشوقتانه این که خیلی بچه ها استقبال کردند و یک جورهایی خستگی آن دوندگی ها از تن مان بیرون رفت .

از این ها که بگذریم _ که مقدمه بود !

ادامه مطلب →

شاعری درباری

نه این که در این همه « نوشتن »م نمی آمده ، فرصت نبود و فراغ بال . و بعد از این همه مفتخرم به این نوسروده که برای حضرت سلطان گفته ام ؛ این روزها و در ایام زیارتی حضرت . نمی دانم میان این همه کنایات بلیغ و استعارات تمامی که برای حضرت ارباب شعرای ما به کاربستند ؛  این شکسته دست و پا غزل من چقدر می ارزد ؟! لیکن این همه ی همان چیزی ست که می دانم ، برگ سبزی ست تحفه ی درویش !

به این که در کنار تو ام فخر می کنم

اگر چه با همه ی این نــباید ها

و من بدون شما ذره ای ناچیز

شبیه خســی در میان این دریا

نه این که تو را از صمیم قلب خودم

که از همه ی وجود دوست دارم

ببخش شاعر بی دست و پای کوچک را !

درست میان صحن حرم گرفتارم …

تو شاعرانه های مرا امام خوبی ها !

درست مثل همان کبوتر ها کن

بیا و این غزل شکسته بالم را

تو با هوای خودت آشـــنا کن

تمام شوق من از شما سرودن بود

مگر تو مرا ســـر ذوق آری

نمی شود ،  ولی ای کاش می گفتند :

به من همه مردم ” شاعری درباری ” !

ادامه مطلب →