حاشیه نگاری من از دیدار رهبر معظم انقلاب با دانشجویان

دیدار دانشجویی

با یک ماجرایی کارت گیرم آمد ، دور و بر ساعت چهار بود تازه که با یکی از دوستان رفتیم سازمان دانشجویی و بعد هم از یکی دیگر از دوستان _ که خواست نامش فاش نشود !_ کارت دیدار ش را گرفتیم . نوشته بود روی کارت « ویژه » و نام همان دوست عزیزمان هم پشتش نوشته شده بود و البته با ذکر این تذکر که « این کارت قابل واگذاری به غیر نیست » و تازه « کارت شناسایی فراموش نشود » ! پنهان نمی کنم که کلی استرس گرفتم ! که حالا چه باید کرد و اگر در آن هفت خوان بازرسی های بیت کسی کارت شناسایی خواست چه کار کنم ؟! دل رو زدم به دریا و راه افتادم به طرف ” بیت ” . همان دم درِ ورودی « محمد » را دیدم و خیال کردم که او هم کارت به دست لابد منتظر است برای ورود . و من هم که هم چنان خیال می کردم کارت vip دستم هست رفتم جلو برای این که سوال کنم : «ورودی ویژه » کجاست ؟! که متوجه شدم ای بابا ! محمد هم بی کارت آمده همان دمِ در و حالا داشت با آن سرباز بنده خدا وَر می رفت که راه ش بدهند تو ! و من را که دید آویزانم شد که تو « کارت ویژه » هم که داری و مرا هم ببر ! ! و من البته همین که خاطرم آمد با چه دردسری کارت گیرم آمده حسابی شرمنده ی محمد شدم و رفتم تو ؛ و البته هم چنان خیال می کردم «کارت ویژه» دستم هست !! هفت خوان وارسی ها را که گذراندم ؛ در های تهِ حسینیه را بسته بودند و از یکی از درهای وسطی حسینیه وارد شدم . خیلی جلوتر از آنی بودم که خیال می کردم جا گیر خواهم آورد . و این چنین شد که بازهم خیال کردم به اعتبار «کارت ویژه » تعمداً از در جلویی فرستادنم تُو … !!

و این خیال البته هم چنان ادامه داشت تا این که خیلی زود متوجه شدم همین کارت های ویژه دست بقیه بچه ها و البته دست همه هست ! و این طور شد که فهمیدم این « کارت های ویژه » چندان هم « ویژه » نیست !! بهرحال حسینیه خلوت تر از آنی بود که تصور می کردم و خبری هم از هیچ زور و فشاری برای ورود نبود ! پارتیشن بندی کرده بودند حسینیه را و فضای خالی زیادی وجود داشت که لابد بچه های زیادی می توانستند بیایند . خیلی زود یاد ” محمد ” افتادم و اصرار هایش برای ورود ، و دلم سوخت … مجری برنامه هم همان ابتدا به آن اشاره کرد ، به پارتیشن هایی که فضا را زیادی تنگ کرده بودند ، و به این آرزو که ای کاش بیت رهبری وسعتی به قدر یک استادیوم فوتبال داشت ! و الحق حرف دل خیلی ها بود . . .

مجری برنامه در طول مراسم کلاً زیادی نمک می ریخت ، هرچند نمک هاش هم شیرین بود ! از همان ابتدا بگیر که دلنوشته ی دلنشینی در محضر « آقا » خواند و در آن از ” کلکسیون اسب ” های آقا گفت که همین پشت بسته اند ! ! و تا این که گفت «من هم به سنت دولتمردان که مدعی اند ” ویرانه ” ای از دولتهای قبلی تحویل گرفته اند ادعا می کنم که ویرانه ی منصب مجری گری را از مجری های پیشین تحویل گرفته ام و البته برآنم تا این که « اقتدار » مجری را برگردانم » !!و این اقتدار البته خیلی زود معنا شد : بعد از این که بعض بچه ها اضافه تر از وقت مقررشان صحبت می کردند این خودکار آقای مجری بود که با ” اقتدار ” در پای سخنرانان فرو می رفت !!

لدَالورود علیرضا را دیدم ؛ سلام – علیک و حال و احوال پرسی مختصری _ به اقتضای گرسنگی ماه مبارک ! و بعد هم البته « احسان » ! که آن جلو-جلو ها درست در کنار اولین ردیف میله ها به سنت هرساله نشسته بود ! و با غیرت و علاقه ی خاص تُرکی خودش مشغول شعار دادن بود ! بعد از مراسم هم هرچه دنبالش گشتم پیدا نشد که نشد ! و بعد تر هم که با بچه ها گعده گرفته بودیم بحث افتاد که لابد با آقا رفته ” بیت ” و لابد داره عبا ؛ عمامه ی آقا را به عنوان تبرک می گیرد !!

ادامه مطلب →