فاطمیه ی 91

ترتیب زمانی اتفاقات زیر از خاطرم رفته ، و درست به همین علت است که این ها را می نویسم . این خاطرات از شیرین ترین و در عین حال درس آموز ترین تجربیات من است . و به قول کاظم قلم چی (!) کم رنگ ترین جوهر ها از قوی ترین حافظه ها پایدارترند . برای نوشتن این خاطرات محظورات فراوانی داشتم ؛ من جمله این که بسیار ی از کسانی که در این خاطرات از آن ها نام باید برده می شده هم چنان هم در قید حیاتند (!) و خوب لابد راضی نبودند نامی از آن ها برده شود . بنابراین شیوه ی «مخفف یک حرفی » را به کار بستم که هم تعدّد آدم ها معلوم شود و هم در خاطر خودم نام ها تا حد زیادی حفظ شوند …

Image3125(3)

همین ابتدا بگویم بسیاری از برادران اهل تسنن د ر دانشگاه ما تحصیل می کردند ؛ و اصلا ً شاید بدلیل نزدیکی دانشگاه به غرب کشور بود ، و این حتماً از برکات نظام اسلامی ست که به اهل تسنن هم چون شیعیان امکان تحصیل و اشتغال می دهد . و بالأخره این جمله که همه تان می دانید و آن این که « اختلاف بنداز و حکومت کن » ترفند قدیمی غربی ها برای سواری گرفتن از ممالک شرقی بوده و هست ، خاصه این روزها که با پرورش گروه های افراطی در هر دو مذهب ، سعی بر دل زده کردن مردم از دین را دارند ، این همان نسخه ایست که در اروپا و بر سر مسیحیت اجرا کرده بودند .

بهر حال ماجرا از آن روز و درساعت گمانم نزدیک دو و نیم بعد از ظهر بود که شروع شد : « ن » با من تماس گرفت ، و خبر را گفت . بغض صدایش پشت گوشی ترکید  و پیدا بود خیلی احساسی شده است . راستش اولین قضاوت  من نسبت به این ماجرا _ در حالی که هنوز اصل واقعه را ندیده بودم _ درباره ی همین تماس « ن » بود . به نظرم این همه احساسات طبیعی نبود . درست خاطرم هست که بسیاری از بچه ها در حال « دویدن » بودند از دانشکده به سمت خوابگاه ، و ما هرچه آن وسط لابی ( « لابی » کلمه ای ست فرانسوی ، و معادل انگلیسی آن : foyer و معادل فارسی را نمی دانم ! _ محض اطلاع ! ) دانشکده دوستان را دعوت به آرامش و پرهیز از هرگونه اقدام عجولانه می کردیم … فایده نداشت ! این شد که خودم هم راه افتادم به سمت خوابگاه . همه آن جا بودند : از مسولین حراست و انتظامات و تا مسول نهاد دانشگاه ، و البته همه ی بچه های مذهبی و دغدغه مند دانشگاه . بهت زده شدم . هرکسی گوشه ای کز کرده بود و مشغول گریه بود ؛ اوضاعی بود آن جا ! از این همه احساسات پاک متأثر شدم ، و راستش این « متأثر شدم » اوج تقلای زبانی من است برای بیان حس آن دقایق من . هرچند بازهم احساس خطر می کردم ، از این همه احساسات ! هر لحظه احتمال حرکتی خود سرانه می رفت . بهرحال به پیشنهاد حضرت حاج آقای رستمی بنا شد هیأت دانشگاه آن شب به محل نمازخانه ی خوابگاه بیاید . بعضی ها می گفتند سخنان دیشب حاج آقا پناهیان در مسجد دانشگاه زیادی تحریک آمیز بوده است و این موجب این حرکت شده بود . بهرحال هرچه بود بحث داغ پیگیری ماجرا و پیدا کردن عامل آتش سوزی بود .

هیأت آن شب در نمازخانه ی خوابگاه برگزار شد ، همین که میکروفن به دست مداح رسیده بود شروع کرده بود به ذکر لعن و نفرین …! و حالا بیا و جمعش کن !! راستش هنوز هم نمی دانم آن بی شعور را چه کسی آن شب دعوت کرده بود . بهرحال این ماجرا هم نفت دیگری بود بر آتش این ماجرا . پس ازآن تلاش نیروهای حراست و اداره ی اطلاعات استان برای کشف عامل آتش سوزی آغاز شد . ناگفته نماند بعد از ماجرای هیأت آن شب خوابگاه چند پرچم کوچک دیگر و به صورت محدود در چند چای دیگر خوابگاه هم سوزانده شده بود . و حتی کسی چند صفحه از یکی از قرآن های نمازخانه را سوزانده بود ( معاذالله …) و این ماجرای آخری مثلاً قرار بود محرمانه بماند ؛ هرچند خیلی زود متوجه شدیم فقط خواجه حافظ شیراز است که بی خبر است ! همین جا هم نکات فراوانی وجود داشت ، کسانی از این ماجرا خبردار می شدند که نباید . بهرحال ماجرا رفته رفته پیچیده تر می شد …

ادامه مطلب →

سنگ قبر کانت

Zwei Dinge erfüllen das Gemüt mit immer neuer und zunehmender Bewunderung und Erhfurcht, je öfter und anhaltender sich das Nadenken damit beschäftigt: der bestirnte Himmel über mir, und das moralische Gesetzt in mir

دو چیز همواره وجود مرا سرشار از بیم و امید می کند ؛ و این دو همیشه بر وجود ما می تابد :

آسمان پرستاره ی بالای سرم ؛ و قوانین اخلاقی درونم .

سنگ قبر کانت

و این لفظ « آسمان » را به جای heavens (آلمانی : Himmel ) نوشتم و می دانید که هیونز به معنای آسمان نیست… :

در ادیان مختلف به عنوان سرزمین خدایان در نظر گرفته شده است ؛ و جایگاه فرشتگان و مرگ . به طور سنتی بالاتر از آسمان قرار دارد .(*)

کانت نیهلیست نبوده است . همین یک نوشته می تواند برای اثبات این مدعا کافی باشد . یا این که لااقل به طور رسمی تاریخ جعل نام « نیهلیسم » را سالها پس از مرگ کانت نوشته اند ، بنابراین او نمی توانسته چنین باشد . هرچند بهرحال پرواضح است فلسفه ای که او پی افکند ناگزیر از رسیدن به « بن بست absurd » و دست آخر انکار آسمان ها ( نیهلیسم ) بود . و شد . انکار معرفت ، انکار روح و یا حتی خدا در آثار کانت آغاز مسیر تازه ای بود برای دل بریدن از آسمان ها ( heavens ) ، که محتملاً باعث و بانی آن کانت بود .

جعل و اعتبار اصطلاحات پدیده و پدیدار از دیگر نظریات او بود ؛ می توان تشابهاتی میان این دو اصطلاح و آن چه که حکمای اسلامی به عنوان ماهیت و وجود می شناسند یافت ، هرچند کانت معتقد بود شناخت حقیقی پدیده فارق از اعتقادات و زمینه های شخصی فرد میسر نیست ، و این فتح بابی بود برای انکار معرفت از ریشه و اساس ، کاری که اخلاف کانت به تامّه انجام دادند و به بن بست رسیدند . به نظر می رسد کانت هم دست آخر به همین بن بست رسیده بود . وقتی که پیش روی خود و در مقابل چشمانش چیز قابل اطمینانی وجود نداشت … به این ترتیب او مجبور بود دوباره نگاهی به آسمان بیاندازد و آسمان پرستاره ی بالای سرش را تماشا کند ؛ هرچند دیر ؛ خیلی دیر و روی سنگ قبرش …

ادامه مطلب →