انّی افتتح الثناء بحمدک …

. . . سخت است . و باور کنید سخت است از حضراتشان نوشتن . و من هرچه تایپ می کنم انگار بی ثمر است ، نمی دانم . غرض عرض ارادتی ست به پیشگاه حضرت سلطان ، مالک ارض خراسان ؛ حضرت علی بن موسی . بنده نوازی می کنید آقا جان …

چقدر زیبا بود کامنت استاد بزرگوارم رضا چهرقانی که به تازگی ذیل سروده ی کمک کنید کمی چون شما باشم  مرحمت کردند :

تویی که گوشه امنی در این هیاهوها

چقدر پیش تو امن است جای آهوها…

ومن بیش از این دراز گویی نمی کنم .

ادامه مطلب →

انّی مهاجر الی ربی _ 2

این وجیزه را ودیعه داشته باشید تا انشالله به زودی مصّور شود !

میثم و دوچرخه اش

میثم و دوچرخه اش

یکی شان میثم بود و دیگری امیر محمد . از صبح کارشان همین بود : دوچرخه ی نمره بیست احتمالا پدربزرگ را حمل می کردند دور تا دور روستا ، طفلکی ها پایشان که به رکاب نمی رسید ! میثم چرخ جلو رامی گرفت و محمد چرخ عقب را ؛ و می راندند . و مدام صدای موتور در می آوردند : ویییییژژژ!! و لابد در خیالشان موتور سواری می کردند ! حاج آقا وحید می گفت : مثل ماجرای هفت کور «من او »ی امیرخانی این ها هم عاقبت سر از پاریس در می آورند؛ و الله اعلم ! برق می زد نگاهشان . وقتی از میثم پرسیدم : چند سالته ؟ پاسخ داد : دو ! _ کلاس چندمی ؟ بازهم : دو … !  و روز آخر از امیر محمد پرسیدم : این چند وقته خوش گذشت ؟ بازم بیایم ؟ سرش را پایین انداخت ؛ از شدت حیا ، و این یعنی بله ! خیال می کنم همین رضایت امیرمحمد برای ما کافی ست ، تحقیقا نگاه حضرت حق _ جل جلاله _ به خنده های این طفل معصوم هم چون مولایمان علی ست …

حاج آقا وحید را می گفتم . تورّم حاج آقا بود امسال در اردو ! حاج آقا وحید و سه روحانی دیگر همراهمان بودند .هرچند  روح الله پایه یک حوزه بود و به قول دانشگاهی ها : ورودی ! دوربین حرفه ای اش را به دور گردن می انداخت و مشغول سوژه کردن ملت بود ! از حق نگذریم عکس هایش از مناظر اطراف ده و از بچه ها بسیار دل چسب بود . او و وحید کار فرهنگی می کردند ؛ و از حق نگذریم این بخش از اردو نسبت به سالهای پیش بسیار عالی تر بود . هر چند اوستا معتقد بود این ها بهانه ایست برای از زیر کار در رفتن ، و به آن می گفت : کار فرنگی! روزی بعد از ظهر ، نزدیکای غروب بود که به همراه روح الله به مزارع گندم دیم اطراف ده رفتم . بسیار زیبا بود ، گندم ها زیر درخشش خورشید تماشایی شده بودند ، و جاده ی ده به سمت افق خورشید _ تا بیکران انگار _ کشیده می شد . مناظر تماشایی آن جا شد سوژه ی عکاسی روح الله …

محمد وحید هم که از همه کوچکتر بود پایه دو . محمد وحید اما قند مکرر اردو بود ! به زحمت پشت لبهاش سبز شده بود و اصرار داشت حتما عبا به تن کند و در دست تسبیح بچرخاند  ؛ و لابد از شوق ، چه من این همه اشتیاقش را به حساب چیز دیگری نمی گذارم . شیطنت های خاص خودش را داشت ، به مقتضای سنّش، که از همه کوچکتر بود .و از  بخت بد این که همه را به نام روحانیت و به نام بسیج ممکن بود بنویسند مردم ده ! هر چه تذکر می خورد بی ثمر بود ، او کار خودش را می کرد ! ترک بود و صراحت شیرینی در بیان داشت . راستی به او گفتم اگر روزی مرجع تقلید شوی من اول مقلدت خواهم بود !خاصه اگر در حکم نماز صبح تجدید نظر کنی !

ماموریت امسالمان ساخت چهار چشمه ( واحد شمارشش است ! ) دستشویی بود برای مسجد ده . هر چند نسبت به پروژه ی پارسال خیلی سبک تر شده بود اما حسابی رمق می گرفت . و من سخت نگران این بودم تا انتهای اردو کار به اتمام نرسد .بچه ها حسابی توان می گذاشتند . خبر خوب امسال حضور حمزه در اردو بود . ملقب به حمزه لودر ! مشهور است به انجام کارهای سنگین ، و به اصطلاح کندن کار ؛ با قیافه ای که به قول خودش : چندان کاریزماتیک نیست ! و شیوه ی کاریِ فورس ماژور ! وصف خلوص و صفایش از عهده ی قلم شکسته ی من برنمی آید  . و می بخشد انشاءلله، که واژه ها خیلی حقیرند …

ادامه مطلب →

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود …

یکی از نکاتی که در نقد شعر و نوشته های ادبی مطرح است « صمیمیت » و « صداقت »  شاعر و یا نویسنده است در بیان احساسات خود . این چنین است که مثلاً  در سرودن اشعار آیینی در توصیف حضرات آل لله امثال منِ بی سروپا راه به جایی نمی بریم و باید « محتشم » بود و از حضراتشان اجازه داشت و  سپس سرود . و الّا هر چقدر هم که بخواهی فیلم بازی کنی عاقبت دستت پیش مخاطب رو خواهد شد ، این نکته ایده ی اصلی سروده ایست که در زیر می خوانید :

 لبریزم از غزل … اما نمی شود

این دل برای تو تنها نمی شود

می خواستم غزلی نذرتان کنم

می خواستم بگویم … اما نمی شود

با استعاره ای به وسعت دریا شبیه تان

نامت ولی درون غزل جا نمی شود

گشتم در آسمان غزل های دفترم

خورشید روی تو پیدا نمی شود…

بی دست و پاست شاعر این واژه ها؟ ببین :

جز نام تو برای کسی پا نمی شود

اصلاً چرا دروغ ؟! ساده تر سرا :

جز تو کسی برای من «آقا» نمی شود

اصلاً غزل سرودن از گریه هایشان

 بی اذن و رخصت  مولا نمی شود …

ادامه مطلب →

تقویت کفّار در فضای مجازی

 

راستش نمی دانم چگونه اما وبلاگم سر از صفحه ی پیوندها درآورده است که می توانید اینجا پیدایش کنید . و هرازگاهی دوستان لطف می کنند و آن را در صفحه ی اول سایت هم قرار می دهند ، که خوب ؛ برای ما که بسیار خوب هم هست .کلّی بازدیدکننده به وبلاگم سرازیر می شود ؛ که از همین جا از ایشان تشکر می کنم . و راستش ابداً هم بلد نیستم پُز اپوزوسیون بدهم که بله ! مثلاً ما هم هستیم . فراموشم نمی شود چند سال پیش بود که مدیران چند سرویس وبلاگ دهی مطرح ایرانی نامه ای نوشته بودند به مسولین نظارت بر اینترنت که نام سایت آن ها را از صفحه ی پیوندها حذف کنند . و کلی هم مدعی بودند که ما همین جوری هم خیلی بازدید کننده داریم و نیازی به این شیوه های ناقض حقوق بشر (!) و محدود کننده ی آزادی(!) برای تبلیغ سایتمان نداریم . همان زمان بود که از این حضرات بَدم آمد و یقین کردم برای راه اندازی وبلاگم باید به فکر هاست و دومین و وردپرس بیافتم و بی خود بازار این حضرات روشن فکر را گرم نکنم . ولو با یک وبلاگ . و امروز بی اندازه مسرورم از این که وبلاگم همانجایی قرار گرفته که چندسال پیش بلاگفا و میهن بلاگ آن جا بودند ؛ که البته … به تُریج قبایشان برخورد !

من هم البته دلیل بسیاری از این مسدود شدن سایت ها را نمی دانم هرچند آن چه هست بنابرقوانین جمهوری اسلامی ست و نقض آن ها موجب تضعیف این نظام و تقویت کفار می شود . این نکته ایست که شاید بسیاری از ما _ و حتی دوستان مذهبی مان _ هنگام استفاده از اینترنت فراموشمان شده : تقویت کفار . می دانید هر فعل و هر قولی بأی نحو کان اگر موجب تقویت کفار شود بنابر نظر فقهای عظام حرام است . راستی چقدر ما در استفاده از اینترنت مراعات این نکته ی لطیف رامی کنیم ؟ من خودم که بسیار کم … ئاین البته جای تأسف دارد … در این باره ارجاعتان می دهم به استفتاء اخیری که از محضر مرجعنا سیدنا القائد _ حفظه لله _ درباره ی فیس بوک صورت گرفته است ؛ که ایشان در پاسخ مرقوم فرموده اند به طور کل اگر موجب تقویت کفار می شود حرام است …

ادامه مطلب →

فتوحات المشهدیه

همین ابتدای کار اعتراف می کنم عنوان مقاله را به تقلید از « فتوحات المکیه » ی حضرت ابن عربی برگزیده ام ؛و مدام این بیت مولانا در سرم وُول می خورَد که : خلق را تقلیدشان بر باد داد …!

مشهدم این روزها … پوریا می گفت فقط یکبار مشرف شده پابوس آقا ؛ بد جور دلش تنگ بود ، و حالا با حرف من که « عازم مشهدم » داغ دلش تازه تر شده بود . راستی سالهاست و بارهاست توفیق این سفر رفیقم شده ، و این جمله ی پوریا سخت تکانم داد که می گفت : « لابد لیاقت داشتید که آقا طلبیده تان !» و من می نویسم که « غریب نوازی » می کنند ؛ « بنده پروری » شیوه ی کریمان است ، و الّا  من که باشم که برآن خاطر عاطرگذرم ؛ لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم … و روحت شاد حافظ ! اصلاً همین غزل را تا آخر بخوانید کافی ست ، فتوحات المشهدیه را ودیعه کنید به کاتبش  ؛ که نه ! به دلِ کاتبش …

لابد قصه ی خودکشی دیروز را شنیده اید ! بنده خدا که از ظلم شهردار تهران به تنگ آمده بود نمی دانم چطور از گلدسته های حرم بالا رفته بود تا خودکشی کند ! و من راستش هنوز نمی فهمم چطور تا آن بالا رفته بود ! با چه زاجراتی بنده ی خدا را منصرف کردند از خودکشی ، لابد خیال کرده این جا خودکشی کردن ثواب بیشتری دارد، حتی شهید می شوی! چه می دانم ؟! این هم از ماجراهای بامزه ای بود که در دل فتوحات مشهدیه ی ما نشست .

 خیلی نیمه های شعبان مشهد زیباست ، و البته شلوغ ! اما در حرم احیا به پا داشتن مزه ی دیگری دارد . صحن به صحن می چرخیدم بلکه گوشه ی دنج و مناسبی پیدا کنم برای دعا و مناجات ؛ زیر سایه ی آقا ، به گوهرشاد که رسیدم دلم لرزید ، پاهایم سست شد ، یادم افتاد این همان جایی بود که نواده ی چنگیز هم مبهوت شاه شد… و من می اندیشیدم که چندان هم از خان مغول سنگ دل تر نشده ام ، گویا هم چنان امید ی هست …

« می شه کُنج حرمت گوشه ی قلب من باشه ، می شه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی …» چقدر زیباست این ترانه ی قدیمی! و امروز از زمره نوستالژ ی های ماست از مشهد ، چیزی هم ارز «سقاخونه» و «کبوترای حرم » … که این آخری را پس از آن که بساطشان را در صحن انقلاب جمع کردند و اطراف سقاخونه «میخ »! فرو کردند ، روبه انقراض است . نمی دانم چه هیزم تری به آقایان فروخته بودند این حیوانات زبان بسته ، که این چنین کمر به آواره کردنشان بستند . و این چنین است که « قربون کبوترای حرمت امام رضا » رو به حشو شدن است … .خبر بد دیگر ی که امسال دیدم بستن مزار حضرت نخودکی اصفهانی بود . راستش نخست ترسیدم که نکند بلایی مشابه آنچه بر سر کبوتران بی چاره آوردند را بخواهند سر مزار شیخ هم تکرار کنند . لابد به این بهانه که دورش شلوغ شده و موجب اخلال در نظم حرم است . هرچند آقای خادم اطمینان داد که برای تعمیرات بسته است . و من البته می اندیشیدم این تعمیرات را وقت دیگری هم می شد کرد؛ در اوقات خلوت تر سال مثلا ً .

دیگر این که به نقل از منابع آگاه _ که خواست نامش فاش نشود ! _ حضرت آقا _ معظم له _ هم چنان در مشهد به سر می برند . راستی ذوق زده شدم از این خبر ، از به پا داشتن جشن نیمه شعبان در حضور نائب برحقش : حضرت خامنه ای ! سایه تان دراز باد آقا! شما دعا کنید این روزها برای فرج ، دعای شما اثر دارد … من البته کمی هم نگران شدم ، خوب که در ذهنم مرور کردم خاطرم نیامد روزها ی دیگر ی را که آقا چند ماهی را جایی بیتوته کرده باشند . آن هم این چنین و غیر رسمی ، که حتی ملاقات هم ندارند … محل اسکان آقا هم جایی درون حرم بود. ( به نقل از همان منبع آگاه! ) و لابد این چنین بود که دیروز حضرت علم الهدی در خطبه های نماز جمعه به تقلید از ایشان خطبه ی عربی ایراد فرمودند !

ادامه مطلب →

تأملات مصری

سالها مصر برای ما مهد تلاوت قرآن بود و اساتید به نامی که با لحن و صدای جذاب خود دلهایمان را می لرزاندند ؛ و عبدالباسط . و نوستالژی قرائت ها ی مجلسی اش :

. . . وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا

 می توانم تصور کنم حال ژنرال طنطاوی بیچاره را که همان جلو ردیف اول نشسته بود! بی گمان رعشه ی دست هایش حالا سخت تر شده بود و راستی دلش می لرزید وقتی قاری می خواند : إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ … نوستالژیک بود چقدر این قرائت ؛ حسابی یاد عبدالباسط افتادم … الله اکبر فوق جمیعا ! حتی از طنطاوی ، و حتی از ناوهای امریکا ! لازم نبود بگوید ؛ خودشان فهمیدند ! نمی توانم پنهان کنم خوشحالی ام را از شنیدن این جملات از مصر ؛ سرزمین فرعون ها ! کاش خالد استانبولی می بود و این روزها را می دید …

و اما چند نکته : نخست این که می دانیم محمد مرسی از جماعت اخوان المسلمون است و مخالفین رژیم اسد در سوریه هم از این قماش ، نباید تعجب کرد از مواضعی که احتمالا در روزهای آینده علیه بشار اسد خواهد گرفت . نیز این که فراموشمان نشود که «اخوان » یک گروه سنی مذهب ریشه دار است ، و خوب بدیهی ست خیلی از حکومت شیعی استقبال نمی کند ؛ خاصه این روزها که حسابی دورش را سفرای امریکا و انگلیس گرفته اند ! تفرقه بنداز و حکومت کن ! مثل همیشه . تصور می کنم بیش از این ایشان را نباید در رسانه هایمان بزرگ کنیم ، که حالا فردا روزی اصطلاحا : « تو زرد از آب در آید !»

دیگر این که نکته ی فوق ابدا به معنای کوچک کردن انقلاب مصر و دستاوردهای آن نیست ، همین فتوای تاریخی حضرات اخوانی برای اجازه تظاهرات علیه حاکم جائر (یا به قول و تفسیر خودشان اولی الامر ) حرکت بزرگ و تاریخ سازی بود که بی شک انقلاب ها ی منطقه از آبشخور آن سیراب شدند. در این باره می توان به پیام  تاریخی ولی امر مسلمین جهان ( حضرت آیت لله العظمی خامنه ای ) در اثنای جنگ بیست و دو روزه ی رژیم غاصب صهیونیستی علیه باریکه ی غزه اشاره کرد .در این پیام معظم له با مخاطب قرار دادن سران الازهر مصر فرمودند :

«اكنون سئوال من از علما و روحانیون جهان عرب و رؤسای ازهر مصر این است كه آیا هنگام آن نرسیده است كه برای اسلام و مسلمین احساس خطر كنید؟ آیا هنگام آن نرسیده است كه به واجب نهی از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنید؟»به نظر می رسد می توان این فتوا را گام بلند و مهمی علمای اهل تسنن و الازهر برای نزدیکی سیاسی به شیعیان تلقی کرد .

ادامه مطلب →