بسم لله الهادی المهدی …

نذر نگاه مادرتان آقا ! یا نقی ! یا هادی ! و یا علی … !

نه این که آن بی چاره « کسی » ست که بخواهم کیبوردم را حرامش کنم ؛ می خواهم از شما بنویسم ، بسم لله تو !

خَلَقَکُمُ اللهُ اَنْواراً، فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ، حَتّى مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ

(« نور » بودید ، گرداگرد عرش لله ، که منّت گذاشت خدا بر سر فرزندان آدم ، تا به این جهان آمدید ؛)

فاشرقت الارض بنورکم …

(زمین به نور شما روشن شد …)

و بکم فتح لله و بکم یختم …

(به شما شروع می کند و با شما تمام می کند ؛ خدا ،)

وَ بِکُمْ یُمْسِکُ السَّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَى الاَْرْضِ اِلاَّ بِاِذْنِهِ

(و به خاطر خواهی  شماست اگر آسمان بر سر مان هوار نمی شود .)

وَبِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ …

(به اختیار شماست اگر باران می بارد …)

دعایمان کن آقا ! بگذار هوای چشمان مان باز هم بارانی شود … و من نمی خواهم استعاره را ، و نمی خواهم مجاز را ، نمی خواهم قافیه و مفعله را ؛ آی ! می خواهم نام شما را تکرار کنم ، و با این تکرار گریه کنم ، دعایم کن آقا ! دعایم کن که بیاید باران … و من می نویسم :

وَبِکُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ، وَیَکْشِفُ الضُّرَّ …

(به خاطر خواهی شما ست ، اگر گوشه چشمی به ما می کند خدا، و اگر غصه هامان رفع می شود )،

می دانم نگاهمان می کنی آقا !  ناد نقی ٌ مظهر العجائب … یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی … و هم چنان ملائکه برای دست بوسی ات صف کشیده اند ، حق می دهم اگر راهمان ندهی ؛ سرتان شلوغ است … و من باز هم صدایتان می کنم : یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی …

فَما اَحْلى اَسْمآئَکُمْ …

( چه شیرین است نامتان … )

ادامه مطلب →

دلم به حالت می سوزد …

خطاب به آن بیچاره ای که پرچم عزای مادرمان را در فاطمیه به آتش کشیده بود …

توضیح اینکه : این مطلب قرار بود زودتر از این ها و در یکی از نشریات به چاپ رسد ، که … بدلیل شهوت ریاست آقایان چاپ نشد ؛ الهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین …

 

دلم به حالت می سوزد . نمی دانم این نشریه را می خوانی یا نه ؟ آهای ! با تو ام . کاش لا اقل عقل  می کردی و جای دیگری می سوزاندی ، نه جلوی این همه دانشجو، نه جلوی چشم دوستان هم خوابگاهی ات ، پس از این می توانی سرت را بلند کنی بین هم اتاقی هایت ؟! کاش لااقل ادب می کردی و نمی سوزاندی ، شرم نمی کردی از نگاه رسول لله ؟! خیال نمی کنم خودت هم می دانستی چه کار می کنی ؛ نمی دانستی پرچم که را می سوزانی ، گمان نمی کنم حتی رسول لله را بشناسی ، و الَّا این چنین پرچم عزای دخترش را نمی سوزاندی … نشنیدی که فرمود :« فداها ابوها» ؟!

آخ … ! که می گویند دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد که صدها عاقل از درآوردنش عاجزند .دلم برایت می سوزد، می سوزد از این همه … . باور کن نمی دانم اسم کارت را چه بگذارم ؟! نفهمی ؟ غفلت ؟ خیانت ؟ اسائه ی ادب ؟ … نمی دانم ؛ نمی دانم ، و خیال نمی کنم خودت هم بدانی ؟ راستی این روزها را چگونه شب کردی ؟ و شب ها را چگونه صبح ؟! می خواهم بدانم آیا می توانستی حتی لحظه ای پلک به هم بیاوری ؟ بیا و آتشی که راه انداختی  را جمع کن ، خاموشش کن ، پیش تر از آن که دودمانت را بسوزاند …

 بیا و مرد باش ! دست کم ؛ حالا که دین نداری … پس چرا پنهان شده ای؟! جنم داشته باش و بلند بگو : من بودم ! باور کن آن روز به احترامت تمام قد خواهم ایستاد . می ایستم چون می بینم مرد بوده ای ، و می دانستی چه می کردی ، می ایستم به احترام جسارتت ، و تمام شجاعتت . مرد باش و بلند بگو برای چه آتشی چنین برافروخته ای ؟ بی چاره خانواده ات ؛ و پدر و مادرت ، لابد خیال کرده اند پسرشان بزرگ شده ؛ مردی شده حالا برای خودش! نگذار آرزوهایشان به باد رود ، بیا و بلند بگو ؛ به همه نشان بده که مرد شده ای ! دریغ … دریغ که آن قدر ها پستی که … .

ادامه مطلب →

5 سال.پیش منتشر شده است _ [10,220 بازدید]
در دسته : نوشته ها.