لابد این همه را هذیان مسلولی می نامی . می دانی : قصه این جاست خودم هم نمی دانم چیست ؟ راستی از سر بیکاری و یا درد … ؟ نمی دانم ؛ هرچه هست این است .قصه از آنجایی شروع می شود که به آسمان می نگری ؛ آن بالا بالا ها ، و بالاتر . دوباره می بینی ؛ و باز هم … اما هیچ تو را  نمی گوید : قد نری تقلب وجهک فی السماء …و نا امید می شوی  ؛یادت می افتد کفش نپوشیدی ؛ انگشتانت درد می کند و تو می خواهی گریه کنی ؛ آنقدر که روی قیرهای داغ خیابان پیاده راه رفتی ؛ ولی بغضت هم نمی گیرد .تازه می فهمی چرا سال هاست کفش پوشیده ای ! و تازه می فهمی چقدر ابلهانه بوده چترهایی که روی سرت می گرفتی ، همان روزها که باران می آمد و لاجرم باز هم بالا را نگاه می کنی ؛ نومیدی از این همه تکرار ؛ و دلگیری ؛ و تازه می فهمی آغاز قصه ات کجاست … قصه از آنجایی شروع شده است که دل گرفته شدی و خواستی قدم بزنی ، که یادت رفته کفش هایت را بپوشی . و می رفتی و می رفتی و می رفتی و می رفتی و … سرزمین خدا بی پایان است !

و تازه می دانی قالوا:فيم كنتم ؟ قالوا : كنا مستضعفين فی الارض ؛ قالوا :  الم تكن ارض الله‏ واسعة؟!! فتهاجروا فيها! یعنی چه . یعنی که یعنی ؛ یعنی که تقصیر خودتان است ، باید می رفتید و نرفتید و تو می رفتی و می رفتی و می رفتی و … تا رفته باشی و بعد به آسمان نگاه کردی ؛ آن بالا بالا ها ؛ و بالاتر . آن قدر که کلاه از سرت می افتد .

خسته شدم ؛ کافی ست ، و این همه را هذیان مسلولی می نامی … .

5 سال.پیش منتشر شده است _ [2,740 بازدید]
در دسته : نوشته ها.

7 comments

  1. علی says:

    سلام به پای تکرارت عمرا برسه…
    ثانیه های کلماتم راهی جنون شده اند تا خشم صبور خویش را بر این صفحات سفید حواله نکرده ام در گلوی این ثانیه ها،آخرین نفس های سکوت خویش را میشکنم….
    “دیگر این خانه مرا تنگ بود ماندن اینجا به خدا ننگ بود(صهبای جنون)”بروزم

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!