از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ 2

اتفاقاتی این چند روزه افتاد که برآن شدم لحن مابقی خاطرات را تغییر دهم این گونه که می خوانید :

واحد کت کراکر پالایشگاه آبادان

ماجرای شام را که نوشتم ؛ ضمنا یادآوری کنم نام آن رستوران هم «تپلی » بود ! تا دوستان اگر بازهم گذرشان افتاد به اهواز خاطرشان باشد از آنجا غذا تهیه نکنند. نیز همان شب دنبال راوی جدیدی رفتیم که به جمع ما قرار بود افزوده شود در اهواز ، و راستش من به غایت خوشنود بودم از اینکه شب آخرم بود با دوستان و مجبور نبودم روزهای بعد ایشان را تحمل کنم ؛ بنا به دلایلی که … بماند !دو شب در خرمشهر ماندیم ؛ مع الاسف با وجود اینکه زمان زیادی هم در آنجا بودیم نام و نشان چندانی از خرمشهر برده نشد ؛ این موضوع خاصه چند روز بعد و وقتی که با دوستان رهآورد به پالایشگاه آبادان رفتیم بیشتر اهمیت پیدا کرد؛ آنجا بود که عبدالحسن بنادری برایمان صحبت کرد ، و زیبا هم صحبت کرد ، از جنگ گفت و از جنگ در ابادان ، و گلایه کرد از این که کاروان های راهیان می آیند و از این جا به اروند و شلمچه می روند و در آبادان فقط چیپس می خرند ! عبدالحسن بنادری روزهایی هم نفرسوم لشگر انصارالحسین بوده و کتاب زیبا _ و البته گران قیمتی ! _ هم نوشته با عنوان « سرباز سالهای ابری » که همین تازگی ها خواندم ش .بعد از آن هم بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتیم که انصافا بسیار مناسب بود، تماشای پیشرفت و صنعت ایرانی تماشایی بود ؛ از حق نگذریم یکی از بهترین خاطرات عید امسالم بازدید از پالایشگاه بود.

شب اول که از استان به سمت خرمشهر حرکت می کردیم در اتوبوس ؛ بحث مفصلی راه انداختم بین بچه ها ؛ که خوب هم استقبال شد ، درباره ی آزاد اندیشی و آزادی بیان ، به سبک تقی ، او که پالایشگاه آبادانامسال نبود ولی خاطرش بود ، و البته کارهایی که از ایشان آموخته بودیم ، مانند همین بحث انداختن در اتوبوس. راستی متأسفم از این که روزها در دانشگاه کمتر به این موضوع پرداخته ام ، و معتقدم این ضعف ضربه های مهلکی به بدنه ی دانشجویی تشکل وارد می کند ، وقتی محتوا نباشد ماهیت تشکیلات شباهت چندانی پیدا می کند به شرکت سیاحتی – زیارتی ؛ هم چنان که این روزها دارد .

از تقی کم نوشتم ؛ سال گذشته آن چنان او را بابت نماز شب خواندن هایش تحسین کردم که خودش می گفت نفس مرا نواختی ! و من امسال خیلی خوشبخت بودم از اینکه اولین روزی که با دوستان رهآورد بودم ؛ برای مرتبه ی دوم ما را به منطقه ی اروند برای بازدید بردند ؛ «مرتبه ی دوم » برای من ، که یک بار پیش تر با دوستان دانشگاه رفته بودم . آن جا کسی تصادفا من را شناخت و البته تقی را می شناخت و به زودی گفت که او هم الآن در اروند است ، و من این چنین موفق به زیارتشان شدم. گفتنی است «کسی » که هم من و هم تقی را می شناخت نه من می شناختم و نه تقی ! نمی دانم : شاید از عالم غیب مأمور بود ! بعد هم کلی گب زدیم کنار رود و درباره ی جانورانی بحث کردیم که شبیه ماهی بودند اما در خشکی می خزیدند و دست آخر ندانستیم که بچه قورباغه اند یا چه ؟! همین بحث را دیروز که با دوستان راهیان به اروند آمده بودم با حسن داشتم ، ایشان معتقد بود این ها « نیم سلولی »اند !

در بازدیدمان از منطقه ی اروند گروهی از هنرمندان ناشنوا همراهی مان می کردند؛ آن ها  به گروه «آوای بی صدا » معروف بودند. راوی برایشان از خاطرات جنگ تعریف می کرد و سرپرست شان آن خاطرات را با زبان اشاره برای بچه ها ترجمه می کرد و آن ها که انگار « سراپا گوش » می شنیدند . اینان هرچند ناشنوا بودند اما توانسته بودند ارتباط خوبی با سایر بچه های جشنواره برقرار کنند و اغلب دوستان از مصاحبت با آنها خاطرات دلپذیری دارند.در طول مدت جشنواره و در محل موزه ی جنگ خرمشهر  با هنرمندی تمام سرودها را با ایما و اشاره اجرا می کردند که بسیار مورد توجه مردم و حاضرین قرار می گرفت ؛ از حق نگذرم آن چنان هنرمندانه اجرامی شد که خود من بسیار متأثر شدم.

عصر همان روز کارگاه خوانش و نقد آثار بود ؛پیش از آن اما در همان محل گروه آوای بی صدا مشغول تمرین و اجرای آزمایشی سرود هایشان بودند؛ بعد از پایان کارشان سرپرست گروه برایمان از گروه تعریف کرد و از خاطراتی که با بچه های ناشنوا داشته ؛ مثلا از نحوه ی استفاده ی بچه ها از موبایل ، که ایشان می گفت تنها می توانند اس ام اس بدهند.بعد از آن هم با تشویق های ممتد حضار بدرقه شدند . وبلاگ جالبی هم دارد این گروه که می توانید در اینجا ببینید .

بعد از آن کارگاه شروع شد .از جمله آثار قرائت شده سفرنامه ی من بود که خواند م ؛و بسیار هم موردتوجه واقع شد ؛ بیشتر البته نحوه ی خواندن من ! فردا هم بعد از بازدید از پالایشگاه و صرف نهار به سمت اهواز حرکت کردیم اردوگاه شهید مسعودیان ، محل اختتامیه ی جشنواره . قرار بود حضرت ایت لله آملی لاریجانی هم  در جمع ما حاضر شوند که گفته می شد به خاطر شرکت در اولین جلسه ی شواری عالی فضای مجازی نرسیدند که تشریف بیاورند ؛ بهرحال آیت لله مقتدایی آمد و جوایز نفرات اول اهدا شد .

همین جا تا فراموشم نشده بنویسم از این دوستان دانشگاه ابتکار بسیار مطبوعی داشتند و آن هم جدا کردن اردوی خواهران از برادران بود ؛ به طوری که ان ها چند روز پیشتر از برادران آمده بودند . اهمیت این موضوع خاصه زمانی که با دوستان رهآورد بودم برایم بیشتر روشن شد ؛بیشتر برگزیدگان جشنواره بزرگسال بودند و با زن و زندگی امده بودند ، این بود که سفر ناگزیر مختلط بود؛ بودند البته در این میان کم سن و سال تر ها _ مثل خودم ! _ که مجردی آمده بودند و بدیهی بود که این اختلاط اصلا برایشان دلپذیر نبود . و خیلی زود فهمیدم مضر هم هست ! ماجرایش را می نویسم : یکی از برگزیدگان جشنواره پسر بچه ی دبیرستانیی بود که آمده بود و آنجا نه یک دل ؛ که صد دل … دل بسته  شده بود !هدفم از برملا کردن این موضوع نه اشاعه منکر (!) است و نه حتی زیر سؤال بردن زحمات برگزار کنند گان جشنواره ، بیشتر می خواهم اهمیت کار دوستانم در دانشگاه روشن شود!

از مصطفی امسال خاطره ی چندانی ندارم ؛ چه بعد از آن که پارسال و در سفرنامه ام قیافه ی بی سیم به دستش را مسخره کرده بودم امسال خیلی مواظب بود تا جلوی من سوتی ندهد ! و تازه اینکه بی سیم ها را هم هرشب جمع می کرد و پنهانشان می کرد ! حمید رضا را هم که مفصل زدیم چند بار ، و هی هارت و پورت داشت و من که بی درنگ می گفتم : از توانایی هات حرف بزن !میلاد و آن یکی حمید رضا هم مفصل کوشیدند در تیم تدارکات ، و این همه کوشش بی انصافی ست اگر گفته نشود.مهرداد و حسن هم در تیم فرهنگی بودند و زحمات ذی قیمتی کشیدند.امسال آقا سجاد هم همراهی مان می کردند ، انکار نمی کنم مصاحبت با ایشان لحظات دلچسبی را برایم رقم زد . خاصه آن جا که همان ابتدای کار از نوشته ی جدیدم درباره ی شهید همت تعریف کردند. ومن در بخش قبل بسیار درباره ی این نوشته و البته مفت خوری از نام شهدا نوشته بودم .علیرضا هم که بود و البته نسبت به پارسال بسیار بیشتر درباره ی شهدا می دانست ! او  همراه اردوی خواهران هم آمده بود و آنجا هم بسیار متحمل زحمت . حمزه هم که کل زحمات اردو به گردنش بود عاشقانه می کوشید ؛ و این لفظ « عاشقانه » را عامدانه نوشتم ، چه زحمات امثال او ورای تشکیلاتی ست که در مغز امثال من می گنجد . حمزه را بسیار دوست دارم ، به دلایل بسیاری ، هم چون علیرضا ؛ که از نوشتن شان معذورم ! بهرحال مایه ی خرسندی بود که حمزه بود و بسیار هم عالی « بود » ! سر بسته نوشتم ! و این « بودن » را که می دانید بسیار محل بحث است ، و من البته ابدا از حمزه خرده نمی گیرم که در این روزها و در « بساطی که بساطی نیست !» گاهی «نیست »! می دانم با این فلسفه بافی ها نمی توانم حتی ذره ای از زحماتی که ایشان کشیده اند را باز گو کنم ؛ پس تلاش مذبوحانه ام را می کاهم !

« علم » برادران را نام زیبای ماه آب آور عاشوراییان زینت داده بود و « علم » خواهران را « زین اب » ، و من البته نمی دانم این ابداع دلنواز حاصل خلاقیت کدام از دوستان بود ولی خوشحالم به هر ترتیب که از « علم » پارسال که مهدی با مشورت بیست – سی نفر (!) تهیه کرده بود جالب تر بود . در نگاه اول غیر قابل دفاع به نظر می رسد این که ایشان دوماه تمام امکانات و بودجه ی مجموعه را وقف راهیان کرده بود ند ؛ هرچند آنها که از دیتیل اجرایی کار باخبرند می دانند «می شود » ! و البته بیشترین فشار روانی هم بر دوش مسؤل مجموعه است . این چنین است که گمان می کنم حمزه شایسته ی ستایش است و من چند بند بالاتر همین کار را کردم .تصور می کنم راهیان امسال به هر ترتیب بهترین از نوع خودش بود در این چهار – پنج ساله ی اخیر ، که حاصل کار و تلاش گروهی دوستانم بود، دوستانی که یک « نسل » را در تاریخ مجموعه رقم می زنند ؛ و اقرار می کنم از تمام نسل های پیشین بهتر و مخلص ترند .کسانی که صادقانه کار می کنند و تمام مزدشان را هم از شهدا می طلبند و این البته همان جماعتی ست که امام امت در برابرشان «احساس حقارت»می کرد …تصور می کنم از این پتانسیل بهتر از این ها می شد استفاده کرد؛ ودیعه داشته باشید تا بعد !

و در آخر این که می خواهم از خدای خود که مرا هم با دوستانم بنگرد و پاکم کند و پاکیزه خاکم کند .

5 comments

  1. آرش says:

    بسم الله
    سلام علیکم
    در ابتدا باید تبریک بگم بابت نحوه ی بیان و حفظ جذابیت نوشته امابعد چند تا نکته هست که به نظرم اومدم بگم :
    احساس غم تلخی بعد از خوندن این مطلب به من دست داد که نمی دونم ایراد از من هست یا چیز دیگه هرچند با غم مخالف نیستم اما معتقدیم غم نوشته می تواند خیلی شیرین باشد و امیدوار کننده،
    نکته ی بعد شخصیت های نوشته هرچند اکثرا یا شاید بگم همه آدم های خوبی و به قول خودت بااخلاص هستند اما نوعی تفرق و جدایی رو در بین آنها احساس می کنم در نوشته ی شما
    و نکته بعد سریسته نوشتن بود به قول خودت که خیلی به نظرم جالب نبود
    امیدوارم همواره رو به رشد و فزونی باشی
    و من الله توفیق

  2. طیب says:

    سلام.مطلبت قشنگ بود.مخصوصا اون قسمت «به سبک تقی».خوب می نویسی قلمت رو دوست دارم.
    خوشحالم که با نظرم در مورد عدم اختلاط توی راهیان نور موافقی.کاش به … پیشنهاد بدی تا به مقامات بالا برسونن.

  3. حوؤه علميه أيت الله ايرواني says:

    بسم الله الرحمن الرحيم
    سلام عليكم از وبلاگ حوزه علميه آيت الله ايرواني تهران هم ديدن نماييد و شبهات اعتقادي و سوالات شرعي وغيره خود را با ما مطرح نماييد و همچنين در صورت تمايل ما را با نام (حوزه علميه آيت الله ايرواني تهران) لينك نماييد و سپس به ما اطلاع دهيد كه با چه نامي شما را لينك كنيم

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!