لابد این همه را هذیان مسلولی می نامی . می دانی : قصه این جاست خودم هم نمی دانم چیست ؟ راستی از سر بیکاری و یا درد … ؟ نمی دانم ؛ هرچه هست این است .قصه از آنجایی شروع می شود که به آسمان می نگری ؛ آن بالا بالا ها ، و بالاتر . دوباره می بینی ؛ و باز هم … اما هیچ تو را  نمی گوید : قد نری تقلب وجهک فی السماء …و نا امید می شوی  ؛یادت می افتد کفش نپوشیدی ؛ انگشتانت درد می کند و تو می خواهی گریه کنی ؛ آنقدر که روی قیرهای داغ خیابان پیاده راه رفتی ؛ ولی بغضت هم نمی گیرد .تازه می فهمی چرا سال هاست کفش پوشیده ای ! و تازه می فهمی چقدر ابلهانه بوده چترهایی که روی سرت می گرفتی ، همان روزها که باران می آمد و لاجرم باز هم بالا را نگاه می کنی ؛ نومیدی از این همه تکرار ؛ و دلگیری ؛ و تازه می فهمی آغاز قصه ات کجاست … قصه از آنجایی شروع شده است که دل گرفته شدی و خواستی قدم بزنی ، که یادت رفته کفش هایت را بپوشی . و می رفتی و می رفتی و می رفتی و می رفتی و … سرزمین خدا بی پایان است !

ادامه مطلب →

6 سال.پیش منتشر شده است _ [3,084 بازدید]
در دسته : نوشته ها.

. . . برای قلاده های طلا

نه من منتقدم و نه می خواهم نقد بنویسم ؛ و این نوشتار تنها بهانه ایست برای ادای احترام به ابوالقاسم طالبی و فیلمش ، خسته نباشی استاد !

در این وانفسا و در شبه منجلاب سینمای ایران دل گرمی ما همین تک و توک فیلم هایی ست که هنرمندان متعهدمان می سازند .نه ! اشتباه نوشتم ؛ بایدمی نوشتم : فیلم هایی ست که هنرمندان مان می سازند . و آن دیگران را نمی دانم چه بنامم؟ ظلم است باور کنید به انقلاب و به این مملکت و به خون های شهدا و حتی به خود هنر که آن دیگران را هم  هنرمند بنامیم . این مردم صدای امام در گوششان است ؛ که فرمود : «تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و اله و سلم، اسلام ائمه هدی علیهم السلام، اسلام فقراء دردمند، اسلام پا برهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه داری مدرن و کمونیزم خون آشام و نابود کننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی و اسلام مرفهین بی درد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد.» و این تنها قید حصر است ، یعنی همین است و جز این نیست . این اولین مشکل ما با این آقایان است . و من نمی فهم هنوز هم که چرا بیت المال مسلمین را به پای کسانی می ریزند که تکلیفشان با خودشان و مردم شان روشن نیست و به درستی  معلوم نیست که هنرمندند یا چه ؟ !

دور شدم از بحث ،  هرچند به خیالم لازم بود  . تا بدانیم  همین طوری هم ابوالقاسم طالبی و فیلمش را باید حلوا – حلوا کرد .از این ها که بگذرم قلاده های طلا مرا به یاد به رنگ ارغوان حاتمی کیا انداخت ؛ نه چندان سیاسی بود ، آن طور که در تبلیغ فیلم می گفتند . گرچه گمان می کنم برای ما ؛ و الّا اذعان می کنم نشان دادن مصاحبه ی عفریته عفت دل و جرات بسیاری می خواست که طالبی نشان داد دارد .قلاده ها کشش دراماتیک به رنگ ارغوان را نداشت ، اگر چه به نظر می رسید کوشیده شده است با روایت داستان خانواده ی دکتر این ماجرا هم در دل فیلم جا شود ؛ هرچند نفس «خانواده ی دکتر بودن» به نظرم بزرگترین ضعفی بود که به باورپذیر شدن این تکه از داستان ضربه می زد .

ادامه مطلب →

بهاریه

عاشقانه ای مناسب این روزها:

سیه ابر بی چاره آواره تر

زمستانه نم نم کنان می گدشت

و من زیر باریدنش نابگاه

به اکراه ایستاده ام …

به گوشم صدای نفس های گرم کسی می رسید  ؛

و حتی قدم های دور از منش ؛

نفس های باران تو را می کشید !

 

[ … تو معنای پرواز پروانه ها

من از ترس باران کتک خورده ام

تو افسونگر شهر افسانه ها

فسونم کن این جان به در برده ام … ]

و شب یکسره خیس و تر ؛ بی امان می گذشت …

***

سپیده سررسید ،

بهاران رسید !

ادامه مطلب →

از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ 2

اتفاقاتی این چند روزه افتاد که برآن شدم لحن مابقی خاطرات را تغییر دهم این گونه که می خوانید :

واحد کت کراکر پالایشگاه آبادان

ماجرای شام را که نوشتم ؛ ضمنا یادآوری کنم نام آن رستوران هم «تپلی » بود ! تا دوستان اگر بازهم گذرشان افتاد به اهواز خاطرشان باشد از آنجا غذا تهیه نکنند. نیز همان شب دنبال راوی جدیدی رفتیم که به جمع ما قرار بود افزوده شود در اهواز ، و راستش من به غایت خوشنود بودم از اینکه شب آخرم بود با دوستان و مجبور نبودم روزهای بعد ایشان را تحمل کنم ؛ بنا به دلایلی که … بماند !دو شب در خرمشهر ماندیم ؛ مع الاسف با وجود اینکه زمان زیادی هم در آنجا بودیم نام و نشان چندانی از خرمشهر برده نشد ؛ این موضوع خاصه چند روز بعد و وقتی که با دوستان رهآورد به پالایشگاه آبادان رفتیم بیشتر اهمیت پیدا کرد؛ آنجا بود که عبدالحسن بنادری برایمان صحبت کرد ، و زیبا هم صحبت کرد ، از جنگ گفت و از جنگ در ابادان ، و گلایه کرد از این که کاروان های راهیان می آیند و از این جا به اروند و شلمچه می روند و در آبادان فقط چیپس می خرند ! عبدالحسن بنادری روزهایی هم نفرسوم لشگر انصارالحسین بوده و کتاب زیبا _ و البته گران قیمتی ! _ هم نوشته با عنوان « سرباز سالهای ابری » که همین تازگی ها خواندم ش .بعد از آن هم بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتیم که انصافا بسیار مناسب بود، تماشای پیشرفت و صنعت ایرانی تماشایی بود ؛ از حق نگذریم یکی از بهترین خاطرات عید امسالم بازدید از پالایشگاه بود.

شب اول که از استان به سمت خرمشهر حرکت می کردیم در اتوبوس ؛ بحث مفصلی راه انداختم بین بچه ها ؛ که خوب هم استقبال شد ، درباره ی آزاد اندیشی و آزادی بیان ، به سبک تقی ، او که پالایشگاه آبادانامسال نبود ولی خاطرش بود ، و البته کارهایی که از ایشان آموخته بودیم ، مانند همین بحث انداختن در اتوبوس. راستی متأسفم از این که روزها در دانشگاه کمتر به این موضوع پرداخته ام ، و معتقدم این ضعف ضربه های مهلکی به بدنه ی دانشجویی تشکل وارد می کند ، وقتی محتوا نباشد ماهیت تشکیلات شباهت چندانی پیدا می کند به شرکت سیاحتی – زیارتی ؛ هم چنان که این روزها دارد .

از تقی کم نوشتم ؛ سال گذشته آن چنان او را بابت نماز شب خواندن هایش تحسین کردم که خودش می گفت نفس مرا نواختی ! و من امسال خیلی خوشبخت بودم از اینکه اولین روزی که با دوستان رهآورد بودم ؛ برای مرتبه ی دوم ما را به منطقه ی اروند برای بازدید بردند ؛ «مرتبه ی دوم » برای من ، که یک بار پیش تر با دوستان دانشگاه رفته بودم . آن جا کسی تصادفا من را شناخت و البته تقی را می شناخت و به زودی گفت که او هم الآن در اروند است ، و من این چنین موفق به زیارتشان شدم. گفتنی است «کسی » که هم من و هم تقی را می شناخت نه من می شناختم و نه تقی ! نمی دانم : شاید از عالم غیب مأمور بود ! بعد هم کلی گب زدیم کنار رود و درباره ی جانورانی بحث کردیم که شبیه ماهی بودند اما در خشکی می خزیدند و دست آخر ندانستیم که بچه قورباغه اند یا چه ؟! همین بحث را دیروز که با دوستان راهیان به اروند آمده بودم با حسن داشتم ، ایشان معتقد بود این ها « نیم سلولی »اند !

در بازدیدمان از منطقه ی اروند گروهی از هنرمندان ناشنوا همراهی مان می کردند؛ آن ها  به گروه «آوای بی صدا » معروف بودند. راوی برایشان از خاطرات جنگ تعریف می کرد و سرپرست شان آن خاطرات را با زبان اشاره برای بچه ها ترجمه می کرد و آن ها که انگار « سراپا گوش » می شنیدند . اینان هرچند ناشنوا بودند اما توانسته بودند ارتباط خوبی با سایر بچه های جشنواره برقرار کنند و اغلب دوستان از مصاحبت با آنها خاطرات دلپذیری دارند.در طول مدت جشنواره و در محل موزه ی جنگ خرمشهر  با هنرمندی تمام سرودها را با ایما و اشاره اجرا می کردند که بسیار مورد توجه مردم و حاضرین قرار می گرفت ؛ از حق نگذرم آن چنان هنرمندانه اجرامی شد که خود من بسیار متأثر شدم.

عصر همان روز کارگاه خوانش و نقد آثار بود ؛پیش از آن اما در همان محل گروه آوای بی صدا مشغول تمرین و اجرای آزمایشی سرود هایشان بودند؛ بعد از پایان کارشان سرپرست گروه برایمان از گروه تعریف کرد و از خاطراتی که با بچه های ناشنوا داشته ؛ مثلا از نحوه ی استفاده ی بچه ها از موبایل ، که ایشان می گفت تنها می توانند اس ام اس بدهند.بعد از آن هم با تشویق های ممتد حضار بدرقه شدند . وبلاگ جالبی هم دارد این گروه که می توانید در اینجا ببینید .

ادامه مطلب →

هنجار شکنی صدا و سیما

باقی خاطرات جنوب را چند روز دیگر خواهم نوشت ؛ این خاطرات بویژه از آن رو برایم مهم است که می توانم بوسیله ی آن بخشی از حماسه و زحماتی را که دوستانم می کشند را به رشته ی نبشته جاودانه کنم .تحویل سال 91 و سخنان رهبری موضوع داغ تری ست که باید به آن پرداخت ؛ بسم لله … !

اعصابم خرد شد بس که  قیافه های به اصطلاح اجق – وجق بر صفحه ی تلویزیون دیدم ، نشسته بودیم به پای ویژه برنامه های نوروزی سیما که مثلا سالمان را تحویل کنیم که … . باور کنید لحظه ای شک کردم این کانال تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران است ؟ نکند _ زبانم لال _ تلویزیون همساده با ما خط رو خط شده و ما … ! چند بار هم کانال های مختلف را چک کردم ؛ نه ! مثل اینکه درست می دیدم ؛ جماعت به اصطلاح هنر مند با لباس های آن چنانی و تیپ عجیب و غریبی که مسلما تنها یک دیوانه _ یا به قول بچه ها : خل و چل _ می تواند به هم بزند با قر کمرشان جلوی دوربینهای تلویزیون این مملکت ظاهر شده بودند. آقایان صدا سیما چی ! دست کم این مسخره بازی ها را می گذاشتید برا ی وقتی دیگر ! بعد از تحویل سال ؛ مردم بیچاره چه گناهی کرده اند که مجبورند «شو» لباس شما را تماشا کنند؟ یک مشت مانکن بی شخصیت آوردید جلوی دوربین قر بدهند؟ نه من متحجرم و نه مخالف هنر ؛ اما خودتان کلاهتان را قاضی کنید : یک بار دیگر سر و وضع اقایان هنرمند ظاهر شده در تلویزیون را ببینید! اگر من نوعی _ به فرض محال و به فرض مختل شدن مشاعرم _ یک هم چه لباس هایی می پوشیدم ودر خیابان قدم می زدم آیا گشت محترم ارشاد جلبم می کرد یا نه ؟ دانشجویان ما به عنوان قشر تحصیل کرده و روشنفکر این مملکت ؛ اگر احیانا خدای ناکرده قیافه ی ناهنجاری داشته باشند به سرعت به وسیله ی انتظامات دانشگاه به ان ها تذکرداده می شود ؛اما آقایان نمی دانم با چه مجوزی با این قیافه های مضحک با گستاخی تمام مقابل تلویزیون جمهوری اسلامی ظاهر شده اند.دیگر از ان بی چارگانی نمی نویسم که شب عید را سر گرسنه به بالین گذاشته بودند و با سیلی می خندیدند … و بعد مجبور بودند قیافه ی « شیش در چار»  آقایان را تحمل کنند … و قصه بسی تلخ تر می شود اگر بخواهم از خانواده های شهدا بنویسم … و این همان خط قرمزی ست که نمی توانم از آن به سادگی بگذرم …

اصلا بیاییم آمار بگیریم : سطح سواد و تحصیلات آقایان در چه حدی ست ؟ غالبا در سطح دیپلم و یا یک مدرک پولی دانشگاه آزاد در جیب ؛ هنجار های جامعه را قشر تحصیل کرده وبه اصطلاح معیار آن جامعه می سازند ؛ نه یک مشت بی سواد مانکن صفت . هنجار شکنی در روز روشن ان هم مقابل چشم میلیونها بیننده ی تلویزیونی چه معنایی دارد ؟ دعوت کردن از خواننده هایی که به زحمت چند اثر « مجاز » در کارنامه ی کاری اش دیده می شود چه معنایی دارد ؟ افتضاح تا کی … ؟

از این همه که بگذرم _ هرچند گذشتنی نیست ؛ و جای بررسی و تأمل فراوان هم دارد؛ راستی نقد بزرگتری هم به خودمان وارد است ؛ به ما دانشجویان ؛ و به جنبش دانشجویی ؛ آن قدر فشل عمل کرده ایم که بعضی ها در این مملکت دُم درآوردند، می طلبد اگر رئیس صدا و سیما را بابت این افتضاح به دانشگاه دعوت کنیم ؛ هرچند : ایشان نخواهند آمد ! گذشت آن زمانی که امام می فرمود دانشگاه مبدأ همه ی تحولات است ؛ این روزها جنبش دانشجویی فشل است ، مانند شیر بی یال و دم و اشکم مولانا …_

می رسم به مزخرفاتی که اقایان میهمان و مجری در تعریف و تمجید از داش اصغر می کردند ،

ادامه مطلب →