از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ 1

با نام شهدا کیسه ها می توانی بدوزی برای همه مشتهیاتت، از رأی مردم گرفته تا وام بانکی و تا جوایز جشنواره ها ی رنگارنگ … همین تازگی ها بود که نوشتم به آقایان کاندیدای انتخابات مجلس  ، همانهایشان که از خون شهدا کیسه ها دوخته بودند برای رأی مردم . اگر بخواهی می توانی دکان باز کنی در میانه ی این بازار ، برای نان درآوردن از نام شهدا ؛ و من راستش راه این تجارت پر سود را خوب می دانم …همین روزها بود که در جشنواره ی رهاورد سرزمین نور جایزه گرفتم به خاطر نوشتن از شهدا . حقا دوستان زحمات بسیار ی کشیده بودند برای برگزاری آن و حرکت خوب و مناسبی هم بود؛ نمی خواهم آن ها را ملامت کنم بابت انجام وطیفه شان که انصافا دست مریزاد داشت ؛ خودم را می گفتم _ یعنی می نوشتم _ که خوب یاد گرفته ام این میانه دکان علم کنم از یاد شهدا ، و از نامشان ، و از هرچه برایش جنگیده بودند . مهمان خوان گسترده شان شدم و خوب می خوردم ! و آداب بخور – بخور را هم به خوبی میدانم ! و می توانم برایتان بازنویس کنم .و باز هم گله می کنم از همت که کجایی سردار ؟! خوانده اید لابد . در پست قبلی وبلاگم ؛ کمی پایین تر : چند اسکرول لازم دارد ! و فی الحال سخت در این اندیشه ام که بگویم : شرمنده ام سردار … لاف می زنیم و می خوریم ، مفت هم می خوریم ؛ تن مان بدجور خو کرده به مفت خوری ؛ و ترک عادت را نمی دانم که می گویند موجب مرض است ؛ چه تا کنون فرصتی پیش نیامده ؛ یعنی آمده و ما نخواستیم ، لابد از همان که می گفت : ترک عادت موجب مرض است ترسیده ایم . مفت خوری هم حدی دارد، وسط جنگ جای حسن کچل نیست ، همان بهتر که کنار خانه اش بنشیند و مدام غر بزند به جان شهدا ؛ و سیب بخورد! و من اگر به جای همت بودم دور دوکوهه را می گفتم کلاغ پر بدود حسن کچلِ لشکرم را ، هرچند حاجی مهربان تر از این حرف هاست : جایزه هم می دهد … !

دلم شکست ، همان شب  که می خواستیم به سمت موزه ی جنگ خرمشهر حرکت کنیم برای اهدای جوایز ، تا بچه ها جمع شوند و اتوبوس حرکت کند ؛ چند دقیقه ای در فضای اردوگاه قدم زدم ، کنار عکس های هرکدام از شهدا فانوس زیبایی گذاشته بودند تا روشن شان کند ، عگس ها را نگاه می کردم و زیر لب به شان گفتم : خوب بلدیم صدقه سر شما نان بخوریم … و بغض گلویم را گرفت ؛ بغضی که تا لحظه ی  اهدای جوایز ، و حتی آن لحظه که با حجت الاسلام محمدی عراقی دیده بوسی می کردم و جایزه ام را می گرفتم ؛ و حتی تا انتهای شب گلویم را چنگ می انداخت . سوار اتوبوس بودیم تا به محل اسکان برگردیم ، روی صندلی ام کز کرده بودم و دوستان و هم قطاران مدام سر به سرم می گذاشتنند ؛ می گفتند لابد انتظار داشتی رتبه ی اول را کسب کنی … و من هم چنان می اندیشیدم که خوب بلدم دکان باز کنم از خون شهدا ؛ و این همه را می نویسم برای کاسب کاری ؛ و آی نام نانی به هم زده ام از این همه تکرار …

شیپور جنگ ! هر چه باشد مرد را از نامرد جا می کند و این همان رمزی ست که نمی دانم ؛ نه! می دانم، ولی نمی فهمم . همین قدر را می فهمم که بد است ! راستش برای ما کاسب کار ها مثل ترکش است ، اصلا بگو تفنگ صد و شش میلی متر ی ! می آید و دکان همه مان را تخته می کند ، همین است که خو کرده ایم و نشسته ایم و تکان هم نمی خوریم و مدام به جان شهدا غر می زنیم ، بهر حال ما فاتحان هشت ماه نبرد مقدسیم درسال هشتاد و هشت ، و سربازان جوان جنگ نرم ؛ این وبلاگ را هم که می بینی سنگر هدایت و عملیات من است ! و سیب می خوریم ! و باز به جان همت غر می زنیم که نبودید و ببینید که خانواده تان چه بر سر امام ما آوردند ؛ بصیرت مان شتک زده روی دیوار ، نه ! روی مهتاب . و همت را سرزنش می کنم و می بالیم که دوازدهم اسفندماه را فتح الفتوح دگری کردیم و با این حساب دانشگاه هم می شود سه راه شهادت ، و همت چقدر بی توفیق بود از اینکه نیست تا در این قتلگاه عاشورایی شود ! خوشا به حالمان ! و من هم چنان سیب می خوردم و غر می زنم : حاجی ! کاش بودی و یاد می گرفتی از ما که چگونه آتش بازی ی راه انداختیم پای صندوق های رأی، و اصلا همین شما و دار و دسته تان بودید که جام زهر کردید در کام امام ، و ما قلم دست جام زهر دهندگان را شکستیم … و من همه ی این اباطیل را نوشتم تا نشان دهم چطور دست بند تجمل دست هایمان را بسته و ما در انتظار اسکندر دیگری نشسته ایم ؛ در این روزهای بی کاوه ؛ در این روزهای بی فرهاد

ادامه مطلب →

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست…

این همه را نمی دانم از کجا آغازید ؛ نیز نمی دانم چگونه توانم گفت …

شهید همت

روزها روزهای بدر و خیبر است و ما که می دانید : _ همین تازگی ها «آقا» گفت _ در شرایط بدر و خیبریم. و این همه را نه فعلا از بدر ؛ و نه حتی از خیبر ، می خواهم از دلاور هور بنویسم که این روزها سالروز شهادتش است و همین این همه است که نمی دانم از کجا می توانم شروع کنم. « همت » برای ما معنای متفاوتی داشت …  نوشتم « داشت » از آنجا که روزهایی جور دیگری معنا شد … و  انگار چماق بر سر ما زده شد؛ و ما کم کمک باورمان شده بود که « همت » دیگری ست ؛ از آن چه ما روزها و سالها خیال می کردیم و می شندیم ؛ چیزهای دیگری شنیدیم. بازماندگان همت او را جور دیگری معرفی کردند و به ما نمایاندند . و ما ترید کردیم که او بود آیا به راستی که می گفت :« خداوند در آسمان ملائک را دارد و در زمین بسیجیان را » … و این همه را علم یزید کردند ( معاذلله ) در مقابل  بسیج و بسیجیان ، و ما به ناچار نمی دانستیم . از دردنامه ی پسر حاجی گرفته و تا افاضات همسرشان ، و ادعای باتوم خوردنشان از دست بسیجیان . دل گیر شدیم، نه ! دل شکسته … بس است ! قصه کم کنم ، حاجی ! از شما چه پنهان ، خانواده ات دل ما را شکست …  کاش بودی آن روزگار و فرماندهی میکردی جنگ ما را ،که هم چنان که می گفتی : دشمن آمد ، بس که نجنگیدیم … و این بغض هر چند کهنه شده اما سرد نشده سردار ! بغض گلوگیری ست  و حالا سال ها ست که جاخوش کرده است ؛ انگار بخشی از همان خشم مقدسی شده است که در دل هایمان « داغ داغ » است ، بد جور دلم می خواهد بودم و خودم پسر حاجی را با باتوم ادب می کردم … کاش بودی حاجی ! حمل بر بی ادبی نشود ولی خیال می کنم یک جورهایی به ما بدهکاری ، بابت خانواده ات ؛ و بابت نمک هایی که بر زخم دل های ما پاشیدند و بابت خونی که در دل فرمانهی کل قوا کردند … بگذار اصلا همین را بهانه کنم و کمی پررویی کنم ، می خواهم از شما … فرمانده ای و رسم بر این است که پیشاپیش جبهه ها و رویاروی دشمنان نبرد کنی ؛ بسم لله فرمانده ! بازآ و علم بردار ! تا در انتهای افق بکوبانیم .

ادامه مطلب →

احتمال قوی : سیلی سخت تر ملت به استکبار !

شرکت آقا در انتخابات مجلسحق می دهم به شما «آقا» اگر احتمال قوی می دادید برای شرکت پرشمار مردم؛ نه این که ما آن چنان قدرت مند ایستادیم پشت سرت … و تو ناگزیر می شوی که احتمال قوی بدهی … می دانی از قماش همان اشباه الرجالیم که شوکران در کام پدرت _ مولا _ کردیم ؛ هرچند سال ها از سرمان می گذرد و آن قدر درد چشیده ایم که چیزهایی سرمان می شود؛ آن قدر که روح لله فرمود بهترین امت مسلمانیم بعد از صدر اسلام .و من هم چنان حق می دهم به شما که احتمال قوی می دهی ؛ درد چشیده ای به اندازه ی تمام تاریخ ، دردآشنای علی شدی و بی امید به این جماعت بوقلمون صفت ؛ پشتت به جای دیگری گرم است و خوب دانسته ای :« دل های مردم دست خداست » ! و من بار ها اندیشیده ام همین کلام ساده تان چه ترجمه ی روانی ست برای إن لله یحول بین المرء و قلبه ؛ و تو خوب می شناسی قرآن را . باز هم مردم آمدند و احتمال قوی شما قرین حقیقت شد . نه این که ما بصیرتمان فوران کرده و شتک زده روی دیوار … که دلگرمی شما این همه آدم روبروی هر صندوق به صف کرده بود!

ادامه مطلب →

از بهار تا بهارستان : جنگ دوست داشتنی !

مقاله ی جدید وبلاگ سرباز زهرا رو هم بخونید !

می شنوید ؟!بوی بهار است که می آید . رسم بر این بود از بچگی هامان که اسفند را خیلی جدی نمی گرفتیم ؛ به جز بیست و نهمش؛ که آن هم نه به خاطر نفت و نه به خاطر مصدق ؛ به این خاطر که شب تحویل سال بود.هر چند اوضاع این اسفند فرق می کند با باقی اسفند ها ؛ این روزها نه تنها بوی بهار ؛ که بوی انتخابات هم می آید و بوی راهیان نور ؛ و جنگ !

 نسل من هرچند جنگ ندیده است ؛ اما جبهه و جنگ آنقدر برایش نوستالژیک است که برای پدرانش . اگر چه جنگ صورت زشت و کریهی دارد و هر کسی را آزار می دهد ، ولی با خاطرات و خطراتش شاید مهم ترین اتفاق زندگی پدرانمان است ، و یک «نوستالژی مشترک» بین نسلهای مختلف این انقلاب ، همه مان از جنگ خاطره داریم ، و خوب می شناسیم لحظه ها و مناطق مختلفش را ، انگار بوده ایم و دیده ایم . پر بی راه هم نیست اگر بگوییم « جنگ دوست داشتنی » ! نوشتم جنگ دوست داشتنی و به یاد نویسنده اش افتادم ،« سعید تاجیک» . که لابد این روزها دارد طعم شلاق عدالت جمهوری اسلامی را می چشد به جرم توهین به فائزه ؛ بنت هاشمی رفسنجانی ، و بنت هاشمی رفسنجانی هم چنان ساندویچ می خورد و به ریش تاجیک و «جنگ دوست داشتنی » اش می خندد ؛ و ما هم که درگیر انتخاباتیم و خانه تکانی شب عید ! عدالت را بگذار همان عدلیه با مشورت مجمع مصلحت سنجان اجرا کند ! همین جاست که دلیل دعایمان برای ظهور آقا را می فهمم ، تنها علی و اولاد علی هستند که می توانند عدالت واقعی را اجرا کنند و تا آقا نیاید همین قصه است ، عدالت یعنی مصلحت آقا زاده ها . . . نوش جانت زندان جمهوری اسلامی . تو و «جنگ دوست داشتنی » ات هم بخشی از خاظرات من هستید از جنگ، درست آنجایی که ما را به آن طرف اروند می بری :« ]شهید[ جواد صراف سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و با حالت عجیبی گفت : این عملیات رمزش به نام فاطمه زهرا ست ، خود خانم فاو را حفظ می کند ! نگاهم به صورتش افتاد ؛ زیر نور فانوس می درخشید و اشکهایش مثل دانه های سفید مروارید روی گونه هایش می غلتید …» و این همه این اسفند ماه و با « راهیان نور » تجدید می شود ، بازهم می رویم تا « جبهه» را ببینیم ، همان جبهه هایی که روزهایی پدرم در آن ها می جنگید ؛ و فائزه و مهدی را نمی دانم از ترسشان کدام سوراخ موشی خزیده بودند. همان جایی که جبهه ی حق در برابر تمام جبهه باطل قد افراشته بود. و این روزها هر دو – سه نفری « دور هم » جبهه ای می شوند که هدفشان جبهه آن طرفی ست ! این چه مرضی ست که به جان سیاسیون ما افتاده نمی دانم ، هر چه هست بد جوری دلشان هوایی شده ، آن ها هم این روزها به یاد نوستالژی مشترکمان _ جنگ _ افتاده اند و لابد می خواهند تجدید خاطره کنند ! به هر ترتیب انتخابات در پیش است و این البته اصلی ترین دغدغه ی نظام است ، و لابد اصلی ترین دغدغه ی شهدا ، چه آنها رفتند تا این «نظام» بماند، انتخابات هم _ همان طور که آقا فرمودند _ مصونیت بخش این نظام است . در این انتخابات هم باز با همان دوجریان سابق در صحنه ی سیاسی کشور طرفیم ،اصول گراها و اصلاح طلبان . جبهه ها ی دورهمی مختلف هم با یکی از این دوتابلو _ اصول گرایی یا اصلاح طلبی _  وارد کارزار انتخابات شده اند.

ادامه مطلب →

جبهه های ضرار

شهید مهدی شاه آبادیپیش کش به روح ملکوتی شهید مهدی شاه آبادی …

نمی دانم چطور شد که یاد شهید شاه آبادی افتادم ؛ شهید مهدی شاه آبادی فرزند آیت لله شاه آبادی که می دانید استاد اخلاق و عرفان امام بود و لابد شنیده اید که هرکجا امام استادشان را یاد می کردند «روحی له الفدا» می گفتند و این یک جمله بس برای وصف مقام عالیه ی ایشان . اما پسرشان شهید شاه آبادی بعد از انقلاب و در اولین انتخابات مجلس به عنوان نامزد حزب جمهوری اسلامی شرکت کردند و رأی بالایی هم آوردند ؛ همین طور بود که ایشان شدند نماینده ی مردم تهران در مجلس شورای ملی . به نظرم پر بیراه هم نبوده این یاد آوری ؛ که می دانید این روزها هم در آستانه ی انتخابات مجلس شورای اسلامی هستیم و بسیاری از رجال مملکت ناگهان احساس تکلیف کردند تا سنگر ها ی مجلس را پر کنند (!) شهید شاه آبادی در انتخابات مجلس دوم هم شرکت کردند و  با رأیی بیشتر به عنوان نماینده انتخاب شدند ، رأی بالای یک میلیون نفر؛ در تهران آن زمان ! اما جنگ در جریان بود و بسیاری از مردم جوانانشان را برای قربانی کردن در راه اسلام به جبهه های نبرد می فرستادند ؛ هرچند بودند بعضی ها که در سنگر نانوایی و مسافر کشی و «بخور و بخور» و البته نمایندگی مجلس باقی مانده بودند ؛ بالأخره این سنگرها را هم کسی باید حفظ می کرد ! این همه ولی باعث نشد تا شهید بزرگوار خط مقدم و سنگر اصلی نبرد اسلام با جهان کفر را فراموش کنند و بسیار به جبهه ها سرکشی می کردند. نمی دانم چقدر پرسیدن این سؤال به جاست ؟ اگر خدای نکرده امروزهم جنگی سر بگیرد چند نفر از نمایندگان مجلس فعلی به جبهه ها خواهند رفت؟ و چن تای آن ها فقط تا اهواز رفته و جماعتی دور خود جمع می کنند و بعد هم عکس و … !

و این قصه بسیار دردانگیز تر از آن است که بتوان بسط داد . فراموشمان نشود اگر به راحتی می توانیم امروز تبلیغات کنیم و برای نمایندگی مجلس ثبت نام کنیم ؛ به برکت خون آن هاست ؛ جبهه ی واقعی آن جاست ؛ کنار رود و پیکر های مطهری که از خاک خسته بودند و به دریا پیوستند . بیشتر از این سر مردم را با درست کردن «جبهه  های ضرار » درد نیاورید . مرد اگر بودید به دوستان شهیدتان در «جبهه ها » می پیوستید ، همان ها که از خونشان کیسه ها دوختید برای جمع کردن آرای مردم . . .

ادامه مطلب →