تکرار

کاندر این بی فخر بودن ها ؛ گناهی نیست …

شب از تمام اصولی که می دانستم عبور کرد خاطرم ؛ به نظر می رسید فکر می کنم _ راستش هنوز هم به دقت نمی دانم که چه کار می کردم _ تمام  واژه ها به نظرم پوچ و تکراری رسیدند ، خسته بودم از این همه تکرار ؛ نمی دانستم باز هم سرنوشتی مشابه خواهم داشت یا نه ؟ هرچه بود نمی خواستم «تکرار » شود ؛ نمی دانم کدام ابلهی نوشته بود که تکرار گاه ملال انگیز نیست و مثلا طلوع و غروب خورشید را از خاوران و باختران شاهد گرفته بود ؛ به نظرم حتی تکرار نفس کشیدن هم ملال انگیز است و دریغ که آنقدر ها ناتوانم که نمی توانم از تکرارشان جلوگیری کنم ؛ برای هر کدامشان هم دلایلی می توانم نوشت ؛ و از هرکدام از این تکرار ها نمونه های فراوانی ؛ همین نفس کشیدن را خیال می کردم ، چگونه می توانم از این تکرار دست بکشم ، خفه خواهم شد و مرگ را خواهم دید ؛ افسوس ! که کابوس مرگ مرا به تکرار نفس کشیدن وا می دارد و من هم چنان نفس کشیدن را تکرار می کنم . هنوز هم به درستی مطمئن نیستم که فکر می کنم ، می دانی : این نوشته ها بیشتر به هذیان گویی مسلولی بی نوا زیر بارش شباهنگام باران می ماند ، انگار همه جا را مه گرفته و من تنها تکرار ثانیه هایی بی هدف را می شمارم و هر “آن” صدای بلند زنگ ساعت بزرگ که می شمرد و من هنوز هم به درستی نمی دانم چرا ؟ گمانم توهم است ، و الا ساعت که “هر ساعت” زنگ می زد …؟اصلا همین عبور عقربه ها ، مدام تکرار می شود و من عادت کرده ام انگار هر روز هر کدامشان را در پی هم بدون هیچ کوشش و تلاش جدیدی  ببینم ؛ انگار آن بیچاره ها هم مثل منند ؛ لابد آن ها هم خیال کرده اند که فکر می کنند و سال هاست در این رویا به دنبال راه گریز ی از تکرار می دوند و می دوند؛ دریغ که پنجه های تکرار آنان را هم در دام ناخن های بلندش گرفتار کرده است . همه اش همین است ؛ هر کجا را که می بینم انگار تکراری است و من حتی گاه اندیشیده ام دستی به توطئه این همه را تکرار می کند ، شاید خیال کرده این طور می تواند مشاعرم را مختل کند یا به قول شما دیوانه ام کند؛ گو آن که من اندیشناک تر از همیشه فکر می کنم _ هر چند هم چنان هم به دقت نمی دانم که فکر می کردم یا نه _ به هر حال من که اسیر این همه تکرار نمی شوم ، تکرار همیشگی و خسته کننده ای که تنها آرزوی مرگ را به عنوان تفنن هم که شده پیشنهاد می کند ؛ شاید آن ها حق داشته باشند : این تنها «مرگ » است که کاری متفاوت است ، خوب ترفکر کردم _ هر چند هم چنان هم مطمئن نیستم که فکر می کردم _ مرگ دیگر تکراری نیست ، دست کم به عنوان دریچه ای ماورای تکرار ؛ و حتی اگر اندکی شجاعت اجدادم را به ارث برده باشم می توانم با همین حربه از تکرار نفس کشیدنم هم جلوگیری کنم … و راستی که چقدر فکر کرده اند بعضی ها تا « اسم » ها را بیافرینند و برای هرچیز اسمی خلق کنند ، بی چاره ها نمی دانستند که آن هم دست آموز تکرار شده اند… و من اسم همه چیز را تکرار می گذارم ، حتی به نظرم این همه  اسم را که آفریده اند اضافی هم هست ؛ اصلا نه این همه واژه که تنها همان «تکرار » جاگزین همه است . می بینی همین خطوط هم که برایت می نویسم کم کم گرفتار تکرار شده اند…

همان شب بود که فکر می کردم ؛ و امروز که این نامه را برایت می نویسم گمان می کنم که فکر هم نبود ، شاید تلقین فرشته های مرگ بود ، کم کم متقاعد می شدم تنها تفنن این همه تکرار «مرگ » است و من با کمال میل در آغوشش کشیدم .

3 comments

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!