انّی مهاجر الی ربی …

این مطلب را زود تر از این ها می باید می نوشتم که فرصت نمی شد.غرض از این نوشتار عرض ارادتی هست به تمام دانشجویان و کسانی که به سوی خدا « هجرت » می کنند …

نمایی از مدرسه حاج کریم حسنی و دیوار حیاطش که بچه های اردو جهادی کشیدند.دیواری که بعدها سفید کاری شد و نرده هایش نصب شد و ... خلاصه تکمیل شد!

همان اولین روز احسان درآمد که :«به قول امام : تنها كساني با ما تا آخر خط مي مانند كه درد فقر و محروميت را چشيده باشند.»پُر بیراه هم نمی گفت ،خانه های کاه گلی و لباس های پاره ی  مردم دهات تجسم عینی بود از فقر و محرومیت.

با مینی بوس راه افتادم و رسیدم به گل تپه.راستش این اولین مسافرت من با مینی بوس بود! اولین چیزی که نظرم را جلب کرد صف دور و دراز مردم بود مقابل عابر بانک کشاورزی ،برای گرفتن یارانه هاشان،تازه اینجا گل تپه بود و تا قراتلو چندین کیلومتر دیگر باید می رفتم .سجاد با وانت آمد دنبالم و همان اول کار رفتیم فروشگاه مصالح ساختمانی و بار زدن سیمان ؛تمام سر و هیکلم خاکی شد!

قراتلو :مدرسته حاج کریم حسنی.آفتاب تند می تابید و بچه ها زیر تیغ تیز ش مشغول کار بودند.گعده ای کوتاه با حسن داشتم و بعد ضد زنگ زدن نرده های حیاط مدرسه را به من سپردند.سخت نمی نمود؛هرچند:ولی افتاد مشکلها!یکی دو روزه تمامش کردیم و یا به قول مصطلحش «گربه شور»! این دوره ی آخر طرح هجرت بود  و اصل کار را بچه ها قبل از ماه مبارک تمام کرده بودند.چهار روستای چورمق و قراتلو و قراگودره و قهورد .دوره ی اول دختر ها هم بودند و برای مردم ده کلاس می گذاشتند.روستایی ها آنچنان

اوستا حسین کنار دستشویی های کنار مدرسه قراتلو که خودش ساخته.

با ذوق و حسرت از این کلاس ها تعریف میکردند  ، و از تأثیری که روی بچه هاشان گذاشته که چشمانشان برق می زد! اما دور آخر فقط پسر ها بودند و آمده بودند تا باقی مانده ی کار عمرانی مدرسه ی قراتلو و چورمق را تمام کنند.برای قراتلویی ها دیوار کشیده بودند دور تا دور حیاط مدرسه شان ، از ترس گرگ! که آمده بود و یکی از بچه های چورمق را تکه کرده بود و یکی از بچه های خودشان را هم گاز گرفته بود.من آن بچه را دیدم ،و  خنده هایش را ،از این که می دید مدرسه شان در و پیکر دار شده و دیگر نباید از گرگ بترسد.هرچند :یکی از بچه ها به طنز می گفت این با ر آقا گرگه همه ی دانش آموزان مدرسه را گوشه ی دیوار حیاط جمع می کند و ترتیبشان را می دهد!خیلی ماجرای مهمی بود این گرگ ،کانّ مهمترین ماجرای دهاتشان.خواهران می گفتند بچه های ده موقع یاد گرفتن جمع و منها هم مثالشان به جای سیب و مداد و … گرگ بوده است،کابوس بچه های ده  شده بود این گرگ مادر مرده!برای چورمق هم مدرسه شان را رنگ کرده بودند و وسط مدرسه تیغه کشیده بودند تا از شش کلاس مدرسه فقط دو کلاس باقی بماند.مدرسه ای که آن روزها فقط نُه دانش  آموز داشت…

شب ها غذایمان تخم مرغ بود و هر مشتقی که می شود ازش گرفت !چند شب قصه همین بود و کم کم بچه ها شبیه تخم مرغ می شدند که بالاخره فرجی شد!مردم روستا همه ی عروسی هاشان را نگه داشته بودند برای آن روز ها ؛بعد از برداشت گندم هایشان .چند روز پی در پی شام و نهار عروسی دعوتمان کردند و چه آبگوشتی !سرشار از چربی،با تکه ی بزرگی از گوشت تازه ی گوسفند.باور کنید هنوزم طعم

کربلایی که هر وقت از مزرعه ش برمی گشت برایمان انگور می آورد.عروسی دخترش هم دعوتمان کرد.

خاصش لای دندانم گیر کرده!

مردم ده خیلی با محبت بودند و خیلی تحویلمان می گرفتند . بعضی هاشان هر روز از مزرعه که بر می گشتند برایمان انگور می آوردند.هرچند بچه ها می گفتند آن روز های اول خیلی مشکوک بوند به شان و حتی مسجد هم راهشان نمی دادند ، اما بعد تر که دیدند قصدی جز خدمت به ایشان نداریم اوضاع بهتر شده بود.یکی از همین روزها بود که پیر زنی فوت کرده بود و برای مراسم ختمش دعوتمان کرده بودند مسجد. رفتیم .یکی از حاضران پیدا شد و یخه ی سجاد را گرفت : که حالا نزدیک انتخابات یاد ما افتاده اید؟!و کلی ما را نصیحت می کرد که علی وار زندگی کنید!نمی دانم حالا این انتخابات چه دخلی به ما داشت؟!خیلی دلم به حالش سوخت بنده خدا افتخارش بیست سال کارگری در پایتخت بود!

 اهل دل بود و خوش مشرب ، به ش می گفتند اوستا !  همه کاری می کرد ،از پی ریزی و سیمان کاری تا خنداندن بچه ها ،فقط گچ کاری نمی دانست!هر شب دعای معراج می خواند و خیلی مقید بود. می گفت تمام پولی که از دوره ی اول طرح گرفته را برده و خودش و عیال را کربلا ثبت نام کرده.ترک بود و مترجم ما  هم بود ،چون مردم دهات هم ترک بودند.چند کلامی هم از ترکی از اوستا و احسان یاد گرفتم .

دو شهید داشت آن روستا ،که خانواده یکی شان رفته بودند از ده،ولی خانواده یکی شان مانده بودند . رفتیم به شان سر زدیم.پیر زن داغ دوتا پسرش را دیده بود ،یکی شان شهید شده بود و دیگری شان تصادف کرده بود.می گفت چهارده ساله بوده که رفته جنگ و حاج عمران عراق به شهادت رسیده .پیر زن این روزها خیلی گوشهاش سنگین شده بود و به سختی می شنید .هرچند مدام تشکر  می کرد از سردار که آمده بود و به آن ها هم سر زده  و برای پیرزن سمعک خریده. زیر لب پیر زن چیزهایی می گفت به ترکی به پسر شهیدش حسین، که :«حسین کجایی؟مهمونات اومدن . . .»

مادر شهید

چند شبی که رسول بود بچه ها را جمع می کرد و نصفه شب می رفتند بالای تپه ی نزدیک مدرسه و آنجا

حافظ می خواندند. کل کل ها ی شعبان و سجاد هم خیلی خنده دار بود ، به قول معروف بین علما اختلاف بود!شعبان که انگار آمده بود کجا یه کتابخانه کتاب همراهش آورده بود! احسان هم که مدام این طرف و آن طرف می رفت و سر جایش بند نمی شد،می گفت پیمانکاران وزارت  راه _ که همزمان با ما داشتند برای روستا راه می کشیدند _ بچه های بهار ند و همشهری هاش،به شان می گفت بچه های راه ! حسن هم که چند روزی بیشتر دوام نیاورد و بعد جیم شد!هرچند همان چند روزی که بود خیلی زحمت کشید.کف دست هاش حسابی تاول زده بود و صورتش سوخته بود،هر چند این وصف سر و روی  مردم روستا هم بود و دیگر بچه های طرح. یک روز هم که کربلایی از اهالی روستا از مزرعه ش بر می گشت خرش را گرفت و حسابی خر سواری کرد!

بعد از تمام شدن کار نرده ها ، رفتم کمک اوستا و برایش ماسه سرند می کردم .بعد هم کلی مخلوط را از گوشه ی حیاط با فرقون جمع کردم

و پشت در مدرسه ریختم ، تا زمستان ها که برف می بارد راه بچه های مدرسه گِلی نشود.بعد هم کلی سیمان سفید سرند کردم برای سفید کاری دیوار حیاط.یک روز هم رفتم چورمق تا به اوستای گچ کار کمک کنم که معامله مان نشد و اوستا قهر کرد و رفت!

مردم روستا خیلی تنها بودند،حتی همراه اول هم تنهایشان گذاشته بود،باور می کنید که آنجا موبایل هم

تپه ی نزدیک مدرسه که بچه ها رویش حافظ می خواندند.جالب بود:آن بالا موبایل آنتن می داد!

آنتن نمی داد؟!آن چند روزی که عروسی داشتند خیلی از فامیل هاشان از شهر امده بودند و با ماشین های مدل بالا شان توی ده گرد و خاک می کردند.ولی باز هم غریبه بودند در فضای ده. و گمان کنم تنها همدم مردم دهات ستاره های شبهایشان بود؛که هنوز فراموش شان نکرده بودند. و این چند روز بچه ها هم چون آن ها تنها بودند و هجرت کرده بودند ده ،تا زیر این

آسمان کبود ، تنها ‘تعلق’ شان «ستاره چینی» شبها باشد ؛به قول حافظ:غلام همت آنم که زیر این چرخ کبود،ز هر چه رنگ ‘تعلق’ پذیرد آزاد است!

12 comments

  1. مرتضی رحیمی says:

    درود بر شما مهاجر بسوی پروردگار. کوچه هایمان را به نام شهیدانمان کردیم. تا هر وقت نشانی منزلمان را می دهیم بدانیم که از گذرگاه شهید با آرامش به منزل می رسیم ! قدم شما روی چشم.

  2. عمار says:

    سلام
    این رفیق ما هم میگفت اونم تو اردو جهادی شما بوده (ع ب رو میگم)راست گفته یا خواسته ما رو بپیچونه؟؟؟
    با مطلب”فیلمنامه امشب(شب شهادت امام صادق)”بروزم بهم سر یزن

  3. محمد says:

    سلام
    جهاد زیباست! هر گونه اش که باشد. اردویی باشد یا شکلی دیگر. خدا به شما اجر دهد و به ما صبر.

    “آزمون بزرگ برای احمدی نژاد” حتما سر بزنید و نقد کنید. منتظر نظرات کارشناسانه شما هستم.
    یا علی

  4. حمید says:

    آخ آخ آخ نمیدونی که
    آقا این زمین روستا بس ناجوان مردانه سفت بود.واقعا من سه روز اونجا بودم.ولی وقتی اومدم یه هفته دقیقا توی رختخواب بودم.
    مام اونجا بودیم داداش قبل ترهای شما.هب پی را ما بالا انداختیم داداش تو خاطرشو مینویسی.
    آخ آخ آخ نمیدونی که

  5. رستمی نیا says:

    سلام
    خوب بود(هم اردو جهادی و مطالب شما)
    بچه ها توی نقاشی هاشون کاملآ فکرشون رو ترسیم میکنند.بشتر بچه های روستا گرگ توی نقاشی هاشون داشتند_(استعداد فوق العاده در بازنمایی و ترکیب بندی داشتند)
    من از اردو جهادی فقط عکس گذاشتم
    http://negarkhaneh.ir/~hunar_basu/Gallery/?type=n&date=a&c=30
    http://www.hunar-basu.blogfa.com

  6. رضااژدری says:

    باسلام وخسته نباشید خدمت شما بروبچه های بسیج وجهاد ازشما هم ازبابت ساخت حفاظ ودیوار برای مدرسه وهم عکس ومطالبی از روستای ما که در سایتتان قرار داده اید بی نهایت سپاسگزارم :
    رضااژدری از اهالی روستای قراتلو (محل خدمت فعلی مسئول سایت دانشکده کشاورزی) ohjpojbgpor

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!