اسفار نور _ سفر چهارم

سفر چهارم: اِسراء

صبح دمید.کار نیمه تمام دیروز را قرار بود تمام کنیم .پس به سمت دهلاویه یادمان شهید مصطفی چمران راه افتادیم .بازدید از یادمان و بعد هم موزه ی آن خیلی سریع می باید انجام می شد.تازه می خواستند مستند شهید رانمایش دهند که اعلام شد بچه های دانشگاه ما حرکت کنند و ما هم به صرافت رفتن ؛که حسن درآمد  :مستند را ببینیم!و ما هر چه در باب اردو و کار جمعی و لزوم تبعیت از تصمیم فرمانده قصه بافتیم؛نبافتیم:گل لقد کردیم!نهایتاً کوتاه آمدم ونشستم با حضرات مستند تماشا کردن،ملال انگیز تماشای مستندی بود که پیشتر بارها دیده بودم…!

راه افتادیم به سمت فکه.

می دانی :گمانم این تجانس فکه و مکه هم تصادفی نیست ،سرّی ست از قسم همان ها «که جز به خون فاش نمی شود»و تنها کسانی محرم این راز اند که « بر کرانه ی ازلی ابدی وجود بر نشسته اند»و هم ایشان اند که می گویند:«فکه برای من ؛مکه برای تو» …سید مرتضی آوینی! نمی دانم از شما چگونه باید نوشت؟تمام آینه ها را گشتم به دنبال استعاره ای برای تو،چه کنم :برابر نداشته ای…!مقتل سید شهیدان اهل قلم  ؛یادمان ساده ای ساخته اند .

راوی از گردان حنظله گفت  و  گردان کمیل،که تشنه لب همانجا زیر آفتاب فکه جان دادند…هنر آن است که در یابی« شهدا مانده اند و زمانه ما را با خود برده است»،که« بمیری پیش از آن که بمیرانندت»،و الّا این جا روضه ی کربلا خواندن چه آسان است!

یکی از دوستان هم شهری را  دیدم و کلی گپ زدیم به زبان محلی آنجا،که خیلی جالب بود .بعد هم رفتیم برای نهار و نماز و بعد تر هم راه افتادیم به سمت شوش؛منطقه ی عملیاتی فتح المبین.

از مسیر فکه تا فتح المبین حاج آقای ایرانپور راوی ما در اتو بوس بودند.این هم برنامه ی جالبی بود طول اردو  که راویان مختلف به صورت گردشی بین اتو بوس ها در بین راه صحبت می کردند.

آفتاب کم کمک پشت تپه های دشت آزادگان پناه می گرفت و هوا تاریک روشن بود.اتوبوس ما مثل همیشه  آخرین بود!درست زمانی که دیگر اتوبوسها عزم باز گشت داشتند ما رسیدیم.و کلی در گیر ی و به قول معروف «ـچانه زنی » با مهدی و وعلی و دیگر مسولین اردو  برای  گرفتن فرصتی برا باز دید،هر چند دست آخر هم فرصتی جور نشد و به همان بازدید  سر سری قناعت کردیم.

مقصد آخر اردو« دو کوهه» بود،پادگان احمد متوسلیان.

آنقدر از دو کوهه و حسینیه شهدای تخریب در طول این سفر نامه نوشته ام که گمانم تکرار مکررات است دوباره نوشتن شان.فقط دوست دارم این آخر کاری بازهم کمی از احمد متوسلیان بنویسم.می دانی:یکی از راویان دوکوهه وقتی از خاطراتش  از متوسلیان تعریف کرد دست آخر آرزو می کرد که حاجی زنده نباشد!می گفت اگر امروزگار باز گردد و این اوضاع آشفته ی مارا ببیند… .سرافکنده ایم و شرمگین سردار…و جز همین چند کلمه  چه واژه ای می شناسید برای وصف حالات مان؟حاجی!باز آ ؛فرماندهی کن ما را،تا پرچم اسلام را در انتهای افق بکوبانیم.

خیلی از بچه ها خواب ماندند برای نماز صبح.اسدی را دیدم و آرش را بازهم صبح که از حسینیه حاج همت  و نماز شب باز می گشتند.بعد از صبحانه بچه ها جمع شدند در حیاط اردوگاه برای قرعه کشی کربلا.اسدی سخنرانی کرد و از وظیفه ی سنگین مان گفت و گفت از دل پر خونش،بی پرده و صریح.

موسم وداع بود با دوکوهه و با راهیان نور.رجعت از آسمان و معراج،تمام طول این سفر شبی بودانگار؛سبحان الله الذی اسرا بعبده لیلا…

3 comments

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!