اسفار نور _ سفر سوم

سفر سوم : خورشید سر بریده

شب رسیدیم اهواز برای استراخت و خواب.حسینیه ی تمیز و مرتبی بود بر خلاف خرمشهر ؛و اسدی فخرمی کرد به این که اینجا را خود هماهنگ کرده.اما این خوشی دیر نپایید تا معلوم شد ای دلَ…نه :ای اسدی غافل!حسینیه حمام ندارد!که حالا بماند ماجرای گرمابه و دعای قبل از خواب حمید و…!شب بساط بحث مثلا آزاد با حضور حاج آقا زارع گرم بود و البته دیگر بازارها!جمعی از بچه ها هم مشغول «نید فور اسپید» بازی کردن با لپ تاپ بودند و حامد که اساسی جو گرفته بودش:«چه شتابی می گیره!»

آفتاب دمید و روز دوم اسفار آغازید.

مقصد نخست هویزه  بو د ،یادمان سید حسین علم الهدی و شهدای دانشجو.خادمین شهدای  آنجا از دانش جویان دانشگاه امام صادق بودند و از قضا در آن میانه مهدی را دیدم و شناختم که از قدیم رفقاست و امروز محضر ریاست نوین مجلس خبرگان کسب فیض می کند!عجیب شمایل طلبگی پیدا کرده بود و چون همیشه نورانی.قرار بود بعد از هویزه به سمت دهلاویه برویم که گفتند آقای پور ازغدی قرار است سخنرانی کند.این بود که برنامه به هم خورد و ماندگار شدیم برای استفاضه از محضرشان.همان صف اول کنار میلاد و حسن نشسته بودیم .و جالب حسن  بود که یکسره بی خبر بود از ایشان و در طول سخنرانی هم مدام مشغول چُرت زدن !و من هم مشغول وظیفه ی خطیر چُرت پرانی!راستش خیلی به فکر رفتم  از این ماجرا.به نتایجی هم رسیدم که اینجا مقالش نیست!پور ازغدی هم راستش خیلی تکراری و سطح پایین سخن کرد.اول دلداری دادم خود را که در سطح بچه ها ست.بعد که حالات حسن و بقیه را دیدم فهم یدم که…زهی خیال خام !بعد تر هم نماز جماعت بود به امامت برادر شهید علم الهدی که خود روحانی فاضلی بود امروز.وقت نهار کمی هم به بچه های تدارکات کمک کردم و ناهار را مهمانشان در کانکس صرف  .چه زحمتی می کشیدند این بچه های تدارکات که دراین واژه های نمی گنجد.جالب تر اما علی رضا بود و زحماتش که جداً ورای انتظار بود!

بعد هم راه افتادیم به سمت طلاییه.

طلاییه را با هور عجین کرده اند و جزایرش که مجنون نام باکری و همت ها شده اند…نمی دانم از کجای قصه آغاز کنم ؟پیش تر هم گفته بود م  با همت ،از این که نام ملکوتی او را چماق کردند و بر سر ما کوبیدند.حاجی !مگر تو نمی گفتی «خداوند در آسمانها ملائک را دارد و در زمین بسیجیان را؟»کجا بود ی و قتی به ما خند یدن د …با نام تو هم به ما و هم به بسیج خندیدند…انگار می شنیدم از دل هور صدای همت را،تمام این سفر بهانه ای بو د تا همت …تا طلائیه…

تو اتوبوس که بودیم حامد از نحوه ی شهادت همت پرسید و من که می خواست م بگویم سر از تن ش…دلم لرزید!

السلام علی الشیب اخضیب…السلام علی الراس المرفوع…!

شب آخر حسینیه ی شهدای تخریب وقتی سخنران گفت :هر کدامتان را شهید ی اینجا دعوت کرده است؛حس کردم من هم مدعو حاج همت م ،خوانده اند مرا تا اینجا تا …نمی دانم تا چه؟!آن قدر می دانم که در دل به حاجی کفتم :تنهایمان نگذارید،رهایمان نکنید،ما هم بسیجیان شماییم…غریبه ایم …سنگین است این نام که به یادگار گذاشته ای!

بساط عکس های یادگاری در پناه غروب غریبانه ی طلائیه گرم بود.

خورشیدغروبهای هر روز پایین می رود تا آشیانه اش به مقتضای جبر زمانه  ،اما باور کنیدخورشید طلاییه مسیر آشیانه را گم کرده بود.کجا می رفت ؟نگاهی به هور ،به مجنون ،به سه راهی شهادت ،به ذره های پیکر مطهر مهدی با کر ی ،به …

خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت…

7 comments

  1. محمد says:

    سلام
    خسته نباشید و سال نو مبارک
    یادش بخیر! فقط یک بار و آن هم دوره دانشگاه قسمت شد این سفر و چه سفری بود. یک شب شام از اهواز باید می رسید که به علت خرابی ماشین نرسید و ما ماندیم و غر غر بچه ها و توجیح ما!! و اما صبحانه را حسابی از خجالت بچه ها درآمدیم.
    یادش بخیر

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!