اسفار نور _ سفر دوم

سفر دوم:وصل تراب

برف شدید ی بارید و چند ساعتی معطل شدیم تا اتو بوسها بیایند که خدا را شکر:آمدند! قیافه ی مصطفی با آن بی سیمش به دست تماشایی بود جداً، و تا انتهای اردو چقدر زحمت کشید که بماند…

شب رسیدیم خرمشهر و همانجا ساکن شدیم.برای نماز صبح هنگام اذان که  بلند شدم ،آرش و محمد و اسدی مشغول نماز شب خواندن بودند .می بالم و بی اغراق فخر می کنم به فرمانده مان …دعایمان کن در قنوتت آنجا که از خدا خواهی…

صبح رفتیم یادمان منطقه عملیاتی کربلای چهار،یادمان جدیدی بود و تازه امسال برای راهیان راه ا ندازی شده بود.به یاد شهدای کربلای چهار و آن همه غواصی که اینجا ناظر وجه الله شدند…

بعد هم عازم اروند شدیم،منطقه عملیات والفجر8.هموز هم همان تابلوی معروف «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند»رو به سمت فاو سر جایش بود و من بازهم بالیدم به خود.کنار ساحل اروند خروشان نشستیم تا راوی روایت فتح کند.برایم جالب بود:راوی می گفت :«مصیب مجیدی» این جا به شهادت رسیده است…کنار علیرضا نشسته بودم ،وقتی به او گفتم ،بر گشت که :«مصیب  دیگه کیه؟!»و  من تاسفم خوردم و می خورم از این ها که ادعای دیانت ما عین سیاست ماست دارند! سعید پرچم دار کاروان بود با بیرق سبز رنگ «یا ابا صالح المهدی» که راستش خیلی مزه می کرد زیر علم رفتن و سینه زدن به یاد شهدا.محمد هم عکاس کشاورزی ها بود و از زمین و زمان عکس می گرفت!کنار اروند روضه ی علقمه خواند و گریه کردیم های های به یا د رایه العباس…همان روز اول کانکس ِمثلا ًپشتیبانی مان خراب شد و چند ساعتی بی ناهار ماندیم ظلّ آفتاب اروند.بچه ها بعد از نماز در همان حسینیه جمع شدند و عده ای شعار می دادند و گروهی هم گل یا پوچ بازی می کردند! و من و حمید و فرصتی غنیمت گرفتیم برای نشستن کنار رود و گذر عمر دیدن!که نه : صدای آب را شنیدن.آبی که هنوز هم حامل تکه پاره های بچه های والفجر 8 بود…زیارت عاشورایی خواندیم و بعدتر هم رفتیم از نمایشگاه های آن اطراف دیدن کردیم.آ قای اسدی هم که مستند ساز شده بود دنبال سوژه بو د و فیلم کردن ملت!

می دانی:پیشترهم گفته بودم برای بودن میان یاران عاشورایی امام باید تشنه بود در کنار رود ؛چه فرقی می کند علقمه باشد یا اروند رود؟!و این آب می خروشد و می توفد و می جوشد تا بی نهایت خود تا به  دریا بپیوند د؛آتش به جان من زد شوق لقای لیلا…!

بعد تر هم رفتیم …رفتیم و رسیدیم و راهمان دادند به قطعه ای از عرش الله،قطعه ای از قاب قوسین او ادنی قطعه ای از حرم خدا!ومن درمیانه راه می شنیدم انگارصدای جبرئیل را که می گفت :اینجا دیگر مرا بار نمی دهند و من پر دآورده بودم و پرواز کردم تا …شلمچه،سرزمین فاطمه!منطقه عملیاتی کربلای پنج.اینجا هر تکه پا می گذاشتی  حس می کردی جا پاهای فاطمه ست و…با خاک زمزمه می کردم و می پرسیدم راز این عزت را ،می دانی :خاک پای فاطمه شدن انتهای عزت است…و آی ای خاک!با که گویم از ذلت اشرف مخلوقات شدن به تنگ آمده ایم…و انتهای این سفر رسیدن به خاک است.باید به خاک بپیوندی   تا چون شلمچه قدم گاه فاطمه شوی ،و علی  که ابو تراب بود!زمین شلمچه لرزید اما نه از توپ و ترکش و تانک،که از قدوم فاطمه…!

بی آب ان شلمچه در دل شب ،زیرنور ماه ،شبیه  «کویر»های شریعتی شده بود .ساکت و با آرامش .می شد در آن میانه ستاره چید …و بهشت :سرزمینی که در آن کویر نیست!

بعد از نماز موعد حرکت بود و ما که با دلی جامانده پا می کشیدیم و آهسته می رفتیم و می خواندیم:ای کاروان آهسته ران…و آن دل که با خود داشتم ، در شلمچه جا می گذارم …!

نور بود و نور بود.اینجا کوه طور بود.چه می جویی دگر ورای روشنایی…؟!

4 comments

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!