یکسره قصیده ها…

کلُّ صبحٍ و کلُّ اشـــــــراق ایا

تبکی عینی بدمع مشتاقی…

چون همیشه خسته ام،از عبور واژه ها

دفتری سیاه مشق،یکسره قصیده ها

ماه پاره ای درشت ،در میان این لجن

مرد آب قلب من،پاره پاره های تن

آسمان قلب من ؛عرصه ی کلاغ هاست

ردپای ساحلم ؛جای سم الاغ هاست

می نویسم از غزل؛زخم کاری دلم

می نویسم از غزال؛خنده های تلخ غم

بی خود از طلوع نگو؛این دروغ شاخدار

بی خود از سحر نگو؛این خیال آبدار

من گرفته ام زمین!هرچه بوده:بود.

من گرفته ام زمان؛دیگر این نبود!

بی خبر کجا روی؟مهر و ماه من نرو

ای تمام قلب من؛روشن از سیاه تو

هر چه می کنم غزل،راست تر نمی روی

هر چه می نویسمت ،به تر نمی شوی…!

ادامه مطلب →

اشفعی لنا پیش مادر ت . . .

مسخره ترین  ترین جوک سال:«سازمان مجاهدین خلق ایران»!  [می خندیم! ]  با مزه تر قصه هاشو نه:اشغال پادگان اشرف عراق و ماجرای پت و مت گونه شون با دولت عراق ،ادعای کشف کارخانه ی سانتری فوژ در کرج! و قص علی هذا! و رسانه ی همایونی بی بی سی که سیرک این دلقک ها رو live رو آنتن می فرسته!

جمعه و دلگیری هایش،از هبوت آدم به تا امروز.حتی اگر بادی عید باشد ،میلاد زینب بنت فاطمه(س). اوج عزت اشرف مخلوقات ،خاک پای فاطمه شدن است،و این چنین علی(ع) ابوتراب! نمی دانم و نمی توانم از فاطمه بنویسم…سخت است :باید پاک بود و خاک شد زیر قدم های فاطمه..و  ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به شلمچه می رویم ،دنی تر از آنیم که از فاطمه بنویسیم ،بنت فاطمه ! اشفعی لنا پیش مادرت!نگاه مان کنید! دریابید شیعیان زمین خورده ی خود را…نمی دانم و نمی توانم از فاطمه بنویسم…سخت است بنت فاطمه!

لتدخلنّ المسجدالحرام ان شاءاللّه آمنین…

تظاهرات در مهم ترین شهر شیعه نشین عربستان:قطیف

روی سنگ فرش های مسجدالنبی نشسته بودم ،منتظر اذان.برای ما بدون «تُربت »نماز خواندن سخت است این است که به جای سجده بر فرش ها سعی می کردیم روی سنگ فرشهای مرمرین مسجدالنبی بنشینیم.کنارم عربی نشسته بود مشغول خواندن کتابی،کنجکاو شدم ببینم چه می خواند ،گوشه چشمی انداختم ؛دیدم نوشته بود :«کیفیه توسل بالائمه ».فکر کردم ،ائمه؟! وهاّبی ها هم مگر ائمه دارند؟! نکند همان دعای توسل خودمان است؟! متوجه کنجکاوی هایم شده بود،دعایش که تمام شد برگشت و سرِ سخن را باز کرد:فهمیدم که شیعه است و چند باری هم ایران آمده،اهل« ظهران» بود…

قضیه بر می گردد به هفت – هشت سال پیش؛از همان مو قع نام ظهران و قطیف و شرق عربستان در خاطرم ماند:مناطق شیعه نشین عربستان.

ادامه مطلب →

به جای بهاریه

سالی دگر بمان و در این «انتظار» سحت؛

بَر کام ناشکفته به حســـرت خروش کن…

این جا زمین زمستان

حتی اگر بهاران

پژمرده غنچه زاران

از دوری تو باران

***

کِز کرده ام در این عید

با صدهزار تردید

درانتهای امسال

آیا شود تو را دید

***

دست از طلب ندارم

حتی اگر نیایی

سر گشته ام به سویت

آقا بگو کجایی…

(نمی گذارند طنز ننویسم):پیام تسلیت !

سری به این لینک بزنید تا این نوشته را مُهمل نخوانید!

از شما چه پنهان؟این چند روز درگیر مراسم چهلم فوت یکی از بستگان  بودم. به تعبیر مرحوم بوعلی جهان پر از اشاره هاست ،دنبال شان  باش ! من هم در این  مراسم به دنبال کشف این اشاره ها بودم… سرتان را درد نیاورم با قصه ی زود گذر بودن دنیا و  این ها ؛که خود استادید.اما نکته ی فوق لطیفی که دریافتم  «اهمیت  مراسم ختم »و خاصّه «ارسال پیام تسلیت برای متوفا»بود.می دانی این معنا وقتی دارای اهمیت می شود که بدانیم اگر پیام تسلیت نفرستیم خانواده ی متوفی به حساب بی احترامی می گذارند و آن ها که نمی شناسند به حساب لال بودن ،پس از احوط بل از  اوجب واجبات است این «پیام تسلیت».در همین آنات بودم و مشغول کشف و شهود_که ثمرتش بالا از حضورتان گذشت _که خبر درگذشت ناگهانی مرحوم مغفور پدر حضرت «چیز» در  سن «دور از ماموت » بر غم م افزود.این بود که فی المجلس دست به کار شدم و خواستم عریضه ای ؛وجیزه ای ؛«چیزه ای» سر هم کنم تا مراتب غم خودم و امت حزب الله را به خاندان آن مرحوم بالاخص شخص مهندس _ادام الله توهّمه _ابلاغ کنم ،که دیدم شیخنا اکبر _استوانه ی نظام _ چون همیشه پنجه رنجه کرده اند و با دست خط مبارک خویش  جور ما غافلان را کشیده اند.

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر چهارم

سفر چهارم: اِسراء

صبح دمید.کار نیمه تمام دیروز را قرار بود تمام کنیم .پس به سمت دهلاویه یادمان شهید مصطفی چمران راه افتادیم .بازدید از یادمان و بعد هم موزه ی آن خیلی سریع می باید انجام می شد.تازه می خواستند مستند شهید رانمایش دهند که اعلام شد بچه های دانشگاه ما حرکت کنند و ما هم به صرافت رفتن ؛که حسن درآمد  :مستند را ببینیم!و ما هر چه در باب اردو و کار جمعی و لزوم تبعیت از تصمیم فرمانده قصه بافتیم؛نبافتیم:گل لقد کردیم!نهایتاً کوتاه آمدم ونشستم با حضرات مستند تماشا کردن،ملال انگیز تماشای مستندی بود که پیشتر بارها دیده بودم…!

راه افتادیم به سمت فکه.

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر سوم

سفر سوم : خورشید سر بریده

شب رسیدیم اهواز برای استراخت و خواب.حسینیه ی تمیز و مرتبی بود بر خلاف خرمشهر ؛و اسدی فخرمی کرد به این که اینجا را خود هماهنگ کرده.اما این خوشی دیر نپایید تا معلوم شد ای دلَ…نه :ای اسدی غافل!حسینیه حمام ندارد!که حالا بماند ماجرای گرمابه و دعای قبل از خواب حمید و…!شب بساط بحث مثلا آزاد با حضور حاج آقا زارع گرم بود و البته دیگر بازارها!جمعی از بچه ها هم مشغول «نید فور اسپید» بازی کردن با لپ تاپ بودند و حامد که اساسی جو گرفته بودش:«چه شتابی می گیره!»

آفتاب دمید و روز دوم اسفار آغازید.

ادامه مطلب →

اسفار نور _ سفر دوم

سفر دوم:وصل تراب

برف شدید ی بارید و چند ساعتی معطل شدیم تا اتو بوسها بیایند که خدا را شکر:آمدند! قیافه ی مصطفی با آن بی سیمش به دست تماشایی بود جداً، و تا انتهای اردو چقدر زحمت کشید که بماند…

شب رسیدیم خرمشهر و همانجا ساکن شدیم.برای نماز صبح هنگام اذان که  بلند شدم ،آرش و محمد و اسدی مشغول نماز شب خواندن بودند .می بالم و بی اغراق فخر می کنم به فرمانده مان …دعایمان کن در قنوتت آنجا که از خدا خواهی…

صبح رفتیم یادمان منطقه عملیاتی کربلای چهار،یادمان جدیدی بود و تازه امسال برای راهیان راه ا ندازی شده بود.به یاد شهدای کربلای چهار و آن همه غواصی که اینجا ناظر وجه الله شدند…

ادامه مطلب →