انّا لـللّه و انّا الیه راجعـــــــــــون…

متاسفم.قصه به همین سادگی ست:حکایت روزگار وعمر انسان ها،می دانید:گروهی بر آنند انسان از آن رو «انسان» نام گرفته است که خیلی زود به دیگران  اُنس می گیرد،حضورشان برایش محترم می شود و نبو دشان مایه ی تالّم.و ما که می دانید :بندگان عادات خویشیم.عادت می کنیم که زنده بمانیم عادت می کنیم نماز بخوانیم و عادت می کنیم دیگران را دوست داشته باشیم،نه؛که به دیگران عادت می کنیم…

قصه به همین سادگی ست:مرُد! چه خیال ها و چه آرزوها و چه رویاها و چه خاطره ها…تنها به چشم بر هم زدنی  حریف خاک می شوند… انگار این سینه ی گشاده ی خاک است  که می تواند این همه «چه» را به کام فراموشی فرو برد.

قصه به همین سادگی ست :برای همه هم همین ماجراست.یک کلمه ی «یک بخشی »خطِ آخر تمام انسان هاست.ناگزیر روزی به این خط می رسیم.این سنگ آخر دنیای ماست.این حرف آخر این زمانه است…این …نمی دانم،هر چه هست؛ پایان قصه است!

قصه به همین سادگی ها هم نیست:مگر می شود نوشت و گذشت ؟و می شود که فراموش کرد؟ آن همه خوبی ها و خوشی ها و خاطره ها…و تنها می توان به این ها دل خوش داشت.دل خوش کنیم که هرچند او در میان مان نیست ،اما خاطر ش باقی ست و ما تا همیشه شرمنده ی خوبی ها و پاکی هایش می مانیم.نمی توان چشم پوشید از اقیانوس محبت او، و عادت ما به خنده ها و سخن هایش ،از این اباطیل هر چه هم سر هم کنم این داغ را نمی تواند اثر گذاشت.حکایت دل است و می دانی:دل حرم الله است…گروهی برآنند انسان از آن رو انسان نام گرفته است که فراموش کار است و زودا هر چه را به تند باد نسیان ودیعه می دهد…آه!

قصه به همین سادگی ها هم نیست :دست آخر منزل تمام انسان ها _همان زادگاه شان _خاک است ؛طوعاً اَو کرِها!

دست آخر می کنندت خاک،

دست آخر می شوی خاک!

مر گ سرآغاز تلخ و  وحشتناک جهان دیگری ست،بیهوده نیست اگر رنج زندگی  و زندگی کردن را می کشیم.زندگی پناه گاه ما از این ترس  است…خوشا آنان که با آغوش باز به  استقبال مر گ می روند واز دوری او مویه می کنند و خوشا آنان که…خوشا که خوش باشند!مار اچه سود ؟ما از زمین ماند گان و از آسمان راند گان .تنها «مر گ» این تزویر بزرگ زمانه است که …نمی دانم !شعر نمی نویسم و این روزگار …تنها می نویسم ای کاش از غم و اندوهم بکاهد! این برگه ها و این شعبده ها دیگر« تزویر »جهانِ شو م است که به اسباب آن ما را به خود وابسته می کند…

چه می گویم؟نمی دانم ،و چه حکمت و فلسفه ای می شناسید از این برتر:نمی دانم!

تنها می تواند امیّد آمرزش پروردگار ؛این دل های زخم خورده ی ما را   تسکین دهد…

گرفته ام  و شرمسار از کرده های خویش،ازقصوراتم و از مهربانی های او…و من که چون همیشه زمین مانده ای زمین گیرم ،و تنها همین نگاره ها از این «پست بی حساب »بر می آید. نه :قصّه به این سادگی ها هم نیست ! حکایت دل است؛ حکایت این آه بی ثمر؛به این سادگی ها هم نیست…

پروردگارا! پاک مان کن.و خاک مان کن!

محمد آزادی

نیز بخوانید:مرگ

5 comments

  1. محمد آزادی says:

    تقدیم به کسی که تمام دنیا ها هم از بهایش کمترند…

    گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ! نبود
    اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
    زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كِشي
    در پيش پاي ِ«مرگ» فدا كرده بودمت…
    (نادر پور)

    می ترسم از تو مرگ
    وقتی که می رسی…بخوانید.

  2. amir sadeghzadeh says:

    salam agha mohammad omidvaaram beja avorde bashi… har chi nabashe 1 sal ham kelasi boodim… sale 2om rahnamaii… yani hodode6sal pish… age mano shenakhti ye mail behemoon bezan delemoon barat ye zarrre shode;))) darzemn neveshte hat fogholadas

  3. mahya says:

    yes,u right!it is not so easy…actually when we have something we do not know the value of that thing,then when we lost it we understood how valuable thing we had lost!although death is so harmful,we must accept that just God knows the best things for human.so,l agree that it is not easy at all but always we must accept

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!