اسفار نور _ سفر اول

سفر اول:«شیا کوه»

دعوا سر پتو بود. هارت و پورتی هم داشتند چند تا از بچه ها برای جشن پتو و این داستان ها ؛که منتها این قدر بچه ها خستته بو دند که این فریاد ها به حایی نرسید! شوخی نبود که،سه کیلو متر از حسینیه شهدای تخریب تا دو کوهه را دل شب دویده بودیم.ساخت مان گردان مقداد،طبقه دوم .کنار دیوار حایی دست و پا کردم برای خواب ،پاشدم ،چشمم افتاد بالای سرم روی دیوار؛به کاغذی که چسبیده بود.

***

سرد بود و سفید بود ،برف! همه جا زیر پتوی برف آرام خوابیده بو د.گیلانغرب،شیا کوه !  ن روزها آنقدر ها هم آرام نبود. غرش جنگنده های بعثی تن  شیاکوه را می لرزاند و از خواب آرامش می خواست. رزمندگان اسلام در حال طرح ریز ی عملیاتی بودند برای تامین امنیت گیلانغرب و قصر شیرین. صدای کسی می آمد در آن سرما،سفید یک دست شیاکوه را با جا پاهایش خط خطی می کرد.

***

کاغذ؛ پوسترمعرفی شهید عبدالوهاب قنبری بود،«شهادت:سال 61؛دارخوین». قبلترش رفته بودیم حسینیه گردان تخریب که سه کیلو متری با دو کوهه فاصله داشت .برنامه ی جالبی بود: توی مسیر اطراف با انفجار ات و نمایش شب عملیات حسابی ملت را سر ذوق آوردند.

توی حسنیه هم سخنران از همت گفت و از توفیق ما ؛و این که هر کدام مان را یکی از شهدا طلبیده اند.سخت به فکر رفتم ؛ با این حساب کدام شهید طلبیده بود مرا…؟

ادامه مطلب →

چه می جویی دگر ورای روشنایی…؟!

سردار سرلشگر پاسدار احمد متوسلیان

ما باید پرچم اسلام را در انتهای افق بکوبانیم...

کنار اروند رود تابلو ی مُعظمی زدند به سمت آن وَر آب ،سمت فاو :«آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!» عجیب حال می داد این تابلو و این نوشته به من،خاصه در ایام راهیان نور که کناره ی اروند به اصطلاح« جای سوزن انداختن ندارد» از ازدحام زائرین .فکر می کردم چه احساسی می کنند  آمریکایی ها از این نمایش قدرت؟احساسشان که پیداست! چه غلطی می خواهند یا می توانند بکنند؟! این مردم دل بسته ی این شعار امام شان ند، «شعار» که می گویم نه به معنای مصطلحش،که از قِسم همان شریفه ی مبارکه ی «و من یعظم شعائر الله ذلک من تقوی القلوب».

خوشم می آید اینجا بنویسم که  امام می فرمودند  «راه قدس از کربلا می گذرد » و خوشترم می آید بنویسم از احمد متوسلیان که می فرمود«ما پرچم اسلام را در انتهای افق می کوبیم!».حاج احمد! نمی دانم کجایی؟ اما حاجی! وعده های امام مان نزدیک است .می آییم به  قصد زیارت تان ،میان این سیل مشتاقان ،که هر ساله می آیند و بی شمار ! هم چون همان خس بی سر و پایی که به سیل افتاده ست…!

از امریکایی ها می گفتم و از سو ختن شان!پیداست: پارس می کنند_که می کردند_وحشیانه پارس می کنند.می نویسند و می گویند هر چه بر دهان نجس خودشان و عُمّالشان می رسد. خوشترکم می آید باز هم از امام بگویم که می فرمود:امریکا انقدر نجس است که در دریای مُطهِر فروشان کنی دریا را هم نجس می کنند! این عین نجاست ها وق می زنند ؛که نه :وق وق می کنند!می دانی :«غریق یتشبث به کل حشیش»! دست و پا زدن های آخرشان است،اذنشان دهید! زمین دهان خواهد گشود و اینان و دنباله هاشان را به ورطه ی عدم خواهد برد،«ان الارض یرثها عبادی الصالحون»! و پاک خواهد شد زمین از این هر نجاستی ،و ماییم و احمد متوسلیان که بر مناره های جهان بر ولایت علی شهادت خواهیم داد!

ادامه مطلب →

پروردگارا!«هپروت»را از این جماعت نگیر!

به لطف الهی دوران غربت شیعه رو به پایان است.تحولات منطقه نشان داد تمام دلارهای حرامی که در این چند دهه خرج به قول خودشان دموکراسی در منطقه کرده ندبی فایده بوده ،مردم منطقه نه تنها بی دین نشده اند بلکه اولین کلامی که در آزادی می گویند الله اکبر است!به زودی بیشتر  در این باره خواهم نوشت…

پروردگارا!«هپروت»را از این جماعت نگیر!

راستی را:این جماعت کجا فحاشی کنند اگر  در فضای مجازی نکنند؟فضای مجازی هم که می دانی :همان «هپروت» خودمان است!بهل هر چه می خواهند بد دهانی کنند در بالا ترین و بی بی سی و…هزار فضای هپروت آلود دیگر!

 

اما سنگین است .و پروردگارمان می داند که سنگین است تحمل بی ادبی و فحاشی اصحاب هپروت به این نظام و این مملکت.آقا جان !علت این که بسیجی هاتان گاهی موازین ادب را زیر پا می گذارند و به شیو ه ی خودشان با این مفسدین و محاربین سخن می کنند تنها همین است:«سنگین است!» و ما می دانی :شرم گین و سر افکنده ایم از تاریخ اسلام ، از فحش شنیدن های نبی و ناله های غریبانه علی در غریبستان های مدینه. نمی خواهیم و نمی توانیم بگذاریم تاریخ باز هم تکرار شود،مازنده باشیم و این نابخردان شما را هم چون جدّتان مورد اهانت و گشتاخی قرار دهند…خرده مگیرید از این حقیران و بپذیرید که:«سنگین است!» خسته ایم  مولا جان از هزار سال غربت شیعه ،از هزار سال تنهایی «آل علی» و از هزار سال ناسزا شنیدن حتی از منبر پیمبر.زنده باشیم و بگذاریم این «آل هپروت» فرجه ای _ولو در هپروت!_بیابند و آن چه لایق خودشان است نثار« پسر فاطمه» کنند؟بگذار تا مولایمان عتاب مان کند؛زهی سودا! بهتر از ساکت نشستن و خفقان گرفتن است تا باز هم مثل تاریخ هزار ساله ی اسلام آل علی را سب کنند…به اهالی هپروت می گویم : عتاب مولا یمان قند مکّرر ماست!چشم آقا!هر چه شما بگویید!

ادامه مطلب →

راهیان نور

این روزها دوباره به مهمانی شان دعوتمان کردند.همین که باشیم و بگوییم«هستیم»و الا نظر به وجه الله دیده ای چو ایشان می خواهد.می رویم به این امید که از خوان گسترده ی «عند ربهم یرزقون »شان خوشه چینی کنیم.راه دوری ست و ما امید مند!می دانی :آخر این جاده به کربلا می رود،و کربلا حرم حق است… پس خرده مگیر اگر بنویسم این جاده به آسمان می رسد؛به سدره منتها،قاب قوسین او ادنی،حرم خدا!

راهیان «نور»یم،و نور که می دانید:الله نور السماوات و الارض!

ادامه مطلب →

خون رنگ لاله است!

بیشترها خواهم نوشت از جنگ،راهیان نور…

خون رنگ لاله است…

هر جا زمین رسید:

آلاله ای دمید…

(می دانم این مثل کهنه ای شده:)

آلاله ای شهید!

***

از تو سروده ام

در غربت کویر

آن جا که  گفته شد ای مرد!بمیر!

***

بر خیز دلاورا!نبرد اکنون است

امشب شب فتح قله ی خون است

این جا تو بگو جزیره ی مجنون است!؟

***

مردی !

تمام غزل نذر نام تو

جانم فدای دل آرام تو

…سلام تو!

ادامه مطلب →

مصاحبۀ بی بی سی با جورج سوروس!

گفت‌وگو با جورج سوروس، ‘مدیر موسسه جامعه باز’

جورج سوروس، سرمایه گذار لیبرال و از حامیان انقلابهای مخملی در اتحاد جماهیر شوروی سابق، می گوید حکومت ایران دوام نخواهد آورد، ولی قدرت را بدون خونریزی واگذار نخواهد کرد.

داداش!منّور کردی!کم پیدا شدی چند وقته… جویای احوال بودیم از آ  ممّدتمدن. خدا خیر بده این تیلیفزیون همساده رو ، بانی خیر شد بالاخره شما رو توش زیارت کنیم. آخه می دونی: جونِ داداش فک کردیم بعد مالیدن قصه ی مخملی اینا ، نکنه خدای نکرده بلایی چیزی سر خودتون اُورده باشین، آخه می دونی:هیچی نباشه صحبت پول ه، اونم این همه پول که این مّمد تمدن و دارُ دسته فرستادنش پهلو باقالیا!

حالا هم عیب نداره،می دونی :اصاً فدای یه تار گندیده ت! من از روز اوّلش هم گفتم  : این جمهوری اسلامی حرفِ خوش سرش نمی شه،شما گیر داده بودی : نه؛ انقلاب مخملی! داداش «نتانی یاهو» می دونه چی عرض می کنم ،طفلی هر چی بچه هاشون زحمت کشیدن بی سر وصدا قال قضیه رو بکنَـــَن نشد که نشد! البته ما از اوّلش هم گفتیم! ما هم که چه عرض کنیم؛ گفتیم پول خودتونه ،هر جور راحتین خرجش کنین؛ولی دیدین عاقبت به حرف چاکرتون_ ینی ما! _ رسیدید…

داداش !فقط خذمتتون عرض کنم جسارتا فقط محض اطلاع:این ممد تمدن خیلی نا لوطی ه! نا مرد هر چی شما بهش مایه داده بودین واسه مخملی بازی و این حرفا،ریخت زیر دست این شیخ بی سواد ومهندس،شیخ و مهندس هم که خوب…در جریانید:چیز شدن!ما نمی گیم ها،تی لیفزون همساده می گه! به چاکرتون  هم «یه پاپاسی»  نماسید،مرحمت کنید الطفاتاً این سِری مایه رو بدین خودِ چاکرتون_ینی ما _برا تون پخش می کنه،خلاصه از ما گفتن بود!

از تو نوشته بود. . .

«کلمه» از« محمدحسین بروجردی» نوشته بود:

از تونوشته بود. توپاکی منبع نوری وچون خورشید برسفیدی وسیاهی یکی می تابی. سیاهی هم برای دیده  شدن باید زیر نور تو پناه بگیرد.حتی اگر دشمن نام تو ،مرام تو باشد.

دم مسیحایی تو این سنگدلان را هم می تواند نرم کند_همانگونه که در کردستان کرد_ گمانم تو آن« دیگـــــــرانی»که آنچه مسیحا می کرد می کنی.مسیـــــــح کردســـــــتان!محمد حسین بروجردی ! پدرم می گفت:به یادندارد لحظه ای حتی ؛خنده را از سیمای تو محو ببیند.تو مهربانی؛ آنقدر مهربانی که حتی قسم خوردگان  جانت راهم میپذیری ،همّت از تو درس مردانگی گرفته بود. همین جماعت زمانی نام ملکوتی او را بازیچه هوسهای خود قرار داده بودند .این ازپافتادگان را نشاید پازدن…رسم مردانگی نیست! بگذار از همت بنویسوند از باکری بنویسند از بروجردی بنویسند …

آغوش تو هماره برای ضد انقلاب باز بود _ اگر توبه کنند وباز گردند_بسیاری شان به خواب رفته بودند وتو به مهربانی از خواب خرسی شان بیدار می کردی و بودند اما کسانی که خود را به خواب زده بودند و آنزمان بود که تو هم چو مولایت علی _که در ایمان خویش خشن بود _سلاح به دست تا آخرینشان را از دم تیغ می گذراندی…

حاجی!می دانی اما تو را به جان متوسلیان سوگند:نگاهمان کن! سنگین است این نام که یادگار گذاشتی. . . ما زیر این بار طاقت نمی آوریم اگر دم مسیحایی شما دستمان را نگیرد…

شب نامه ژنرال

محض تفنن و برای پُر کردن تگ«طنز» این مقاله از شب نامه ژنرال رامی گذارم،داستانش را که می دانید:درخشش از ستاره بیاموز…

یادداشت شب:

شب نامه وزین «ژنرال» در راستای اهداف روشنگرانه خود و نصب العین قرار دادن شعار فخیمه دانستن حق شماست به طرح برخی از سوالات در رابطه با پشت صحنه بسیج دانشجویی می پردازد:

ادامه مطلب →

غزل شکسته

خم شد الف به وزن عروضی به سان دال

من ماندم و دلـــــــم و شعر بی مجــــــال

دیگر نه شور حماســــه کند دلم

دیگر نه حال عروضی به سر کنم

من ماندم و شکسته غزل ها به یاد تو

ای گوشــــــــــه ی دلـــــــــم آبـــــاد  تو

این واپسین توان سخن را نظـــاره کن

هر دم خیال عارض خود را شماره کن

پیرم. سرم به عشق جوانی نمی رود

خم شد تنم .به فکر معانی نمــی رود

آری ببین که شعر لبم هم شکسته شد

سیر مفاعل این غزل هم گسســته شد

اصلاً غزل نشد که دلم خوشی کـند

این بهتر آن که همان خاموشی کند!

بهار 89 سرودم

انّا لـللّه و انّا الیه راجعـــــــــــون…

متاسفم.قصه به همین سادگی ست:حکایت روزگار وعمر انسان ها،می دانید:گروهی بر آنند انسان از آن رو «انسان» نام گرفته است که خیلی زود به دیگران  اُنس می گیرد،حضورشان برایش محترم می شود و نبو دشان مایه ی تالّم.و ما که می دانید :بندگان عادات خویشیم.عادت می کنیم که زنده بمانیم عادت می کنیم نماز بخوانیم و عادت می کنیم دیگران را دوست داشته باشیم،نه؛که به دیگران عادت می کنیم…

ادامه مطلب →