والی غریب

«مردم به خط شوید:

دیکر زمان شماره گذاریِ

مرد از کنار مردم نامرد رسیده است

والی به حکم خود افزوده است:

آری ببین که در این شهر بی کران

از بین مردمان

چند مرد مانده است»

این محتسب بگفت.

«مردانگی کجاست؟مردی چگونه بود؟

این ها همه جناب والی شهر فرموده است»

مردم به خط شدند،اکسیر مرد شناسی که دیده است؟!

ناگه خبر رسید:والی درون کاخ خود افتاده است،

آتش زبانه کشبد و کسی نبود

تا آب بر سر آتش فرو کند؛

اما کسی زجای خود حتی تکان نخورد!

_بگذار تا بسوزد و بیند سزای خویش

جانی ستم گر آدم کش پلید

_او بهترین کس این شهر بوده است

خود گفته بوده اید؛از یاد برده اید؟!

شور ی به پا شد و مردم به ره شدند

هر کس به سوی خانه  و آشیانه اش

تنها محتسب در میان شهر

افسار خویش کشید و روانه شد:

او هم بسوی کاخ شاهانه اش…

***

شب در رسیده بود:

کوهی بلند پیش روی او

سوسوی آتشی نژند

در این هوای سرد:

«بی زار م از وفای تو ای گنبد کبود

در زیر سقف دود

دیگر کسی به روی زمین    مرد     نمانده بود…»

فکر کنم بهمن یا اسفند 88 سرودم

2 comments

پاسخ دهید

mnb  jhgj lhoi hjoihuig666 b) <( ;) :twisted: :oops: :mrgreen: :lol: :loiii: :efh :aqqq: :LPO :? :-D :) :! 75649the4iug )( (;; (!