چشم…نگو که چشمه … نه! آینه .

نمیدانم این مشّبه را به چه باید تشبیه کرد. «مشّبه» … می دانید که:یکی از ارکان همان صناعت ادبی که اساتید ادبیات ساخته اند(نامیده اند.)

چشمه از آن رو که می جوشد و قطره قطره اشک می بارد ، و آینه از آن رو که صاف و زلال «برق می زند» ؛که نه . . . « جار می زند » و به قول امروزی ها «تابلو است» که . . . که چه؟که چه می خواهند!

و او می دید از آن چشمه ها ؛از آن باران قطره قطره اشکها…نه! بهتر بود می نوشتم :که می دید از در خشش آن آینه ها…

ادامه مطلب →

چند دوبیتی

دور شو از سرای من
گریه کن از برای من
خرده مگیراز کسی
ار شنوی رثای من

آنکه زخود کسی ندید
کاو سخن خدا شنید
هم چو حسین پنبه زن
دیوانه از قفس پرید. . .

تکه شده سرود شب
از سخن سپیۣد تو
سرخ شده چراغ راه
روی رنو سفید تو!

شهریور 89 سروده شدند…