بسم لله الهادی المهدی …

نذر نگاه مادرتان آقا ! یا نقی ! یا هادی ! و یا علی … !

نه این که آن بی چاره « کسی » ست که بخواهم کیبوردم را حرامش کنم ؛ می خواهم از شما بنویسم ، بسم لله تو !

خَلَقَکُمُ اللهُ اَنْواراً، فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ، حَتّى مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ

(« نور » بودید ، گرداگرد عرش لله ، که منّت گذاشت خدا بر سر فرزندان آدم ، تا به این جهان آمدید ؛)

فاشرقت الارض بنورکم …

(زمین به نور شما روشن شد …)

و بکم فتح لله و بکم یختم …

(به شما شروع می کند و با شما تمام می کند ؛ خدا ،)

وَ بِکُمْ یُمْسِکُ السَّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَى الاَْرْضِ اِلاَّ بِاِذْنِهِ

(و به خاطر خواهی  شماست اگر آسمان بر سر مان هوار نمی شود .)

وَبِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ …

(به اختیار شماست اگر باران می بارد …)

دعایمان کن آقا ! بگذار هوای چشمان مان باز هم بارانی شود … و من نمی خواهم استعاره را ، و نمی خواهم مجاز را ، نمی خواهم قافیه و مفعله را ؛ آی ! می خواهم نام شما را تکرار کنم ، و با این تکرار گریه کنم ، دعایم کن آقا ! دعایم کن که بیاید باران … و من می نویسم :

وَبِکُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ، وَیَکْشِفُ الضُّرَّ …

(به خاطر خواهی شما ست ، اگر گوشه چشمی به ما می کند خدا، و اگر غصه هامان رفع می شود )،

می دانم نگاهمان می کنی آقا !  ناد نقی ٌ مظهر العجائب … یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی … و هم چنان ملائکه برای دست بوسی ات صف کشیده اند ، حق می دهم اگر راهمان ندهی ؛ سرتان شلوغ است … و من باز هم صدایتان می کنم : یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی ، یا نقی یا نقی یا نقی یا نقی …

فَما اَحْلى اَسْمآئَکُمْ …

( چه شیرین است نامتان … )

ادامه ی نوشته

دلم به حالت می سوزد …

خطاب به آن بیچاره ای که پرچم عزای مادرمان را در فاطمیه به آتش کشیده بود …

توضیح اینکه : این مطلب قرار بود زودتر از این ها و در یکی از نشریات به چاپ رسد ، که … بدلیل شهوت ریاست آقایان چاپ نشد ؛ الهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین …

 

دلم به حالت می سوزد . نمی دانم این نشریه را می خوانی یا نه ؟ آهای ! با تو ام . کاش لا اقل عقل  می کردی و جای دیگری می سوزاندی ، نه جلوی این همه دانشجو، نه جلوی چشم دوستان هم خوابگاهی ات ، پس از این می توانی سرت را بلند کنی بین هم اتاقی هایت ؟! کاش لااقل ادب می کردی و نمی سوزاندی ، شرم نمی کردی از نگاه رسول لله ؟! خیال نمی کنم خودت هم می دانستی چه کار می کنی ؛ نمی دانستی پرچم که را می سوزانی ، گمان نمی کنم حتی رسول لله را بشناسی ، و الَّا این چنین پرچم عزای دخترش را نمی سوزاندی … نشنیدی که فرمود :« فداها ابوها» ؟!

آخ … ! که می گویند دیوانه ای سنگی به چاه می اندازد که صدها عاقل از درآوردنش عاجزند .دلم برایت می سوزد، می سوزد از این همه … . باور کن نمی دانم اسم کارت را چه بگذارم ؟! نفهمی ؟ غفلت ؟ خیانت ؟ اسائه ی ادب ؟ … نمی دانم ؛ نمی دانم ، و خیال نمی کنم خودت هم بدانی ؟ راستی این روزها را چگونه شب کردی ؟ و شب ها را چگونه صبح ؟! می خواهم بدانم آیا می توانستی حتی لحظه ای پلک به هم بیاوری ؟ بیا و آتشی که راه انداختی  را جمع کن ، خاموشش کن ، پیش تر از آن که دودمانت را بسوزاند …

 بیا و مرد باش ! دست کم ؛ حالا که دین نداری … پس چرا پنهان شده ای؟! جنم داشته باش و بلند بگو : من بودم ! باور کن آن روز به احترامت تمام قد خواهم ایستاد . می ایستم چون می بینم مرد بوده ای ، و می دانستی چه می کردی ، می ایستم به احترام جسارتت ، و تمام شجاعتت . مرد باش و بلند بگو برای چه آتشی چنین برافروخته ای ؟ بی چاره خانواده ات ؛ و پدر و مادرت ، لابد خیال کرده اند پسرشان بزرگ شده ؛ مردی شده حالا برای خودش! نگذار آرزوهایشان به باد رود ، بیا و بلند بگو ؛ به همه نشان بده که مرد شده ای ! دریغ … دریغ که آن قدر ها پستی که … .

ادامه ی نوشته

لابد این همه را هذیان مسلولی می نامی . می دانی : قصه این جاست خودم هم نمی دانم چیست ؟ راستی از سر بیکاری و یا درد … ؟ نمی دانم ؛ هرچه هست این است .قصه از آنجایی شروع می شود که به آسمان می نگری ؛ آن بالا بالا ها ، و بالاتر . دوباره می بینی ؛ و باز هم … اما هیچ تو را  نمی گوید : قد نری تقلب وجهک فی السماء …و نا امید می شوی  ؛یادت می افتد کفش نپوشیدی ؛ انگشتانت درد می کند و تو می خواهی گریه کنی ؛ آنقدر که روی قیرهای داغ خیابان پیاده راه رفتی ؛ ولی بغضت هم نمی گیرد .تازه می فهمی چرا سال هاست کفش پوشیده ای ! و تازه می فهمی چقدر ابلهانه بوده چترهایی که روی سرت می گرفتی ، همان روزها که باران می آمد و لاجرم باز هم بالا را نگاه می کنی ؛ نومیدی از این همه تکرار ؛ و دلگیری ؛ و تازه می فهمی آغاز قصه ات کجاست … قصه از آنجایی شروع شده است که دل گرفته شدی و خواستی قدم بزنی ، که یادت رفته کفش هایت را بپوشی . و می رفتی و می رفتی و می رفتی و می رفتی و … سرزمین خدا بی پایان است !

ادامه ی نوشته

. . . برای قلاده های طلا

نه من منتقدم و نه می خواهم نقد بنویسم ؛ و این نوشتار تنها بهانه ایست برای ادای احترام به ابوالقاسم طالبی و فیلمش ، خسته نباشی استاد !

در این وانفسا و در شبه منجلاب سینمای ایران دل گرمی ما همین تک و توک فیلم هایی ست که هنرمندان متعهدمان می سازند .نه ! اشتباه نوشتم ؛ بایدمی نوشتم : فیلم هایی ست که هنرمندان مان می سازند . و آن دیگران را نمی دانم چه بنامم؟ ظلم است باور کنید به انقلاب و به این مملکت و به خون های شهدا و حتی به خود هنر که آن دیگران را هم  هنرمند بنامیم . این مردم صدای امام در گوششان است ؛ که فرمود : «تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و اله و سلم، اسلام ائمه هدی علیهم السلام، اسلام فقراء دردمند، اسلام پا برهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه داری مدرن و کمونیزم خون آشام و نابود کننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی و اسلام مرفهین بی درد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد.» و این تنها قید حصر است ، یعنی همین است و جز این نیست . این اولین مشکل ما با این آقایان است . و من نمی فهم هنوز هم که چرا بیت المال مسلمین را به پای کسانی می ریزند که تکلیفشان با خودشان و مردم شان روشن نیست و به درستی  معلوم نیست که هنرمندند یا چه ؟ !

دور شدم از بحث ،  هرچند به خیالم لازم بود  . تا بدانیم  همین طوری هم ابوالقاسم طالبی و فیلمش را باید حلوا – حلوا کرد .از این ها که بگذرم قلاده های طلا مرا به یاد به رنگ ارغوان حاتمی کیا انداخت ؛ نه چندان سیاسی بود ، آن طور که در تبلیغ فیلم می گفتند . گرچه گمان می کنم برای ما ؛ و الّا اذعان می کنم نشان دادن مصاحبه ی عفریته عفت دل و جرات بسیاری می خواست که طالبی نشان داد دارد .قلاده ها کشش دراماتیک به رنگ ارغوان را نداشت ، اگر چه به نظر می رسید کوشیده شده است با روایت داستان خانواده ی دکتر این ماجرا هم در دل فیلم جا شود ؛ هرچند نفس «خانواده ی دکتر بودن» به نظرم بزرگترین ضعفی بود که به باورپذیر شدن این تکه از داستان ضربه می زد .

ادامه ی نوشته

بهاریه

عاشقانه ای مناسب این روزها:

سیه ابر بی چاره آواره تر

زمستانه نم نم کنان می گدشت

و من زیر باریدنش نابگاه

به اکراه ایستاده ام …

به گوشم صدای نفس های گرم کسی می رسید  ؛

و حتی قدم های دور از منش ؛

نفس های باران تو را می کشید !

 

[ ... تو معنای پرواز پروانه ها

من از ترس باران کتک خورده ام

تو افسونگر شهر افسانه ها

فسونم کن این جان به در برده ام ... ]

و شب یکسره خیس و تر ؛ بی امان می گذشت …

***

سپیده سررسید ،

بهاران رسید !

ادامه ی نوشته

از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ ۲

اتفاقاتی این چند روزه افتاد که برآن شدم لحن مابقی خاطرات را تغییر دهم این گونه که می خوانید :

واحد کت کراکر پالایشگاه آبادان

ماجرای شام را که نوشتم ؛ ضمنا یادآوری کنم نام آن رستوران هم «تپلی » بود ! تا دوستان اگر بازهم گذرشان افتاد به اهواز خاطرشان باشد از آنجا غذا تهیه نکنند. نیز همان شب دنبال راوی جدیدی رفتیم که به جمع ما قرار بود افزوده شود در اهواز ، و راستش من به غایت خوشنود بودم از اینکه شب آخرم بود با دوستان و مجبور نبودم روزهای بعد ایشان را تحمل کنم ؛ بنا به دلایلی که … بماند !دو شب در خرمشهر ماندیم ؛ مع الاسف با وجود اینکه زمان زیادی هم در آنجا بودیم نام و نشان چندانی از خرمشهر برده نشد ؛ این موضوع خاصه چند روز بعد و وقتی که با دوستان رهآورد به پالایشگاه آبادان رفتیم بیشتر اهمیت پیدا کرد؛ آنجا بود که عبدالحسن بنادری برایمان صحبت کرد ، و زیبا هم صحبت کرد ، از جنگ گفت و از جنگ در ابادان ، و گلایه کرد از این که کاروان های راهیان می آیند و از این جا به اروند و شلمچه می روند و در آبادان فقط چیپس می خرند ! عبدالحسن بنادری روزهایی هم نفرسوم لشگر انصارالحسین بوده و کتاب زیبا _ و البته گران قیمتی ! _ هم نوشته با عنوان « سرباز سالهای ابری » که همین تازگی ها خواندم ش .بعد از آن هم بازدیدی از پالایشگاه آبادان داشتیم که انصافا بسیار مناسب بود، تماشای پیشرفت و صنعت ایرانی تماشایی بود ؛ از حق نگذریم یکی از بهترین خاطرات عید امسالم بازدید از پالایشگاه بود.

شب اول که از استان به سمت خرمشهر حرکت می کردیم در اتوبوس ؛ بحث مفصلی راه انداختم بین بچه ها ؛ که خوب هم استقبال شد ، درباره ی آزاد اندیشی و آزادی بیان ، به سبک تقی ، او که پالایشگاه آبادانامسال نبود ولی خاطرش بود ، و البته کارهایی که از ایشان آموخته بودیم ، مانند همین بحث انداختن در اتوبوس. راستی متأسفم از این که روزها در دانشگاه کمتر به این موضوع پرداخته ام ، و معتقدم این ضعف ضربه های مهلکی به بدنه ی دانشجویی تشکل وارد می کند ، وقتی محتوا نباشد ماهیت تشکیلات شباهت چندانی پیدا می کند به شرکت سیاحتی – زیارتی ؛ هم چنان که این روزها دارد .

از تقی کم نوشتم ؛ سال گذشته آن چنان او را بابت نماز شب خواندن هایش تحسین کردم که خودش می گفت نفس مرا نواختی ! و من امسال خیلی خوشبخت بودم از اینکه اولین روزی که با دوستان رهآورد بودم ؛ برای مرتبه ی دوم ما را به منطقه ی اروند برای بازدید بردند ؛ «مرتبه ی دوم » برای من ، که یک بار پیش تر با دوستان دانشگاه رفته بودم . آن جا کسی تصادفا من را شناخت و البته تقی را می شناخت و به زودی گفت که او هم الآن در اروند است ، و من این چنین موفق به زیارتشان شدم. گفتنی است «کسی » که هم من و هم تقی را می شناخت نه من می شناختم و نه تقی ! نمی دانم : شاید از عالم غیب مأمور بود ! بعد هم کلی گب زدیم کنار رود و درباره ی جانورانی بحث کردیم که شبیه ماهی بودند اما در خشکی می خزیدند و دست آخر ندانستیم که بچه قورباغه اند یا چه ؟! همین بحث را دیروز که با دوستان راهیان به اروند آمده بودم با حسن داشتم ، ایشان معتقد بود این ها « نیم سلولی »اند !

در بازدیدمان از منطقه ی اروند گروهی از هنرمندان ناشنوا همراهی مان می کردند؛ آن ها  به گروه «آوای بی صدا » معروف بودند. راوی برایشان از خاطرات جنگ تعریف می کرد و سرپرست شان آن خاطرات را با زبان اشاره برای بچه ها ترجمه می کرد و آن ها که انگار « سراپا گوش » می شنیدند . اینان هرچند ناشنوا بودند اما توانسته بودند ارتباط خوبی با سایر بچه های جشنواره برقرار کنند و اغلب دوستان از مصاحبت با آنها خاطرات دلپذیری دارند.در طول مدت جشنواره و در محل موزه ی جنگ خرمشهر  با هنرمندی تمام سرودها را با ایما و اشاره اجرا می کردند که بسیار مورد توجه مردم و حاضرین قرار می گرفت ؛ از حق نگذرم آن چنان هنرمندانه اجرامی شد که خود من بسیار متأثر شدم.

عصر همان روز کارگاه خوانش و نقد آثار بود ؛پیش از آن اما در همان محل گروه آوای بی صدا مشغول تمرین و اجرای آزمایشی سرود هایشان بودند؛ بعد از پایان کارشان سرپرست گروه برایمان از گروه تعریف کرد و از خاطراتی که با بچه های ناشنوا داشته ؛ مثلا از نحوه ی استفاده ی بچه ها از موبایل ، که ایشان می گفت تنها می توانند اس ام اس بدهند.بعد از آن هم با تشویق های ممتد حضار بدرقه شدند . وبلاگ جالبی هم دارد این گروه که می توانید در اینجا ببینید .

ادامه ی نوشته

هنجار شکنی صدا و سیما

باقی خاطرات جنوب را چند روز دیگر خواهم نوشت ؛ این خاطرات بویژه از آن رو برایم مهم است که می توانم بوسیله ی آن بخشی از حماسه و زحماتی را که دوستانم می کشند را به رشته ی نبشته جاودانه کنم .تحویل سال ۹۱ و سخنان رهبری موضوع داغ تری ست که باید به آن پرداخت ؛ بسم لله … !

اعصابم خرد شد بس که  قیافه های به اصطلاح اجق – وجق بر صفحه ی تلویزیون دیدم ، نشسته بودیم به پای ویژه برنامه های نوروزی سیما که مثلا سالمان را تحویل کنیم که … . باور کنید لحظه ای شک کردم این کانال تلویزیونی جمهوری اسلامی ایران است ؟ نکند _ زبانم لال _ تلویزیون همساده با ما خط رو خط شده و ما … ! چند بار هم کانال های مختلف را چک کردم ؛ نه ! مثل اینکه درست می دیدم ؛ جماعت به اصطلاح هنر مند با لباس های آن چنانی و تیپ عجیب و غریبی که مسلما تنها یک دیوانه _ یا به قول بچه ها : خل و چل _ می تواند به هم بزند با قر کمرشان جلوی دوربینهای تلویزیون این مملکت ظاهر شده بودند. آقایان صدا سیما چی ! دست کم این مسخره بازی ها را می گذاشتید برا ی وقتی دیگر ! بعد از تحویل سال ؛ مردم بیچاره چه گناهی کرده اند که مجبورند «شو» لباس شما را تماشا کنند؟ یک مشت مانکن بی شخصیت آوردید جلوی دوربین قر بدهند؟ نه من متحجرم و نه مخالف هنر ؛ اما خودتان کلاهتان را قاضی کنید : یک بار دیگر سر و وضع اقایان هنرمند ظاهر شده در تلویزیون را ببینید! اگر من نوعی _ به فرض محال و به فرض مختل شدن مشاعرم _ یک هم چه لباس هایی می پوشیدم ودر خیابان قدم می زدم آیا گشت محترم ارشاد جلبم می کرد یا نه ؟ دانشجویان ما به عنوان قشر تحصیل کرده و روشنفکر این مملکت ؛ اگر احیانا خدای ناکرده قیافه ی ناهنجاری داشته باشند به سرعت به وسیله ی انتظامات دانشگاه به ان ها تذکرداده می شود ؛اما آقایان نمی دانم با چه مجوزی با این قیافه های مضحک با گستاخی تمام مقابل تلویزیون جمهوری اسلامی ظاهر شده اند.دیگر از ان بی چارگانی نمی نویسم که شب عید را سر گرسنه به بالین گذاشته بودند و با سیلی می خندیدند … و بعد مجبور بودند قیافه ی « شیش در چار»  آقایان را تحمل کنند … و قصه بسی تلخ تر می شود اگر بخواهم از خانواده های شهدا بنویسم … و این همان خط قرمزی ست که نمی توانم از آن به سادگی بگذرم …

اصلا بیاییم آمار بگیریم : سطح سواد و تحصیلات آقایان در چه حدی ست ؟ غالبا در سطح دیپلم و یا یک مدرک پولی دانشگاه آزاد در جیب ؛ هنجار های جامعه را قشر تحصیل کرده وبه اصطلاح معیار آن جامعه می سازند ؛ نه یک مشت بی سواد مانکن صفت . هنجار شکنی در روز روشن ان هم مقابل چشم میلیونها بیننده ی تلویزیونی چه معنایی دارد ؟ دعوت کردن از خواننده هایی که به زحمت چند اثر « مجاز » در کارنامه ی کاری اش دیده می شود چه معنایی دارد ؟ افتضاح تا کی … ؟

از این همه که بگذرم _ هرچند گذشتنی نیست ؛ و جای بررسی و تأمل فراوان هم دارد؛ راستی نقد بزرگتری هم به خودمان وارد است ؛ به ما دانشجویان ؛ و به جنبش دانشجویی ؛ آن قدر فشل عمل کرده ایم که بعضی ها در این مملکت دُم درآوردند، می طلبد اگر رئیس صدا و سیما را بابت این افتضاح به دانشگاه دعوت کنیم ؛ هرچند : ایشان نخواهند آمد ! گذشت آن زمانی که امام می فرمود دانشگاه مبدأ همه ی تحولات است ؛ این روزها جنبش دانشجویی فشل است ، مانند شیر بی یال و دم و اشکم مولانا …_

می رسم به مزخرفاتی که اقایان میهمان و مجری در تعریف و تمجید از داش اصغر می کردند ،

ادامه ی نوشته

از راهیان تا رهآورد : همه اش با پسوند نور _ ۱

با نام شهدا کیسه ها می توانی بدوزی برای همه مشتهیاتت، از رأی مردم گرفته تا وام بانکی و تا جوایز جشنواره ها ی رنگارنگ … همین تازگی ها بود که نوشتم به آقایان کاندیدای انتخابات مجلس  ، همانهایشان که از خون شهدا کیسه ها دوخته بودند برای رأی مردم . اگر بخواهی می توانی دکان باز کنی در میانه ی این بازار ، برای نان درآوردن از نام شهدا ؛ و من راستش راه این تجارت پر سود را خوب می دانم …همین روزها بود که در جشنواره ی رهاورد سرزمین نور جایزه گرفتم به خاطر نوشتن از شهدا . حقا دوستان زحمات بسیار ی کشیده بودند برای برگزاری آن و حرکت خوب و مناسبی هم بود؛ نمی خواهم آن ها را ملامت کنم بابت انجام وطیفه شان که انصافا دست مریزاد داشت ؛ خودم را می گفتم _ یعنی می نوشتم _ که خوب یاد گرفته ام این میانه دکان علم کنم از یاد شهدا ، و از نامشان ، و از هرچه برایش جنگیده بودند . مهمان خوان گسترده شان شدم و خوب می خوردم ! و آداب بخور – بخور را هم به خوبی میدانم ! و می توانم برایتان بازنویس کنم .و باز هم گله می کنم از همت که کجایی سردار ؟! خوانده اید لابد . در پست قبلی وبلاگم ؛ کمی پایین تر : چند اسکرول لازم دارد ! و فی الحال سخت در این اندیشه ام که بگویم : شرمنده ام سردار … لاف می زنیم و می خوریم ، مفت هم می خوریم ؛ تن مان بدجور خو کرده به مفت خوری ؛ و ترک عادت را نمی دانم که می گویند موجب مرض است ؛ چه تا کنون فرصتی پیش نیامده ؛ یعنی آمده و ما نخواستیم ، لابد از همان که می گفت : ترک عادت موجب مرض است ترسیده ایم . مفت خوری هم حدی دارد، وسط جنگ جای حسن کچل نیست ، همان بهتر که کنار خانه اش بنشیند و مدام غر بزند به جان شهدا ؛ و سیب بخورد! و من اگر به جای همت بودم دور دوکوهه را می گفتم کلاغ پر بدود حسن کچلِ لشکرم را ، هرچند حاجی مهربان تر از این حرف هاست : جایزه هم می دهد … !

دلم شکست ، همان شب  که می خواستیم به سمت موزه ی جنگ خرمشهر حرکت کنیم برای اهدای جوایز ، تا بچه ها جمع شوند و اتوبوس حرکت کند ؛ چند دقیقه ای در فضای اردوگاه قدم زدم ، کنار عکس های هرکدام از شهدا فانوس زیبایی گذاشته بودند تا روشن شان کند ، عگس ها را نگاه می کردم و زیر لب به شان گفتم : خوب بلدیم صدقه سر شما نان بخوریم … و بغض گلویم را گرفت ؛ بغضی که تا لحظه ی  اهدای جوایز ، و حتی آن لحظه که با حجت الاسلام محمدی عراقی دیده بوسی می کردم و جایزه ام را می گرفتم ؛ و حتی تا انتهای شب گلویم را چنگ می انداخت . سوار اتوبوس بودیم تا به محل اسکان برگردیم ، روی صندلی ام کز کرده بودم و دوستان و هم قطاران مدام سر به سرم می گذاشتنند ؛ می گفتند لابد انتظار داشتی رتبه ی اول را کسب کنی … و من هم چنان می اندیشیدم که خوب بلدم دکان باز کنم از خون شهدا ؛ و این همه را می نویسم برای کاسب کاری ؛ و آی نام نانی به هم زده ام از این همه تکرار …

شیپور جنگ ! هر چه باشد مرد را از نامرد جا می کند و این همان رمزی ست که نمی دانم ؛ نه! می دانم، ولی نمی فهمم . همین قدر را می فهمم که بد است ! راستش برای ما کاسب کار ها مثل ترکش است ، اصلا بگو تفنگ صد و شش میلی متر ی ! می آید و دکان همه مان را تخته می کند ، همین است که خو کرده ایم و نشسته ایم و تکان هم نمی خوریم و مدام به جان شهدا غر می زنیم ، بهر حال ما فاتحان هشت ماه نبرد مقدسیم درسال هشتاد و هشت ، و سربازان جوان جنگ نرم ؛ این وبلاگ را هم که می بینی سنگر هدایت و عملیات من است ! و سیب می خوریم ! و باز به جان همت غر می زنیم که نبودید و ببینید که خانواده تان چه بر سر امام ما آوردند ؛ بصیرت مان شتک زده روی دیوار ، نه ! روی مهتاب . و همت را سرزنش می کنم و می بالیم که دوازدهم اسفندماه را فتح الفتوح دگری کردیم و با این حساب دانشگاه هم می شود سه راه شهادت ، و همت چقدر بی توفیق بود از اینکه نیست تا در این قتلگاه عاشورایی شود ! خوشا به حالمان ! و من هم چنان سیب می خوردم و غر می زنم : حاجی ! کاش بودی و یاد می گرفتی از ما که چگونه آتش بازی ی راه انداختیم پای صندوق های رأی، و اصلا همین شما و دار و دسته تان بودید که جام زهر کردید در کام امام ، و ما قلم دست جام زهر دهندگان را شکستیم … و من همه ی این اباطیل را نوشتم تا نشان دهم چطور دست بند تجمل دست هایمان را بسته و ما در انتظار اسکندر دیگری نشسته ایم ؛ در این روزهای بی کاوه ؛ در این روزهای بی فرهاد

ادامه ی نوشته

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست…

این همه را نمی دانم از کجا آغازید ؛ نیز نمی دانم چگونه توانم گفت …

شهید همت

روزها روزهای بدر و خیبر است و ما که می دانید : _ همین تازگی ها «آقا» گفت _ در شرایط بدر و خیبریم. و این همه را نه فعلا از بدر ؛ و نه حتی از خیبر ، می خواهم از دلاور هور بنویسم که این روزها سالروز شهادتش است و همین این همه است که نمی دانم از کجا می توانم شروع کنم. « همت » برای ما معنای متفاوتی داشت …  نوشتم « داشت » از آنجا که روزهایی جور دیگری معنا شد … و  انگار چماق بر سر ما زده شد؛ و ما کم کمک باورمان شده بود که « همت » دیگری ست ؛ از آن چه ما روزها و سالها خیال می کردیم و می شندیم ؛ چیزهای دیگری شنیدیم. بازماندگان همت او را جور دیگری معرفی کردند و به ما نمایاندند . و ما ترید کردیم که او بود آیا به راستی که می گفت :« خداوند در آسمان ملائک را دارد و در زمین بسیجیان را » … و این همه را علم یزید کردند ( معاذلله ) در مقابل  بسیج و بسیجیان ، و ما به ناچار نمی دانستیم . از دردنامه ی پسر حاجی گرفته و تا افاضات همسرشان ، و ادعای باتوم خوردنشان از دست بسیجیان . دل گیر شدیم، نه ! دل شکسته … بس است ! قصه کم کنم ، حاجی ! از شما چه پنهان ، خانواده ات دل ما را شکست …  کاش بودی آن روزگار و فرماندهی میکردی جنگ ما را ،که هم چنان که می گفتی : دشمن آمد ، بس که نجنگیدیم … و این بغض هر چند کهنه شده اما سرد نشده سردار ! بغض گلوگیری ست  و حالا سال ها ست که جاخوش کرده است ؛ انگار بخشی از همان خشم مقدسی شده است که در دل هایمان « داغ داغ » است ، بد جور دلم می خواهد بودم و خودم پسر حاجی را با باتوم ادب می کردم … کاش بودی حاجی ! حمل بر بی ادبی نشود ولی خیال می کنم یک جورهایی به ما بدهکاری ، بابت خانواده ات ؛ و بابت نمک هایی که بر زخم دل های ما پاشیدند و بابت خونی که در دل فرمانهی کل قوا کردند … بگذار اصلا همین را بهانه کنم و کمی پررویی کنم ، می خواهم از شما … فرمانده ای و رسم بر این است که پیشاپیش جبهه ها و رویاروی دشمنان نبرد کنی ؛ بسم لله فرمانده ! بازآ و علم بردار ! تا در انتهای افق بکوبانیم .

ادامه ی نوشته

احتمال قوی : سیلی سخت تر ملت به استکبار !

شرکت آقا در انتخابات مجلسحق می دهم به شما «آقا» اگر احتمال قوی می دادید برای شرکت پرشمار مردم؛ نه این که ما آن چنان قدرت مند ایستادیم پشت سرت … و تو ناگزیر می شوی که احتمال قوی بدهی … می دانی از قماش همان اشباه الرجالیم که شوکران در کام پدرت _ مولا _ کردیم ؛ هرچند سال ها از سرمان می گذرد و آن قدر درد چشیده ایم که چیزهایی سرمان می شود؛ آن قدر که روح لله فرمود بهترین امت مسلمانیم بعد از صدر اسلام .و من هم چنان حق می دهم به شما که احتمال قوی می دهی ؛ درد چشیده ای به اندازه ی تمام تاریخ ، دردآشنای علی شدی و بی امید به این جماعت بوقلمون صفت ؛ پشتت به جای دیگری گرم است و خوب دانسته ای :« دل های مردم دست خداست » ! و من بار ها اندیشیده ام همین کلام ساده تان چه ترجمه ی روانی ست برای إن لله یحول بین المرء و قلبه ؛ و تو خوب می شناسی قرآن را . باز هم مردم آمدند و احتمال قوی شما قرین حقیقت شد . نه این که ما بصیرتمان فوران کرده و شتک زده روی دیوار … که دلگرمی شما این همه آدم روبروی هر صندوق به صف کرده بود!

ادامه ی نوشته